بیستم قوس، پنجمین سالروز خاموشی یکی از بزرگترین چهرههای معاصر ادبیات پارسی است؛ روزی که اهل قلم، فرهنگدوستان و عاشقان زبان پارسی، یادِ استاد رهنورد زریاب را گرامی میدارند. نویسندهای که حضورش بر ادبیات افغانستان سایهای بزرگ و پربرکت افگنده بود و غیبتش اکنون، در روزگار تلخ و پرآشوب زبان پارسی، بیش از هر زمان دیگر احساس میشود. زریاب تنها یک نویسنده نه بلکه حافظ فرهنگ، روایتگر تاریخ پرفرازونشیب این سرزمین و روشناییبخشی بود که در میان تاریکیها چراغ زبان را زنده نگه میداشت.
رهنورد زریاب در دههها فعالیت خود توانست نهتنها نسلهای متعددی از نویسندگان را الهام بخشد، بلکه با مهارت خیرهکنندهاش در روایت، قصهپردازی، نثر شاعرانه و نگاه عمیق به جامعه، برای ادبیات افغانستان جایگاه تازهای بسازد. آثار او از مرزهای جغرافیایی گذشتند و ادبیات افغانستان را در کنار دیگر قلمروهای زبان پارسی مطرح کردند. « زیبای زیر خاک خفته»، « چار گرد قلا گشتم»، « گلنار و آیینه»، « شهر طلسم شده»، « پایان کار سه رویینتن»، و دهها اثر دیگر، تنها نمونههایی از میراث پربهای اوست که همچنان در حافظۀ ادبیات پارسی جاودانه ماندهاند.
نثر زریاب؛ تلفیقی از شاعرانگی، تاریخ و حقیقت تلخ جامعه
یکی از شاخصههای مهم زریاب، نثر منحصربهفرد اوست. نثر او میان شعر و روایت، میان خیالپردازی و واقعگرایی در رفتوآمد است. او میتوانست در یک جمله کوتاه، تصویری بسازد که نویسندگان دیگر برای خلق آن به چندین بند نیاز دارند. زبان او زنده، نرم، صیقلخورده و آکنده از ارجاعات فرهنگی و ادبی بود؛ اما در عین حال سادگی و گیرایی خود را نیز حفظ میکرد.
زریاب تاریخ را همچون نبضی در رگهای آثارش جریان میداد. هرچند بسیاری از نوشتههای او در چارچوب داستان و روایت شکل میگرفت، اما در پسزمینه آنها نقد اجتماعی، اندوه مهاجرت، بحران هویت، ازهمپاشی ارزشها و رنج تاریخی مردم افغانستان موج میزد. او با ظرافتی مثالزدنی دردها را مینوشت؛ دردهایی که گاه در سکوت روایت میشد و گاه در فریادی که میان سطرها پنهان بود.
زریاب صرفاً یک نویسنده نبود؛ او معلم بود، راهنمای جوانان بود، و در سالهایی که فرهنگ افغانستان زیر فشار جنگها و بیثباتیها خم شده بود، او یکی از ستونهایی بود که این بنا را نگه میداشت. حضور او در رسانهها، دانشگاهها، مراکز فرهنگی و نشستهای ادبی، همواره الهامبخش نسل جوان نویسندهگان بود. شاگردان، همکاران و دوستداران او هنوز هم از سادگی، فروتنی و روح بزرگش سخن میگویند.
او به ادبیات افغانستان شخصیت بخشید. در دورههایی که چهرههای ادبی افغانستان در جهان کمتر شناخته میشدند، زریاب با قلم خود افغانستان را بر نقشه ادبیات جهانی نشان داد. او ثابت کرد که ادبیات این سرزمین صرفاً روایت جنگ نیست؛ بلکه روایت عشق، فرهنگ، تاریخ، فلسفه و زیبایی نیز هست.
پنج سال از درگذشت این بزرگمرد میگذرد، اما امروز بیش از هر زمان دیگر حس میشود که جای او خالی است. در روزگاری که زبان پارسی در افغانستان زیر فشار سیاستهای تنگنظرانه، سانسور و محدودیتهای ساختاری قرار دارد؛ در روزگاری که نهادهای فرهنگی فروپاشیدهاند و ادبیات در تنگنای بیسابقهای قرار گرفته است؛ در روزگاری که نویسندگان یا ناچار به سکوتاند یا مجبور به مهاجرت؛ در چنین شرایطی نبود صدای زریاب، نبود قلم و حضور معنوی او، زخمی عمیقتر بر پیکر فرهنگ افغانستان است.
زریاب اگر زنده میبود، شاید با همان لحن مهربان اما نقاد، با همان نثر نرم اما تیزبین، میتوانست بخشی از این درد را روایت کند و بخشی از این تاریکی را روشن سازد. او از وضعیت امروز زبان پارسی در افغانستان سخت رنج میبرد؛ زیرا تمام زندگیاش را برای تعالی این زبان صرف کرده بود.
با وجود خاموشی استاد، آثار او همچنان نفس میکشند. هرگاه کتابی از او خوانده میشود، انگار بخشی از روحش دوباره زنده میشود. زریاب نهتنها نویسندهای بزرگ، بلکه حافظ زبان پارسی بود. او قصهگوی بزرگ روزگار ما بود و میراثش فراتر از عمرش ادامه خواهد یافت.
استاد رهنورد زریاب رفت، اما «کاخ بلند ادبیات پارسی» که او در ساختنش سهم داشت، همچنان پابرجاست؛ و هر کس که قلم بهدست میگیرد، از سایه او عبور میکند.
یادش گرامی، نامش ماندگار، و آثارش چراغی برای آیندگان باد.