بحران و ناامنی سالهاست که در افغانستان جریان داشته و تا ھنوز بهصورت دردناکی ادامه دارد.
سالهای ١٣٧۵ – ١٣٨٠ خورشیدی، یکی از بحرانیترین سالھای افغانستان است.
در این سالھا افغانستان و مردم آن دچار مشکلات زیادی گردیدند که پرداختن به آن خیلی با ارزش و مھم است.
از آنجاییکه در سالھای مقاومت در حوزۀ کلان مناطق آن و دولت تنھا ھفتهنامۀ پیام مجاھد نشر میگردید و اکثریت وقایع به صورت مسلسل و دقیق در آن درج است، بناً بیشترین استفاده از این منبع معتبر صورت گرفته است.
روز شمار و قایع و رویدادھای ١٣٧۵ – ١٣٨٠ خورشیدی سالھای جنگ طالبان با دولت اسلامی افغانستان بود.
کابل و پنجشیر دو حاکمیت جدا با رویکرد و نظام جدا در یک جغرافیا بهنام افغانستان بود.
این روز شمار از کشته شدن داکتر نجیبالله، رییسجمھور وقت افغانستان آغاز و تا شھادت احمدشاه مسعود قهرمان ملی افغانستان در کشور اتفاقها و جریانها را در بر دارد.
با خوانش این جزوۀ کوچک، شما به موضوعهای بزرگ و تکاندھندۀ تاریخی پیخواھید برد که متاسفانه این تراژیدی خونین در افغانستان ھمچنان ادامه دارد.
این روز شمار که مربوط وقایع دورۀ مقاومت ملی افغانستان میشود را نوشم تا سند و آیینهی باشد برای آیندگان. امیدوارم این سند و نوشته برای تاریخنگاران و مردم افغانستان در خور تامل و مفید واقع گردد.
با حرمت رحمتالله بیگانه
داڅوک دی؟
داکتر نجیبالله، رییس جمھور سابق افغانستان چگونه کشته شد؟
حوالی ساعت ۵ عصِر، ۵ میزان سال ۱۳۷۵ خورشیدی، وضعیت کابل و جبھات دولت چندان قناعت بخش نبود، راکت از چند سو به کابل اصابت میکرد، شفاخانهھای دولتی کابل – وزیر محمد اکبر خان، چھارصد بستر و شفاخانۀ اطفال اندراگاندی در کابل، از زخمیھا پُر بودند. من حوالی ساعت ۵ عصر، ۵ میزان ۱۳۷۵ به خاطر دیدن «شاه محمد» یکتن از خویشاوندان ما که در جنگ رو یا رو با طالبان زخمی شده بود، ھمراه با داکتر عبدالودود مھران، به شفاخانۀ ۴۰۰ بستر رفتیم و بعد از دیدن مریض – ممکن حدود یک ساعت را در بر گرفت، زمانی از شفاخانه بیرون شدیم، وضعیت کابل کاملاً دگرگون معلوم میشد.
ھرچند کابل از مدتھا بود که زیر راکتباران شدید، حزب اسلامی به رهبری گلبدینحکمتیار قرار داشت، اما پنج میزان این شهر وضعیت دیگری داشت؛ جادهھا از عبور و مرور مردم خالی بود، از ترانسپورت شھر و موترھای تکسی خبری نبود، به ندرت موتر در فاصلۀ چند دقیقه آنھم با شتاب از جادۀ میدان ھوایی میگذشت، از قراین معلوم میشد که چیزی مھمی در کابل در حال آبستن است،
سکوت کابل را تنھا صدای انفجار راکتھا میشکستاند.
من و داکتر عبدالودود مھران، به عجله از شفاخانه بیرون گردیده و در موتری سوار شده و طرف کارتۀ پروان حرکت کردیم، شام بودکه بهخانه رسیدم.
افواھات و تبصرهھای گوناگون از مردم عادی و حتا دکانداران سرکوچه شنیده میشد، ھوا رو به تاریکی میرفت، با تاریکی ھوا صدای انفجارھا نیز کم شد و از خانۀ ما که در بلندی کارتۀ پروان واقع بود، دور میشد.
ظاھراً شھر کابل طوری معلوم میشد که شھر در آرامشی عمیقی فرو رفته بود، اما این آرامش کوتاه، در پی خود توفانی داشت که در بیش از چھار سال شقاوت و ظلم طالبان این فاتحان جاھل، تر و خشک این جامعه را سوختاند.
ھر لحظه گپھای نو و ھراسناکی به گوش میرسید، ھمهاش از جنگ بود و زخمی شدنھا و عقب نشینی.
ھنور از آمدنم بهخانه لحظاتی نگذشته بود که دروازۀ خانۀ ما تک تک شد، به شتاب رفتم و در را باز کردم، برادرم عزیزالله ایما را دیدم که مغموم و خاموش وارد خانه شد. او به خانواده دستور داد تا آمادۀ رفتن جانب پنجشیر باشند؛ پرسیدم چه گپ است؟
ابتدا حرفی نزد، اما بعد از سکوت مختصری گفت: طالبان در حال اشغال پایتخت اند!
باورم نمیشد، گفتم مگر در چھار سال ما کم از سقوط و سقوط شنیده بودیم، شاید اینبار نیز چنین باشد و ممکن تبلیغات دشمن باشد؛ اما نی اینبار جدی همه چیز در حال فروپاشی بود.
ایما گفت: بلی گپ خلاص است، «مسعود» به ھمه قطعات دستور عقب نشینی از کابل را داده است، شاید تا چند ساعت دیگر طالبان وارد کابل شوند و ما باید این شھر را ترک کنیم.
پرسیدم نیروھای دولتی کجا عقب خواھد رفت، برادرم گفت: نمیدانم شاید پشت کوتل و یا ھم جبلسراج و جای دیگری!
راستی گیچ و متردد بودم، با خود گفتم: سرنوشت ما چه خواھد شد؟
ھیچکس فکر نمیکرد که اینگونه به راحتی طالبان وارد کابل شوند، زیرا در چھار سال دفاع از کابل در وجب، وجب این خاک جوانان زیادی خون داده بودند؛ اما توطیه و دسیسه خیلی بزرگ بود و بالاتر از تصور مردم عادی، طوری که طالبان و پاکستانیھا، در نظرداشتند تا از راه سروبی – تگاب در قسمت پشت کابل دور خورده و مدافعین شھر«نیروهای احمدشاهمسعود» را در کابل محاصره قرار داده و جنگ را کوچه به کوچه بکشانند.
این پلان به وسیلۀ استخبارات احمدشاه مسعود کشف و ھمان شدکه مسعود در نھایت فرمان عقب نشینی نیروھای خود را صادر کند و پس از چاشت روز ۵ میزان، ۱۳۷۵خورشیدی، تا ساعت ۱۰ شب تمام نیروھای نظامی دولتی از کوتل خیرخانه گذشتند.
اما هنگام عقب نشینی این نیروها از کابل، در آن شب و فردای آن در دیگر مناطق چه گذشت.
گروپی از طالبان و پاکستانیها پس از تخلیه کابل همان شب داخل شھر کابل شده و مستقیم وارد ارگ شدند و یک گروه مجھز با چندین موتر جانب دفتر سازمان ملل متحد رفته و داکتر نجیبالله، رییس جمهور سابق افغانستان را از مھمانخانۀ «سازمان مللمتحد» کشیده و در موتر سوار کرده و به ارگ انتقال دادند، قرار اطلاعات تایید ناشده، پاکستانیها و طالبان مزدور بعد از حدود دو ساعت گفتوگو با داکتر نجیبالله سرانجام موصوف را از ارگ کشیده و در جادۀ عمومی مقابل ارگ از موتر پیاده میکنند.
به قول «صوفی دل آغا» یکتن از دوستانم که در عقب مسجد پل خشتی دکان چای فروشی و در منطقۀ ششدرک کابل خانه دارند، گفت:
“حوالی ساعت یازده شب منطقۀ ما سکوت مطلق بود، در ھیچ کوچه صدای موتر شنیده نمیشد، اما در سرک لیسۀ امانی و چھارراھی آریانا و ارگ، موترھا دوامدار در حال رفت وآمد بودند.
صوفی دل آغا گفت:« ما در بام خانه بالا شده بودیم، همهجا خاموشی مطلق بود و تنها صدای تردد موترھا از سرک لیسۀ امانی با فاصله ده، پانزده دقیقه شنیده میشد.»
او افزود:« من و برادرانم در بام خانه نگران وضعیت بودیم که چه میشود، در ھمین اثنا صدای غالمغال شماری از آدمھا که گپ هایشان واضح نبود، از استقامت چھارراھی آریانا بلند شد، صدا بعد مشخصتر شد، آدم بزرگی به صدای بم «غُر» با شماری دعوا داشت، صدا بلند و بلندتر شد و بعد صدای کشمکش و صداھای زیادی به گوش رسید و بعد آن صدای چیغ و فریادھای بلندی شنیده شد، ما نفس خود را در سینه حبس کرده بودیم، بار دیگر صدا و صدای نعره های بلندی به گوش رسید، فکر میشد که طالبان کسی را در این نیمه شب جزا میدھند؛ موترھای دیگری نیز به این ساحه رسید، چراغهای روشنی به نظر ما رسید و بار دیگر دعوا بلند شد و چیغ آدم کلانی
به گوش رسید، دعوا ادامه پیدا کرد و بعدتر صدای فیر مرمی و لحظۀ بعد سکوت مطلق فضا را پیچاند.
بعد از همین یک فیر موترھا از ساحه دور شدند و درگیری پایان یافت.
صوفی گفت:«صبح وقتی به چھار راھی آریانا کهقریب خانهماست رفتم، دیدیم که دو تن از مردان به دار زده شده اند، تعدادی از طالبان بیتفاوت بهاو میدیدند، متوجه شدم که داکتر نجیبالله رییس جمهور افغانستان و برادرش احمدزی استند.
من «رحمت الله بیگانه» حوالی ساعت ۹ صبح با بایسکل طرف رادیو تلویزیون دولتی روان شدم، در راه ھمکارانم را دیدم که شب ۵ میزان را در تلویزیون گذشتانده بودند، آنھا از ھول وحشت شب گذشته به من قصه کردند و گفتند که خوب شد خودت نبودی. آنھا گفتند طالبان در شب داکتر نجیبالله را از دفتر سازمان ملل متحد کشیده و در چھارراھی آریانا اعدام کردند. این خبر برایم جالب بود، داکتر نجیبالله اگر مجرم ھم بود، باید محکمه میشد و چرا اینگونه اعدام صحرایی!
چرا چنین شد.
دوستانم که همه باسیکل داشتند، آنها را ترک کردم کنجکاو شدم. با بایسکل طرف چھارراھی آریانا و لیسۀ امانی حرکت کردم. نزدیک لیسۀ امانی که رسیدم، دیدم مردم زیادی سمت چھارراھی ھوتل آریانا روان بودند، در ھمین سرک قطار موترھای «داتسن» را نیز دیدم که طالبان با موھای ژولیده و دراز و موترھاییکه بالای ماشین وقسمت بام موتر گلآلودشده بود، دیده میشد، اینها گویا موترهای خود را از ترس بمبارد طیارهها چنین کرده بودند، در پشت این موترهای داتسن لحاف و دوشک و دیگ بخار ھم دیده میشد.
به چھارراھی آریانا نزدیک غرفۀ ترافیک رسیدم، چشمم بھ غرفۀ ترافیک جایی که داکتر نجیبالله چند سال پیش پاکستانیھا را از آنجا در گردھمایی بزرگی اخطار داده بود، رسیدم. غرفۀ ترافیک که به صورت سمنتی و بلند ساخته شده بود، افراد مسلح و مردم عادی دور آن جمع بودند.
متوجه شدم، دو نفر توسط ریسمان درپایههای غرفه سمنتیکه برای مراقبت جاده توسط پولیس ترافیک ساخته شده بود، آویزان معلوم است، چھرۀ داکتر نجیبالله بھ خوبی قابل رویت نبود، بروت هایش سفید شده بود، به وسیلۀ تنابی از قسمت شانهها به پایهھای برج ترافیک آویزان شده بود، چهارگرد داکتر را دور زدم، دست چپ و راستش از دو جا شکسته معلوم میشد، طالبان در پنجهھای دست راستش سگرت نا سوخته را مانده بودند؛ شقیقۀ طرف چپ داکتر نجیب الله شکاف بزرگی داشت، خون آن ھنوز تازه به نظر میرسید.
تفنگداران زیادی دور برش بودند، دیدن این صحنۀ وحشتناک روان آدمھا را سخت آسیب میرساند. واقعن صحنه عجیب و وحشتناکی بود.
طالبان جوان، تفنگ به شانه، گروه گروه به دیدن این اعدامی میآمدند، آنھا از مردم میپرسیدند:« دا څوک دی؟» این کیست؟
برای من ھم تعجب انگیز بود، داکتر نجیبالله به آسانی قابل تشخیص نبود. زیرا با لت و کوب زیاد، دستان شکسته و تنباناش پاره پاره و یخن کندهاش را وقتی دیدم، فکر نمیکردمکه بهیک رییس جمهور چنین شده باشد، به آسانی آدم باور نمیکرد که رییس جمهور افغانستان اینگونه شود.
در پھلوی داکتر نجیب الله پسر جوانی که با جمپر و پتلون کاوبای، موی و روی آراسته از حلق توسط ریسمان آویزان دیده میشد، ھیچ آثار شکنجه
به سرو صورت او دیده نمیشد، کسی قصهکرد ھمینکه
پاکستانیها و طالبان داکتر نجیبالله را عذاب کش کردند، بدون درنگ پشت برادرش احمدزی بهدفترسازمان ملل رفتند او بعد از گرفتاری سکته کرده با دیدن این صحنھھای ھولانگیز و تراژید، کشتن و محکمه صحرایی، آدم به فکر جنگل و وحشت انسانها میشد.
کابل در آن روز نحس، روز ششم میزان سال ۱۳۷۵ خورشیدی، کاملاً چھره عوض کرده بود، مصونیت از همه جا رخت بسته بود و حس حقارت در وجود تک تک شھریان کابل زبانه میکشید، در واقع مردم افغانستان و مخصوصن کابلیان، بیش از چھار سال حاکمیت
طالبان را در سیاھی، بیثباتی و زندان واقعی گذشتاندند.
آرزو دارم که آن روزھای سیاه، نحس و تاریک دیگر در زنده گی ھیچ انسانی تکرار نشود!
نویسنده: رحمتالله بیگانه