در افغانستان امروز، یکی از القاب علمی که علمای دینی بیش از همه به آن افتخار میکنند، «شیخالحدیث» است. از ملا هبتالله آخندزاده گرفته تا شماری از بلندپایهترین مقامات سیاسی و ایدیولوژیک طالبان، این لقب را یدک میکشند.
اما این لقب از کجا آمده و چه جایگاهی در سنت فقهی احناف دارد؟
نیمنگاهی به گذشته نشان میدهد که در قرون نخستین، هیچیک از علمای برجسته حنفی با لقب «شیخالحدیث» شناخته نمیشدند؛ از ابومطیع بلخی در بلخ گرفته تا ابومنصور ماتریدی در سمرقند. حتی در میان اشاعره و شافعیان نیشابور نیز این عنوان رواج نداشت. برای نمونه، ابوحامد محمد غزالی و فخرالدین رازی بیشتر با لقب «امام» شناخته میشدند و امام الحرمین جوینی «امامالحرمین» خوانده میشد. یکی دیگر از القاب پرکاربرد، عنوان «علامه» بود که برای علمای طراز اولی چون سعدالدین تفتازانی به کار میرفت.
در سنت کلاسیک حنفی، عالمان بزرگ عمدتاً در فقه، اصول، کلام و دیگر علوم عقلی تبحر داشتند. فقها برای کسانی که صرفاً به ضبط و روایت حدیث میپرداختند، صلاحیت صدور فتوا قایل نبودند. در قرون نخستین، میان اهل حدیث و اصحاب ابوحنیفه اختلافات روششناختی و اعتقادی عمیقی وجود داشت. از نگاه فقهای حنفی، فقاهت و قدرت استنباط امری فراتر از حفظ و روایت حدیث بود؛ چهبسا کسی احادیث فراوانی در حافظه داشته باشد، اما توان استخراج فروع از اصول را نداشته باشد.
در منابع تاریخی، ماجرای اخراج امام بخاری از بخارا نقل شده است. گفته میشود هنگامی که او در آن شهر به فتوا دادن پرداخت و درباره مسئله رضاع حکمی صادر کرد، با مخالفت روبهرو شد و سرانجام ناگزیر به ترک بخارا گردید. پیش از آن نیز در نیشابور، به سبب اظهاراتش درباره «لفظ قرآن»، با واکنشهای تند مواجه شده بود. این رخدادها نشان میدهد که در آن دوره، میان دانش حدیث و مقام افتا تمایز روشنی قایل بودند.
از همین رو، در قرون طلایی تمدن اسلامی، در میان احناف کمتر با لقب «شیخالحدیث» روبهرو میشویم. این عنوان در سدههای اخیر، بهویژه از طریق مدارس دیوبندی پاکستان وارد افغانستان شد.
مدارس دینی دیوبندی متأثر از اندیشههای شاه ولیالله دهلوی اند؛ متفکری از قرن هجدهم در شبهقاره هند که آثار فراوانی برجای گذاشت. یکی از برجستهترین ویژگیهای فکری او، تأکید بر احیای علم حدیث بود.
پیش از او، در مدارس دینی شبهقاره، نصابی به نام «نصاب نظامی» رایج بود که به نظامالدین سهالوی نسبت داده میشود. در این نصاب، علوم عقلی ـ بهویژه منطق، فلسفه و کلام ـ جایگاه مهمی داشت و آثار متفکرانی چون علامه دوانی تدریس میشد. گرایش غالب در آن مدارس، گرایشی عقلمحور بود.
اما پس از بازگشت شاه ولیالله از حجاز، تأکید بیشتری بر حدیثگرایی صورت گرفت. پیشتر در برخی مدارس، عمدتاً «مشکاة المصابیح» تدریس میشد؛ اما در نظام جدید، مجموعه گستردهتری از کتب حدیث، از جمله «صحیح البخاری»، «صحیح مسلم»، «سنن ترمذی»، «سنن ابوداوود»، «سنن نسایی» و «سنن ابن ماجه» در برنامه درسی گنجانده شد. در مقابل، سهم علوم عقلی کاهش یافت و تمرکز آموزشی به سوی متون حدیثی سوق داده شد.
در تحلیل این تحول، متفکر پاکستانی فضلالرحمن ملک تصریح میکند که نصاب نظامیِ پیشین گرایش آشکاری به علوم عقلی داشت، حال آنکه اصلاحات پس از شاه ولیالله و جریان دیوبند، اولویت را به علوم نقلی ـ بهویژه حدیث ـ منتقل کرد. به تعبیر او، این جابهجایی، ساختار آموزش دینی را از تربیت متکلمان و متفکران عقلگرا به سوی پرورش محدثان و شارحان متون تغییر داد.
پیامد این دگرگونی آن بود که مدارس شبهقاره بیش از پیش به تربیت استادان حدیث پرداختند؛ استادانی که عنوان «شیخالحدیث» یافتند و این عنوان بهتدریج به یک هویت علمی و اجتماعی بدل شد.
بر بنیاد همین تحول آموزشی میتوان گفت که «شیخالحدیث»های معاصر، در مقایسه با علمای کلاسیک حنفی که در فقه، اصول، کلام، منطق و فلسفه تبحر داشتند، از دامنه دانشی محدودتری برخوردارند. تمرکز یکجانبه بر متون حدیثی، جای آن جامعیت علمی را که در سنت قدیم حوزههای ماوراءالنهر وجود داشت، گرفته است. خروجی این نظام آموزشی، بیش از آنکه فقیهانی جامعالاطراف و آشنا با میراث گسترده اسلامی تربیت کند، محدثانی پدید آورده که دایره تخصصشان محدود به متون حدیثی است.
از این منظر، پدیده «شیخالحدیث» را میتوان نشانهای از زوال تدریجی علوم عقلی و افول جامعیت علمی در سنت حنفی دانست؛ تغییری که موازنه تاریخی میان فقه، کلام و حدیث را بر هم زده و سیمای دانش دینی را دگرگون ساخته است.