بر بنیاد گزارشها، طالبان چندین گروه را زیر نام «مبارزان مجازی» ایجاد کردهاند. وظیفهی اصلی این گروهها، حملهی سازمانیافته بر مخالفان طالبان در شبکههای اجتماعی است. این حسابها با توهین، تحقیر، فحاشی، انگزدن و اتهامبندی، روزنامهنگاران، فعالان مدنی، زنان معترض و منتقدان طالبان را هدف قرار میدهند.
دیروز دیدم که از چندین حساب تویتری، بهگونهای هماهنگ بر یکی از خبرنگاران حمله شده بود؛ او را «نوکر پاکستان» و «مبلغ مسیحیت» خوانده و با الفاظ رکیک مورد دشنام قرار داده بودند. این نوع حملات نه موردی است و نه اتفاقی، بلکه بخشی از یک الگوی تکرارشونده و حسابشده است.
پرسش اصلی این است:
آیا این فحاشیها نشانهی شکست طالبان در جنگ روایتهاست، یا بخشی از یک سیاست آگاهانه و سازمانیافته؟
بر خلاف کسانی که گمان میکنند طالبان در جنگ روایتها شکست خوردهاند و از سر استیصال به فحاشی روی آوردهاند، باور من این است که این فحاشیها نه واکنشی احساسی، بلکه جزئی از سازوکار سرکوب طالبان است؛ سازوکاری که برای بقا و اعمال خشونت به آن نیاز دارند.
سرکوب و انسانیتزدایی
در سرکوبگر بودن طالبان هیچ تردیدی وجود ندارد. از روزی که این گروه به قدرت رسیده است، هر نوع صدای مخالف را به شدیدترین شکل سرکوب کردهاند: زندان، شکنجه، ناپدیدسازی، تبعید و قتل.
مطالعات نشان میدهد که جریانهای توتالیتر برای سرکوب مؤثر مخالفان، پیش از هر چیز به انسانیتزدایی از قربانیان نیاز دارند. انسانیتزدایی به این معناست که قربانی نه بهعنوان انسان، بلکه بهمثابه موجودی شریر، فاسد، خطرناک و فاقد ارزش اخلاقی معرفی شود.
این فرایند، نقش «جادهصافکن خشونت» را بازی میکند. زیرا در وجود انسانها موانع اخلاقی و عاطفی نیرومندی وجود دارد که کشتن و حذف دیگری را دشوار میسازد. اما هنگامی که قربانی از دایرهی انسانیت بیرون رانده شود، عبور از این موانع نیز آسانتر میشود.
جاناتان گلاور، نویسندهی کتاب پرنفوذ «انسانیت: تاریخچهی اخلاقی سدهی بیستم»، با بررسی تجربههای کشتار جمعی در قرن بیستم مینویسد:
«اگر بتوان احترام به قربانیان را خنثا کرد، ارتکاب بیرحمی آسانتر میشود.»
فحاشی بهعنوان ابزار انسانیتزدایی
یکی از مؤثرترین ابزارهای انسانیتزدایی، فحاشی، برچسبزدن و اتهامبندی سیستماتیک است. تاریخ معاصر جهان سرشار از نمونههایی است که در آنها فحاشی و تحقیر، مقدمهی خشونت عریان بوده است.
در آلمان نازی، دستگاه تبلیغاتی اساس یهودیان را با حیوانات موذی مقایسه میکرد. فیلمهای تبلیغاتی، تصاویر یهودیان را با موشها درهم میآمیختند. هانس فرانک، والی نازی لهستان، آن سرزمین را «پر از شپش و یهودی» میخواند. هیتلر نیز یهودیان را «ویروس» مینامید و حذف آنان را شرط «سلامت جامعه» میدانست.
نمونههای افراطیتر را در اتحاد جماهیر شورویِ دوران تصفیههای استالینی میبینیم؛ جایی که روی موترهای حمل زندانیان نوشته بودند: «ماشین حمل کالاهای فاسدشدنی». زندانیان نه انسان، بلکه «اشیای بیفایده» تلقی میشدند.
فحاشی و سرکوب در تاریخ افغانستان
در تاریخ افغانستان نیز رابطهی فحاشی و سرکوب قومی و سیاسی کاملاً آشکار است.
قتلعام مردم هزاره بهدست امیر عبدالرحمن خان یکی از شناختهشدهترین نمونههاست. پیش از آغاز کشتار، هزارهها تکفیر شدند و در اسناد رسمی با عنوان «اشرار هزاره» معرفی گردیدند. این زبان تحقیرآمیز، قتلعام، بردهسازی و کلهمنار ساختن را «مشروع» جلوه میداد.
در دورهی نادرخان نیز لشکرکشی قبایل جنوب به شمالی با همین منطق صورت گرفت. مردم شمالی «اشرار شمالی» خوانده شدند و سرکوب قومی با فحاشی رسمی توجیه شد.
در دور نخست حاکمیت طالبان، مفهوم «شر و فساد» ابزار اصلی انسانیتزدایی بود. طالبان با اتکا به همین زبان، تاکستانهای شمالی را نابود کردند، سیاست زمین سوخته را بهکار بستند و قتلعامهایی چون یکاولنگ و مزار شریف را مرتکب شدند.
نتیجهگیری
آنچه امروز در شبکههای اجتماعی میبینیم، ادامهی همان سنت تاریک است. ایجاد گروههای موسوم به «مبارزان مجازی» و توسل طالبان به فحاشی و دشنام، نشانهی شکست آنها در جنگ روایتها نیست؛ بلکه بخشی از استراتژی آگاهانهی این گروه برای انسانیتزدایی از مخالفان و آمادهسازی زمینهی سرکوب است.
این فحاشیها را نباید کماهمیت یا صرفاً مجازی تلقی کرد. تجربهی تاریخی نشان داده است که طالبان نخست قربانیان خود را در زبان و روایت میکشند و سپس برای حذف فیزیکی یا اجتماعی آنان اقدام میکنند.
ایستادن در برابر این فحاشیها، افشای ماهیت سازمانیافتهی آنها و دفاع از کرامت انسانی، مسئولیت اخلاقی و جمعی همهی ماست. سکوت در برابر انسانیتزدایی، همواره به گسترش خشونت انجامیده است.