دیروز رویداد وحشتناکی در استرالیا رخ داد: چند مهاجم اسلامگرا با اسلحهٔ گرم به تجمع مذهبی یهودیان حمله کردند و نزدیک به ۱۲ تن را به قتل رساندند.
آنچه در سیدنی اتفاق افتاد، میتواند خوراک تبلیغاتی مناسبی برای سیاستمداران راست افراطی و تحلیلگران اسلامستیز فراهم کند؛ کسانی که عمل چند مهاجم را به پای همهٔ مسلمانان مینویسند و بار دیگر شعار «جنگ تمدنها» را سر میدهند.
«جنگ تمدنها» نظریهای است از ساموئل هانتینگتون، اندیشمند معروف آمریکایی. هانتینگتون معتقد بود که پس از پایان جنگ سرد، منازعات آیندهٔ جهان نه بر پایهٔ ایدئولوژی یا اقتصاد، بلکه بر اساس تفاوتهای فرهنگی و تمدنی شکل میگیرند. او در نظریهٔ خود، مرزهای تماس تمدنها، بهویژه تمدن اسلامی با تمدن غرب، را مستعد بیشترین کشاکش و خونریزی میدانست.
امروزه بیشترین هواداران نظریهٔ «جنگ تمدنها»ی هانتینگتون را جناحهای راست افراطی تشکیل میدهند. آنها جهان را به حوزهٔ رقابت نیروهای خیر و شر، یا متمدن و وحشی تقسیم میکنند و مهاجران و مسلمانان را تجسم شرارت و وحشیگری معرفی میکنند که گویا قصد براندازی تمدن غرب را دارند.
تا اینجای کار، آنچه در استرالیا اتفاق افتاد میتواند بنیان این نظریه را تقویت کند و بهانهای قوی به دست مسلمانستیزان و مهاجرستیزان بدهد. اما همزمان، اتفاق دیگری نیز در همان زمان و مکان رخ داد که کار را برای راست افراطی و طرفداران جنگ تمدنها دشوار میسازد.
آن اتفاق، خلع سلاح یکی از مهاجمان اسلامگرا توسط یک مهاجر مسلمان بود. رسانههای استرالیایی گزارش دادند که کسی که در سواحل سیدنی اسلحهٔ مهاجم را از دست او گرفت، یک شهروند مسلمان عرب به نام احمد آلاحمد بوده است.
دشواری کار اینجاست که این رویداد را دیگر نمیتوان در چارچوب جنگ تمدنها تفسیر کرد؛ زیرا در اینجا یک مسلمان با مسلمان دیگر مقابله کرده است. نه یک «ما»ی پاک وجود دارد و نه یک «آنها»ی ناپاک. هر دو به یک فرهنگ تعلق دارند.
پس باید تفسیری دیگر از این رویداد ارائه کرد: اینکه ما با جدال تمدنها مواجه نیستیم. هیچ تمدنی را نمیتوان به یک کلیت یکپارچه فروکاست. در درون هر تمدنی، تنوع و تعدد وجود دارد که قابل تقلیل به یک هویت واحد نیست. معنایش این است که مسلمان خوب داریم و مسلمان بد؛ همانگونه که غربی خوب داریم و غربی بد.
به تعبیر دقیقتر، در درون هر جامعهای جدال تمدنی جریان دارد: برخی آمادهاند بر اساس احترام متقابل و بدهوبستان اخلاقی با دیگران زندگی کنند و برخی دیگر نه. گاندی حتی معتقد بود که این جدال را باید در درون هر انسان جستوجو کرد. او میگفت در درون هر انسان، نیروهای متضادی چون شفقت و احترام در برابر سلطهطلبی و پرخاشگری در جدالاند؛ و پیروزی خیر بر شر باید در همین نبرد درونی رخ دهد.
این معنا بهزیبایی در داستان و فیلم «سرزمین هیولاهای وحشی» اثر موریس سنداک بازتاب یافته است. شخصیت مکس با هیولاهایی بازی میکند که در حقیقت بازتاب دنیای درونی خود او هستند؛ هیولاهایی که پرخاشگری خطرناک نهفته در وجودش را نمایندگی میکنند.
مارتا نوسباوم، فیلسوف احساسات، رد پای این جدال خیر و شر را از دوران کودکی انسان دنبال میکند. او نشان میدهد که انسان از بدو تولد با احساسی از همهتوانی نوزادی و در عین حال ناتوانی واقعی پا به جهان میگذارد. تضاد میان این دو، اضطراب و شرمی میآفریند که میتواند در فرایندی فرافکنانه به نفرت از «دیگری» و برچسبزدن ناپاکی و تهدید بدل شود.
بنابراین، نه باید به دنبال «محور شرارت» در تمدنها بود و نه یک قوم، فرهنگ یا دین را وحشی و بربر معرفی کرد. جدال واقعی را باید در درون خودمان بجوییم.
خطر اصلی نه در تمدنها، بلکه در هیولاهایی است که اگر مهار نشوند، در درون انسانها رشد میکنند.