در افغانستان، هیچ مفهومی به اندازهٔ «وحدت ملی» مصرف تبلیغاتی نداشته و هیچچیز به اندازهٔ آن از محتوا تهی نبوده است. یک قرن است که حاکمان قومی، زیر نام ملتسازی، پروژهٔ سلطهٔ قبیلهای را پیش بردهاند و هر ابزار اجتماعی ـ از تاریخ و هویت گرفته تا زبان ـ را در خدمت انحصار قدرت به کار گرفتهاند.
زبان، در این میان، نه یک مسئلهٔ فرهنگی بیخطر، بلکه یکی از میدانهای اصلی نزاع قدرت بوده است. آنچه بر زبان فارسی در افغانستان رفت، نتیجهٔ طبیعی «چندزبانی» نبود، بلکه حاصل یک سیاست آگاهانه برای شکستن ستون فقرات همگرایی اجتماعی و جایگزینکردن آن با وفاداریهای قومی بود.
فارسی؛ زبان حذفشدهٔ ملت، نه زبان یک قوم
تا پیش از حاکمیت دولتهای افغانمحور، زبان فارسی تنها زبان رسمی، اداری و میانجی افغانستان بود. این زبان نه ابزار سلطهٔ یک قوم، بلکه زبان ارتباط، تجارت، آموزش و همزیستی بود.
اما از زمانی که پروژهٔ «افغانسازی دولت» آغاز شد، فارسی بهتدریج از جایگاه ملی خود ساقط و بهزور به «زبان یک گروه» تقلیل داده شد؛ نه به دلیل ناتوانی ذاتی آن، بلکه چون مانعی جدی در برابر انحصار قومی قدرت بهشمار میرفت.
چندزبانی؛ شعار دموکراتیک یا ابزار واگرایی؟
چندزبانی در قانون اساسی افغانستان بهعنوان یک اصل دموکراتیک معرفی شد، اما در عمل، به ابزاری برای تکهتکهکردن جامعه بدل گردید. در کشوری که نه دولت ملی دارد، نه عدالت سیاسی و نه برابری شهروندی، چندزبانی نه به تنوع سالم، بلکه به مرزبندی هویتی، رقابت قومی و بیگفتوگویی ساختاری انجامید.
واقعیت تلخ این است:
چندزبانیِ سیاسیشده در افغانستان، پروژهای برای جلوگیری از شکلگیری یک «ما»ی مشترک بوده است. در چنین وضعیتی، هر زبان به سنگر یک هویت قومی تبدیل شد و زبان مشترک، عمداً تضعیف گردید.
همزبانی؛ تهدید برای حاکمیت قومی
همزبانی، پیششرط گفتوگو است و گفتوگو، دشمن طبیعی استبداد. حاکمیتهای قبیلهای افغانستان بهخوبی این حقیقت را درک کرده بودند.
جامعهای که زبان مشترک دارد، میتواند مطالبهٔ مشترک بسازد؛ میتواند توافق کند، اعتراض کند و قدرت را به چالش بکشد. به همین دلیل، زبان فارسی ـ بهعنوان زبان پیونددهندهٔ اقوام ـ همواره برای دولتهای قومی خطرناک بوده است.
از عبدالرحمن تا محمدگل مومند، از نادرخان تا داوودخان، سیاست زبانی نه برای توسعه، بلکه برای تحقیر، حذف و مهندسی هویت طراحی شد. زبان پشتو نه از مسیر طبیعی، بلکه با اجبار اداری، طرد فرهنگی و سرکوب اجتماعی تبلیغ شد؛ پروژهای که نه به وحدت انجامید و نه به تکزبانی، بلکه به انباشت کینه و بیاعتمادی انجام داد.
شکست تاریخی پروژهٔ زبان تحمیلی
یک قرن تلاش برای سراسریسازی زبان پشتو، نتیجهای جز شکست نداشت. نه جامعه تکزبانی شد، نه وحدت ملی شکل گرفت، نه شکافها کاهش یافت.
پرسش ساده است:
اگر زبان تحمیلی میتوانست ملت بسازد، چرا افغانستان امروز یکی از چندپارهترین جوامع منطقه است؟
حقیقت این است که زبان فارسی، برخلاف زبان تحمیلی، ظرفیت طبیعی همگرایی را داشت. اگر حتی نیمی از هزینههای صرفشده برای پروژهٔ پشتوسازی، صرف تقویت زبان فارسی میشد، افغانستان امروز دستکم یک زبان ملیِ واقعی میداشت؛ زبانی که بدون حذف دیگر زبانها، امکان گفتوگوی سراسری را فراهم میکرد.
فارسی؛ زبان تمدن در برابر زبان قدرت
فارسی زبان یک قوم نیست؛ زبان یک حوزهٔ تمدنی است. زبانی که در شکلگیری آن، تاجیک، هزاره، ازبک، پشتون و دیگران سهم داشتهاند. این زبان نه زبان حذف است و نه زبان سلطه؛ بلکه زبان حافظهٔ تاریخی، ادبیات، فلسفه و گفتوگو است.
در مقابل، آنچه به نام «زبان ملی» تبلیغ شد، در عمل زبان قدرت بود، نه زبان مردم.
نتیجهگیری؛ بدون زبان مشترک، وحدت ملی یک دروغ است
در افغانستان، تا زمانی که زبان مشترکِ واقعی وجود نداشته باشد، سخن گفتن از وحدت ملی، دولت-ملت و همزیستی مسالمتآمیز، چیزی جز فریب سیاسی نیست.
بازگرداندن زبان فارسی به جایگاه ملی خود، نه یک مطالبهٔ زبانی، بلکه یک کنش سیاسی علیه انحصار قومی، استبداد قبیلهای و مهندسی هویت است.
یا افغانستان مسیر گفتوگو، همزبانی و برابری را انتخاب میکند،
یا همچنان اسیر پروژههایی میماند که تفرقه را «تنوع» و سلطه را «وحدت ملی» مینامند.