استقلال افغانستان همواره فرصتی برای بازاندیشی در سرنوشت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور بوده است. اما هر بار که این فرصت فراهم آمده، به جای عبور از چرخهی تکراری بحران، گفتمانهای مسلط یا در ورطهی افراط افتادهاند یا در دام تفریط؛ و همین نوسان میان دو قطب متضاد، افغانستان را در وضعیت تاریخی «بحرانزده» نگه داشته است. یکی از بنیادیترین تضادهایی که مسیر تحولات کشور را در یک مدار بسته گرفتار کرده، تقابل میان سنت و مدرنیسم، اسلام سیاسی و دموکراسی است؛ تقابلی که در عرصهی فرهنگ، جامعه و سیاست به شکل شکاف میان مدرسه و دانشگاه، ملا و روشنفکر، روستا و شهر تجلی یافته و بر سرنوشت کشور سایه افکنده است.
افغانستان؛ سرزمینی در وضعیت پیشاتجدد
از منظر جامعهشناسی سیاسی، افغانستان هنوز در مرحلهی پیشاتجدد قرار دارد. عقلانیت مدرن بهمعنای دستگاه معرفتی حاکم بر زندگی فردی و جمعی نتوانسته است در این سرزمین به استقلال و بلوغ برسد. بخش بزرگی از جامعه همچنان اسیر اسطورهها، سنتهای قبیلهای و باورهای دینی در شکل خرافی و عوامانه است. نتیجه آن شده که عقل خودبنیاد و خرد انتقادی ــ که بنیان تحولات مدرن است ــ مجال بروز و نهادینهشدن نیافته و هر بار که تلاشهایی برای تغییر صورت گرفته، با واکنش تند و ویرانگر نیروهای سنتگرا مواجه شده است.
افراط امانالله؛ نوسازی شتابزده و گسست از بستر اجتماعی
در تاریخ معاصر، شاه امانالله نماد تلاش برای مدرنسازی سریع و شتابزده افغانستان است. او در پی الگوبرداری مستقیم از مسیر اروپا بود؛ از اصلاحات آموزشی و حقوقی گرفته تا تغییرات فرهنگی و اجتماعی. نیت او هرچند توسعهخواهانه بود، اما غفلت از بستر اجتماعی و بیتوجهی به حساسیتهای فرهنگی ـ مذهبی جامعه، اصلاحات او را به پروژهای شتابزده و تحمیلی بدل کرد. واکنش شدید نیروهای سنتگرا به اصلاحات امانالله، نه تنها پروژه مدرنیزاسیون او را ناکام گذاشت، بلکه سنتگرایان را در جایگاه قدرتمندتری نشاند. از این منظر، افراط در مدرنیسم ــ بدون درک بستر تاریخی و فرهنگی جامعه ــ یکی از نخستین حلقههای چرخه بحران در افغانستان بود.
تفریط طالبان؛ بازگشت به سنتهای سخت و بنیادگرایانه
در سوی دیگر این تقابل، طالبان قرار دارند که با قرائتی جزماندیشانه و بنیادگرایانه از دین، عملاً دانشگاه و عقلانیت مدرن را به حاشیه رانده و «مدرسه و ملا» را بر «دانشگاه و روشنفکر» غلبه دادهاند. طالبان با تکیه بر سنتهای قبیلهای و قرائت سختگیرانه مذهبی، نه تنها مسیر اصلاحات اجتماعی و فرهنگی را مسدود کردهاند، بلکه در عمل جامعه را به وضعیت پیشامدرن بازگرداندهاند. آنان بهجای بازاندیشی در نسبت دین و سیاست، با نفی کامل دستاوردهای مدرنیته، افغانستان را به کشوری منزوی و عقبمانده بدل کردهاند. به همین دلیل میتوان گفت طالبان چهرهی دیگر همان چرخه بحراناند: اگر امانالله نماد افراط در مدرنیته است، طالبان نماد تفریط و بازگشت به بنیادگرایی.
دو گفتمان در بنبست
این دو رویکرد ظاهراً متضاد ــ افراط در مدرنسازی و تفریط در بنیادگرایی ــ در حقیقت دو روی یک سکهاند. هر دو بهجای برقراری دیالوگ میان سنت و مدرنیته، بر حذف طرف مقابل تأکید داشتهاند. نتیجهی این جدال همواره فروپاشی ساختارهای سیاسی و بازتولید بحران بوده است. جمهوریت چهارم که در سال ۲۰۲۱ بهگونهای کابوسوار سقوط کرد، خود نمونهی بارزی از این چرخه است: دانشگاه و روشنفکر هرچند در سطح نخبگان حضور داشتند، اما ریشه در بدنه اجتماعی نیافته بودند؛ ملا و مدرسه بار دیگر کمر آنان را شکستند و پروژهی مدرنسازی نیمبند به پایان رسید.
چرخه دیالکتیکی بحران
افغانستان گرفتار یک چرخهی دیالکتیکی است:
هر بار مدرنیته به شکلی افراطی و شتابزده عرضه میشود، سنتگرایان واکنش رادیکال نشان میدهند.
هر بار سنتگرایی به قدرت میرسد، ناکامیاش در اداره کشور دوباره نیاز به مدرنیته را برمیانگیزد.
این آمد و شد بیپایان، کشور را در مدار بستهای از شکست دولتسازی و فروپاشی نهادی نگاه داشته است.
در این میان، بحران هویت، ساختار قبیلهای قدرت، وابستگی اقتصادی و موقعیت ژئوپلیتیک افغانستان، این چرخه را تشدید کرده و کشور را بهسوی «دولت ناکام» و حتی «کشور بدون دولت» سوق داده است.
تفاوت تجربه افغانستان با غرب
اشتباه دیگری که بارها تکرار شده، مقایسه سادهانگارانه مسیر افغانستان با تجربه سکولاریسم و مدرنیته در اروپا است. آنگونه که پژوهشگران نشان دادهاند، اسلام و مسیحیت از نظر ساختار نهاد دینی، فقهی و حقوقی تفاوتهای بنیادی دارند. سکولاریسم در غرب در بستر تاریخی و اجتماعی خاصی شکل گرفت؛ اما در افغانستان نمیتوان همان مسیر را عیناً پیمود. تقلید از مدل اروپایی نهتنها ناکارآمد است، بلکه میتواند شکاف سنت و مدرنیته را عمیقتر کند.
بنابراین، افغانستان نیازمند الگویی بومی برای بازتعریف نسبت دین و سیاست و آشتی دادن سنت با مدرنیته است.
راه سوم؛ عقلانیت بومی و گفتوگو میان سنت و مدرنیته
برای رهایی از چرخه افراط و تفریط، باید راه سومی را جست. این راه نه بازگشت کامل به سنت است و نه تحمیل شتابزده مدرنیسم غربی، بلکه ایجاد عقلانیت بومی، نقد سنت از درون و بازاندیشی در دین و سیاست بر پایه واقعیتهای اجتماعی افغانستان است. چنین رویکردی نیازمند:
- تقویت خرد انتقادی و آموزش عمومی؛
- بازتعریف رابطه ملا و دانشگاه در قالب همکاری، نه حذف متقابل؛
- برقراری گفتوگوی میانفرهنگی میان روستا و شهر؛
- عبور از ساختارهای قبیلهای به سوی نهادهای مدرن اما متناسب با جامعه افغانستان.
جمعبندی
استقلال واقعی افغانستان زمانی محقق میشود که کشور از بنبست گفتمان سنت و مدرنیسم رهایی یابد. تجربه نشان داده است که امانالله و طالبان هر دو در بازتولید چرخه بحران مقصرند: یکی با افراط در مدرنسازی شتابزده و دیگری با تفریط و بازگشت به بنیادگرایی.