با قلب آکنده از اندوه و چشمی اشکبار، این نامه را از جانب زنِ مینویسم که نه تنها قربانی یک خانهی بیرحم شده، بلکه وجدان انسانی مرا نیز زخمی کرده است.
دیشب، با شنیدن این داستان، تمام شب خواب را از چشمانم ربود.
داستان زنِ که نه شخصیت یک کتاب بود، نه قهرمان سریالی دراماتیک، بلکه زنِ واقعی، از دل همین خاک، از دل همین خانههای که دیگر خانه نیستند، زنداناند، شکنجهگاهاند، و گورستان خاموش آرزوهای زنانی چون او.
زنِ که سه فرزند دارد؛ دختری کوچک با چشمانی پر از رؤیا، و دو پسری که هنوز معنای مردانگی را نمیدانند.
زنِ که در خانهی خودش، در پناه همان دیوارهای که باید مأمن باشند، شبها به جای لالایی، صدای فریاد میشنود.
همسرش، مادر همسر، خواهران همسر… هرکدام به سهم خود، تیشهای برداشتهاند برای شکستن روحش.
چند شب پیش، میگوید:
“نصفهشب بود… بیهیچ دلیل. چادرم را دور گردنم پیچاند، آنقدر فشار داد… نفسم میرفت… و فقط چشمهای بچههایم را دیدم، پر از ترس، پر از ناباوری…”
آن شب او مُرد.
نه جسمش، که قسمتی از جانش، بخشی از اعتمادش به زندگی، به مرد، به خانواده، به امنیت… برای همیشه مُرد.
اما هر شب، او را با نامهای دیگری صدا میزدند.
ضعیفه، زباندراز، بیعقل، و گاهی اصلاً هیچ نامی…
فقط یک سیلی بود، یک مشت، یک لگد، و بعدش سکوت.
نه معذرتی، نه پشیمانیای.
فقط تکرار.
زنِ که هر روز، نقاب شادی میزند و در دل، هزار تکهست.
شوهرش؟
نه همراه، و نه همدم.
بلکه زندانبان.
مادرشوهر و خواهرشوهر؟
نه خانواده، که سربازان ظلم.
زخمهایش دیده نمیشود،
چون زیر چادر پنهان است،
زیر لبخندِ اجباری هنگام دیدار اقوام،
زیر صدای که هیچگاه فریاد نمیشود.
و ما؟
ما سکوت کردیم.
مثل همیشه.
چون عادت کردهایم درد زن را نشنویم،
گریهاش را پشت دیوارها جا بگذاریم،
و رنجش را در آمارهای بیاحساس دفن کنیم.
این فقط یک زن نیست،
این «فرهنگ تحقیر زن» است که در خانهها جا خوش کرده.
این فقط یک لتوکوب نیست،
این نابودی شخصیت یک انسان است.
و ما چه میکنیم؟
ما سکوت میکنیم.
ما تماشا میکنیم و با لبخندی خسته میگوییم:
«شاید خودش هم مقصر باشد.»
«زن باید صبور باشد.»
«طلاق، بدنامیست.»
نه!
این صبر نیست، این ظلم است.
این بردباری نیست، این شکنجه است.
زن نیامده تا تحقیر شود.
زن نیامده تا مشت بخورد، لگد شود، خفه شود، و باز هم به لبخند زدن مجبور باشد.
او آمده تا مادر باشد، آرامشبخش باشد، نور خانه باشد.
ولی امروز، هزاران زن، در سکوت، شب را با اشک به صبح میرسانند، فقط برای آنکه فرزندانشان سقفی داشته باشند.
تا کی؟
تا کی باید صدای گریهی زنان پشت درهای بسته شنیده نشود؟
تا کی قانون، فقط روی کاغذ باشد؟
تا کی فرهنگ غلط «عیب است» روی زخمها مرهم دروغین بگذارد؟
زن، نیمی از پیکر جامعه است.
اگر او را تحقیر کنیم، اگر جسم و روحش را در هم بکوبیم، و اگر فریادش را بیجواب بگذاریم، ما فرداهایی سیاهتر از امروز خواهیم ساخت.
این صدا، صدای یک زن بود.
ولی شاید صدای مادر، خواهر، دختر یا دوست شما هم باشد.
و شما اگر امروز نایستادید، فردا باید شرمندهی وجدان خاموشتان باشین.
این کشتن امید است،
و بدتر از آن، تربیت نسلیست که “ظلم” را عادی میبیند.
زن را الله متعال، با مهر آفرید
نه برای کتک خوردن، نه برای سکوت،
بلکه برای روشنی خانه، تکیهگاه فرزند، آرامش دلها.
تا کی باید در این جامعه، زن بودن جرم باشد؟
تا کی دخترانمان باید با ترس بزرگ شوند؟
تا کی مادرانمان باید درد را “تحمل” کنند، بهنام “نجابت”؟
بیایید یکبار، فقط یکبار از خود بپرسیم:
اگر آن زن، خواهرم بود؟ مادرم بود؟ دخترم بود؟
بازهم سکوت میکردم؟
این نامه تنها واژه نیست، فریادیست برای وجدانهای خفته…
فریادی که شاید امروز کسی نشنود،
ولی فردا در گریۀ فرزندت پژواک خواهد یافت.
به زنان امنیت بدهیم، نه زخم.
به زنان حق بدهیم، نه تهمت.
و به زنان گوش بدهیم، نه چوب.