آنچه امروز میان کابل و اسلامآباد جریان دارد تنها یک تنش مرزی یا تعقیب یک گروه مسلح نیست بلکه بازتاب سالها سیاست مبهم بازیهای استخباراتی و رقابتهای ژئوپولیتیک است.
این وضعیت بیش از هر چیز به (جنگ پدر و پسر) شباهت دارد پدری که سالها یک جریان را پرورش داد و پسری که اکنون سرکش شده و از کنترل بیرون رفته است.
اما در این کشمکش قدرت قربانیان اصلی نه طراحان استراتژیاند و نه فرماندهان میدانی بلکه مردم عادیاند که نامشان هرگز در بیانیههای رسمی ذکر نمیشود.
پس از توافق دوحه میان آمریکایی ها و طالب/ان در دوحه معادله قدرت در افغانستان دگرگون شد. خروج شتابزده نیروهای خارجی و سقوط دولت پیشین با فرار اشرف غنی خلأ سیاسی بزرگی ایجاد کرد که طالب/ان آن را پر کردند اما این تغییر قدرت نه صلح پایدار آورد و نه ثبات منطقهای بلکه معادلات قدیمی را وارد مرحله تازهای کرد مرحلهای که در آن بازیگران منطقهای تلاش میکنند جایگاه خود را بازتعریف کنند.
در این میان، نقش پاکستان پیچیدهتر از آن است که در بیانیههای رسمی بازتاب مییابد.
سالهاست که نهادهای امنیتی پاکستان متهماند برخی گروههای مسلح را بهعنوان ابزار نفوذ در افغانستان به کار گرفتهاند.
بسیاری از رهبران طالب/ان در شهرهای پاکستان زندگی میکردند،در آنجا خانه دارند و از فضای نسبتا امن برخوردار بودند.
این واقعیت تاریخی اکنون به پرسشی سیاسی بدل شده است چگونه همان ساختاری که متهم به حمایت غیرمستقیم از این جریانها بود امروز خود را قربانی تروریسم فرامرزی معرفی میکند؟
موضوع تحریک طالب/آن پاکستان (تیتیپی) در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
پاکستان مدعی است که این گروه از خاک افغانستان علیه آن کشور عملیات انجام میدهد.
اما اگر اسلامآباد از محل استقرار رهبران این گروهها آگاهی دارد چرا به جای ایجاد یک سازوکار امنیتی مشترک و شفاف به حملات هوایی و توپخانهای متوسل میشود که اغلب مناطق مسکونی را هدف قرار میدهد؟
آیا این حملات صرفاً اقداماتی امنیتیاند یا بخشی از یک نمایش قدرت برای مصرف داخلی و ارسال پیام سیاسی به کابل و حتی بازیگران بینالمللی؟
از منظر سیاسی این حملات میتواند چند هدف را دنبال کند
نخست اعمال فشار بر طالب/ان برای مهار تیتیپی دوم نمایش اقتدار دولت پاکستان در برابر افکار عمومی داخلی و سوم حفظ اهرم نفوذ در معادلات افغانستان
اما آنچه در این میان نادیده گرفته میشود هزینه انسانی این سیاستهاست زنان و کودکانی که در روستاهای مرزی کشته میشوند نه بخشی از تیتیپیاند و نه در تصمیمگیریهای کلان نقش دارند.
با این حال آنان نخستین قربانیان سیاستهای امنیتی پرریسکاند.
در سوی دیگ، طالب/ان نیز نمیتوانند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند.
اگر آنان خود را دولت حاکم میدانند باید نشان دهند که قادر به کنترل کامل قلمرو افغانستاناند و اجازه نمیدهند خاک کشور به میدان تسویهحسابهای منطقهای تبدیل شود.
سکوت یا انکار جایگزین اقدام عملی و شفاف نمیشود.
در نهایت آنچه دیده میشود چرخهای از تناقض و وابستگی متقابل است گروههایی که زمانی بهعنوان ابزار نفوذ به کار گرفته میشدند اکنون به تهدیدی علیه همان حامیان سابق بدل شدهاند.
این همان جنگ پدر و پسر است نزاعی که ریشه در گذشته دارد اما پیامدهایش امروز بر شانههای مردم بیدفاع سنگینی میکند.
اگر منطقه بهدنبال ثبات واقعی است باید از سیاستهای دوگانه استفاده ابزاری از گروههای مسلح و حملات نمایشی دست بردارد.
در غیر آن این جنگ پنهان و آشکار ادامه خواهد یافت و افغانستان همچنان میدان رقابتهای نیابتی باقی خواهد ماند میدانی که در آن خون بیگناهان ارزانترین هزینه سیاست است.