«برادران کارامازوف» یکی از عمیقترین و پیچیدهترین رمانهای فئودور داستایفسکی، نویسنده و فیلسوف روسیتبار قرن نزدهم است. او که از برجستهترین و تاثیرگذارترین نویسندگان ادبیات جهان به شمار میرود، این کتاب را در آخرین سالهای زندگیاش مینویسد. برادران کارامازوف آخرین رمان داستایفسکی است. نویسندهای که تمام زور خودش را برای نوشتن یک شهکار ادبی به خرج داده و رمان قطور دو جلدی را به دنیای ادبیات تقدیم کرده.
داستایوفسکی در مورد این رمان میگوید: «همه چیزم در این کتاب نهفته است»
رمان برادران کارامازوف با یک خانواده آغاز میشود؛ اما نه فقط یک خانوادهٔ معمولی، خانوادهای که بیشتر شبیه یک آزمایشگاه روح انسان است. این کتاب داستان و سرنوشت یک پدر و چهار پسر را روایت میکند. رمانی پر از مباحث فلسفی، اخلاقی و دینی است که ذهن هر خوانندهای را به چالش میکشد.
برای درک بهتر به بررسی هر یک از شخصیتهای این رمان میپردازیم.
«فئودور پاولوویچ» شخصیتی تُهی از اخلاق، موهبت، و مسئولیت است. مردی به شدت هوسباز، حیلهگر و بیادب و دلقک که از شهوت، تمسخر و لذتهای سطحی تغذیه میکند. او فرزندانش را نساخته، بلکه رها کرده. اما همین بیپدری بذری درام بزرگی را میکارد.
فئودور پاولوویچ کارامازوف سه پسر دارد. سه انسان با سه مسیر متفاوت.
«دمیتری پاولوویچ» پرحرارتترین شخصیت رمان است. او زندگی را میبلعد. زن، شراب، افتخار، و حتا پشیمانی. در ظاهر مرد خشن و بیفکر است. اما در درون پر از تناقض، پر از جستجوی معنا، پر از اندوهی خاموش. دمیتری بیش از هرکسی از پدرش متنفر است. اما نه فقط بخاطر فساد او، بلکه چون شبیهترین فرد به خودش را در او میبیند. او در تمام داستان بین دو زن، دو راه و دو خود متفاوت درگیر است.
«ایون پاولوویچ» روشنفکری خونسرد و تحلیلگر است. او به خدا اعتقادی ندارد. اما مدام با او حرف میزند. سوال میپرسد، اما نه برای دانستن، برای محکومکردن. ایوان صدای وجدان قرن نزدهم روسیه است. درست اما بیرحم. باهوش اما بیقرار. او بیش از همه میفهمد ولی کمتر از همه میتواند زندگی کند. ایوان مثل خیلی از ما در دام دانستن میافتد. هرچه بیشتر میداند، کمتر باور میکند. برای همین است که ذهنش به تدریج فرو میپاشد.
«آلیوشا پاولوویچ» پسر ایمان و مهربانی.
آلیوشا شخصیت مرکزی رمان است. جوان آرام، خجالتی و مومن. شاگرد یک پیر روحانیست. او باور دارد که محبت، قدرت واقعی دنیاست. داستایفسکی آن را نه به عنوان یک فرشته، بلکه به عنوان انسان واقعی و خاکی معرفی میکند.
آلیوشا تمام داستان را به تماشا مینشیند. میشنود و گریه میکند. اما حرفی که میزند، از عمق قلبش میآید. او مثل شمع کوچک در طوفانی از جنون است که هنوز خاموش نشده.
در میان رمان فئودور پاولوویچ کشته میشود. اتهام به دمیتری میافتد. او شب قبل پدرش را بخاطر گرفتن سه هزار روبل تهدید به قتل کرده بود. اما قاتل اصلی شخص دیگریست که جز خواننده هیچیکی از شخصیت های رمان به شمول قاضی، و رئیس دادگاه نمیداند.
برادران کارامازوف فقط یک رمان نیست. نه یک داستان جنایی، نه یک درام خانوادگی و نه حتا یک اثر فلسفی. این کتاب چیزی شبیه شبی بیپایان، درون وجدان انسان است. هرکسی آنرا خوانده یا عمیق دیگرگون شده، یا تا مرز جنون از آن گریخته. چون این رمان نه به تو پاسخی میدهد، نه دلداری. بلکه رو به رویت مینشیند و میگوید: «حالا تو بگو. تو چه کار میکنی؟»
نیچه در مورد این رمان چنین مینویسد: « داستایفسکی تنها روانشناسی است که از آن چیزی آموختم. و از آن به عنوان کسی یاد کرد که عمق تاریکی انسان را مثل آیینهای شکسته نشان میدهد.»
«فروید» این کتاب را نه فقط یک رمان، بلکه یک پروندهای بالینی دانست.
«تولستوی» که خود قهرمان ادبیات اخلاقگرا بود گفت:«این کتاب آخرین تلاش ادبی روسیه برای نجات روح انسان است.»