«دو خواهر همزاد» را برای چندمین بار خواندم. این مجموعه، از کمحجمترین اما عمیقترین تولیدات فکری استاد نصرالله پرتو نادری است که افزون بر مقدمهی در شناخت دوبیتی و رباعی، شامل ۱۶۶ شعر در این دو قالب است. بخش بزرگی از این رباعیات و دوبیتیها را از بر دارم و در هیئت آهنگهای محلی در خلوت خود زمزمه میکنم.
من، بهجز دو ترجمه از شعرهای استاد پرتو نادری ـ یکی به زبان کردی و دیگری به انگلیسی ـ تقریباً تمام تولیدات فکری این مویسپیدِ بلندبالا را خواندهام؛ با اینهمه توجه من همواره با جدیت و اهتمام بیشتر متوجه رباعیات و دوبیتیهای او بوده است.
شاید دلیلش این باشد که شعر سپید و آزاد را آنچنان که باید، نمیتوانم هضم و جذب کنم؛ اما با دوبیتیها و رباعیات استاد، همانگونه که با رباعیات خیام، سالهای درازی زیستهام. این مقدمه را از آن گفتم که به نکتهای دیگر برسم.
سرشت شب، ذات سیاهی و خاصیت ضدروشنیِ آن، در تراوشهای ذهنی و تولیدات فکری استاد پرتو نادری بهوفور دیده میشود؛ اما این حضور در رباعیات و دوبیتیها پررنگتر است. استاد پرتو نادری با تبحر و ظرافت فکری خاص خود، «شب» را بهعنوان نماد پلشتی در معانی و مفاهیم گوناگون به کار میبرد و در هر محور و محتوا، موفق از کار درمیآید.
چندی پیش، در نوشتهی پیرامون کتاب «اشکهایم را نوشیدم» دریافتم که استاد پرتو نادری، بهمثابهی پدری دردمند و معلمی آگاه، با تجربههای تلخی چون فقر، زندان، آوارگی و دهها معضل دیگر زیسته است؛ تجربههایی که هرکدام را چون شب و تیرگی، با رگ و جان احساس کرده است. به تعبیر شریعتی: «هر که را درک بیشتر، درد بیشتر». استاد نادری مصداق روشن این سخن است.
از همینرو، شب در نگاه او حریف بیرحم لحظههای شیرین زندگی است؛ دشمنی جبار و قهار که همهی روشناییها را تهدید میکند.
در این ظرف کوچک ـ که با نام دو خواهر همزاد به چاپ رسیده ـ استاد ۱۸ شعر آغازین را با مفهوم «شب» شروع میکند و در هرکدام، بُعدی از حقیقت سرشت شب را به تصویر میکشد. در سراسر مجموعه، واژهی شب و مشتقات آن (شبانه، سیاهی و …) نزدیک به صد بار تکرار شده است. این فراوانی، حکایت از کام تلخ و تجربههای سینهسوزِ زیستهی شاعر در نیمقرن عمر پربار او دارد؛
شب آمد خیلی خفاشان بدر شد
کلاغان را فضاها زیرِ پر شد
سپاه هرزهای از نسل یاوه
به شرقِ زندگانی حملهور شد
در این رباعی، شب میدان جولان خفاشان است؛ خفاش در ادبیات ما نماد شومی، کورسویی و زیست در تاریکی است. با آمدن شب فضا برای پرواز کلاغان که نماد بدشگونی و سیاهیاند بیشتر و بهتر مهیا میشود.
در بیت سوم، استاد شب را به «سپاه هرزهای از نسل یاوه» تشبیه میکند؛ لشکری بیریشه و ویرانگر که به «شرق زندگانی» ـ طلوگاه نور و آغاز روشنایی بیرحمانه حمله میبرد. اینجا شب تنها زمان نیست؛ یک نیروی اجتماعی، سیاسی و اخلاقی است که به اصل زندگی هجوم میآورد و پلشتی را جایگزین روشنی میکند.
شب آمد تیرگی قامت برافراشت
هزاران تخم غم در سینهها کاشت
درخت زندگی در باغ هستی
هزاران زخم بر هر شاخه برداشت
هرچند شب و تیرگی از نظر مفهومی همپوشاناند و ممکن است حشو پنداشته شوند، اما استاد آگاهانه این همنشینی را به کار گرفته است. شب زمینهی ظهور تیرگیهاست؛ یعنی همان شبسرشتانِ جامعه که با فرارسیدن تاریکی، از پستوها بیرون میآیند.
«کاشتن تخم غم» کنایه از نهادینهشدن اندوه در جان انسانهاست و «زخمبرداشتن شاخههای درخت زندگی» تصویریست از خشونتی سیستماتیک که حیات و امید را نشانه میگیرد. این رباعی، گزارش شاعر از جامعهایست که در سیطرهی شب، زخمی و فرسوده میشود.
شب آمد کاج ظلمت بارور شد
دیارِ روشنی زیر و زبر شد
مگر یکباره زین آشوبِ بدنام
بهارستانِ مشرق بیثمر شد
در این رباعی، شب عامل «بازتولید ظلمت» است. کاجِ ظلمت درختیست همیشهسبز، ریشهدار و ماندگار؛ یعنی ظلم، با آمدن شب، نهتنها میماند بلکه بارورتر میشود.
در بند دوم، شب به هیئت «آشوب» درمیآید؛ آشوبی که بهارستان مشرق را که نماد امید و پویاییست و آنجا که رستاخیز و امکان تغییر است را عقیم میسازد. اینجا شب چهرهی تاریخی و سیاسی پیدا میکند؛ نیرویی که مانع بهثمرنشستن روشنایی میشود.
به شب راهِ گذر دادند و رفتند
به زاغان بالوپر دادند و رفتند
پیِ تاراجِ جنگلزارِ خورشید
به دست شب تبر دادند و رفتند
در دو مصراع نخست، استاد از کسانی سخن میگوید که آگاهانه به شب میدان میدهند؛ آنان که به سیاهی مشروعیت میبخشند. زاغان، با بالوپر سیاهشان، نماد این همدستاناند.
اما در دو مصراع پایانی، فاجعه به اوج میرسد: شب تنها تاریکی نمیآورد، بلکه ابزار ویرانی را هم در دست دارد. «تبرِ شب» یعنی قدرت تخریب؛ ابزاری برای تاراج جنگلزار خورشید و قلعوقمع روشنایی.
شب فکر مرا ستارگان میدزدند
گویی که زمن رازِ نهان میدزدند
رنگینیِ لحظههای پندار مرا
از باغِ کرشمههای جان میدزدند
این رباعی وجهی درونیتر و شاعرانهتر از نسبت شب و انسان را نشان میدهد. در دل سیاهی، ستارگان ـ نورهای کوچک اما فریبنده ـ ذهن شاعر را میربایند.
نگاه خیره به این نورها، چنان ژرف است که اندیشه و رازهای نهان شاعر را با خود میبرند. اینجا شب فقط خصم بیرونی نیست؛ زمانِ ربودهشدن عمر، لحظهها و رنگینی زندگی است. شب، دزدِ بیصدا و جبار ثانیههاست.
با آنکه در سراسر تاریخ ادبیات، «شب» اغلب نماد سیاهی و تیرگی بوده است، استاد پرتو نادری با تکیه بر دانش ادبی و تجربهی زیستهی خویش، این نماد را به اوج کارکرد رسانده و آن را ملامتگر همهی پلشتیها ساخته است؛ شبی که در شعر او، فقط شب نیست، بلکه سرنوشتِ تحمیلشده بر انسانِ معاصر است.