در تاریخ فرهنگی افغانستان همیشه انسانهایی دیده شدهاند که نور کار و هنرشان درخشان بوده، اما چشم جامعه کمتر به ارزش واقعیشان نگاه کرده است. پروفیسور غلاممحمد میمنگی از همان چهرهها به شمار میرود؛ هنرمندی با استعداد نادر، تلاش خستگیناپذیر و خدمتهای بزرگ فرهنگی که پایههای هنر معاصر کشور را استوار ساخت. زندگی و کار او یادآور تواناییهای شگفتانگیز سرزمینی است که با وجود رنجها، آشوبها و بیمهریهای فراوان، باز هم شخصیتهای بزرگ و ماندگار در دامن خود پرورده است.
شخصیت و تواناییهای هنری پروفسور میمنگی از دوران کودکى آشکار شد. در نهسالگی توانست تصویر کوچکی از یک پرنده را آنچنان دقیق و هنرمندانه ترسیم کند که حتی امیر عبدالرحمن را به شگفتی واداشت. استعداد ناب و نگاه ظریف او به شکل و رنگ، مسیر آیندهاش را رقم زد. امیر که باور نمیکرد کودک خردسال قادر به خلق چنین طرحی باشد، او را در حضور خود دوباره آزمود. ترسیم دوم نیز در اوج زیبایی بود. این واقعه آغاز راهی شد که به پرورش یکی از مهم ترین نقاشان تاریخ افغانستان پیوست.
غلاممحمد میمنگی به هنر مینیاتور، تذهیب، طراحی کلاسیک و ریالیستی تسلط داشت. سبک بهزاد را با مهارت ادامه داد و در پرترهسازی به سطحی رسید که او را در شمار استادان بزرگ منطقه قرار داد. او در کنار نقاشی، در موسیقی، شعر و ادبیات نیز ذوق و مهارت داشت و با زبانهای فارسی، ترکی ازبکی، انگلیسی، آلمانی و ترکی میتوانست صحبت کند.
تواناییهای او باعث شد در دربار امیران، در مکتبهای معتبر کابل، در ماشینخانه دارالسطنه و در مرکزهای فرهنگی مهم، جایگاهی ممتاز به دست آورد. بسیاری از شاگردان نسل بعدی هنر افغانستان زیر نظر او رشد کردند. میمنگی هنرمندی بود که توانست ارزش و اهمیت هنر تصویری را در جامعه سنتگرا مطرح کند و آن را بخشی از فرهنگ ملی جا بیندازد.
روایتهای او با امیر حبیبالله کلکانی
دوران امیر حبیبالله کلکانی فصل دیگری از زندگی پروفسور میمنگی است. میگویند با به قدرت رسیدن او، مکتب صنایع نفیسه بهطور موقت تعطیل شد و میمنگی خانهنشین بود. یکی از نزدیکان امیر، هنگام صحبت درباره بازگشایی مکتب، از لیاقت و مهارت این هنرمند نامدار یاد کرد. امیر خواست او را ببیند. هنگامی که پروفسور نزدش رسید، از او خواست چهرهاش را ترسیم کند.
میمنگی تابلو را روز بعد برد. امیر که تابلو را با چهره خود تطبیق داد، خشمگین شد و گفت «لاتی روی مرا سیاه کرده». اما پروفسور دلایل هنریاش را توضیح داد و امیر آرام شد. در پایان، از کار استاد خوشش آمد و امیانی زر به او بخشید و حکم کرد مکتب دوباره باز شود. این روایت نشان میدهد که میمنگی تنها نقاش نبود؛ شخصیتی صاحب اعتبار، سنجیده و آگاه داشت و توانست با منطق هنری فضای تنشآلود را به احترام و قدردانی تبدیل کند.
ظلم امیر عبدالرحمن و سرگذشت غمانگیز خانواده میمنگی
دوران حکومت امیر عبدالرحمن یکی از تاریک ترین برهههای تاریخ افغانستان است که با ظلم و ستم بزرگی علیه بسیاری از خانوادههای بزرگ و سرشناس کسور همراه بود. خانواده غلاممحمد میمنگی نیز از این بیرحمی بینصیب نماند. عبدالباقی مینگباشی، پدر پروفسور، در این دوره با خشونت غیرانسانی به قتل رسید و تمام اموال و داراییهای ارزشمند خانوادهشان، مانند خانقاهها، بازارهای سرپوشیده، حمامها و مساجد قدیمی، به زور ضبط شد.
خانواده میمنگی پس از این فشارها مجبور شدند به کابل کوچ کنند و زیر نظر شدید حکومت مستبد عبدالرحمان قرار گیرند. غلاممحمد و مادرش با حقوقی ناچیز زندگی میکردند و تمام ثروت و مالکیتشان از دست رفته بود.
با این وجود، غلاممحمد که در کودکی با سختیهای زیادی مواجه بود، اجازه نداد این ظلمها و سختیها او را در راه استعداد و هنر متوقف کند. برعکس، این دشواری ها او را مصممتر ساخت تا به بلندای هنر افغانستان برسد و نام خود را به عنوان یکی از چهرههای نامدار فرهنگ و هنر معاصر کشور جاودانه کند.
پیوند او با شاه امانالله، سفرها و تحصیلات در آلمان
اوج پیشرفت علمی و هنری پروفسور میمنگی در دوره شاه امانالله شکل گرفت. اماناللهخان، که تا حدی نسبت به پدر و پدرکلانش ذهن باز و نگاه فرهنگی داشت، ارزش استعدادهای برتر را درک میکرد. میمنگی استاد شاه بود و احترام فراوانی نزد او داشت. امانالله او را به آلمان فرستاد تا تحصیلات عالی هنر را دنبال کند.
در دانشگاه صنایع نفیسه برلین، دورهای که باید دو سال طول میکشید، در کمتر از شش ماه به پایان رساند. امتحانی که میان ۴۰۰ نقاش خارجی برگزار شد، با رتبه اول برای او تمام شد. رسانه های آلمان از او به صفت «نقاش افسانوی»، «نقش کیمیاگر» و «نقاش ادیب» یاد کردند.
پس از کسب لقب پروفسوری، به افغانستان بازگشت و با شور تازه، مکتب صنایع نفیسه را تاسیس کرد. این مکتب آغازگر دورهای تازه در هنرهای تصویری افغانستان بود.
مسافرتهای او به فرانسه، بلجیم، هالند، ایتالیا و انگلستان ذخیره فرهنگیاش را افزایش داد. او با شخصیتهای فرهنگی، سیاسی و هنری از مناطق مختلف آشنا شد؛ تجربههایی که به غنای آثارش افزود و نگاهش را گستردهتر کرد.
میمنگی از چهرههای فکری دوره خود بود. عضو جنبش مشروطهخواهان، همکار نزدیک محمود طرزی و بخشی از حلقه روشنفکرانی بود که در مسیر آگاهی و تحول اجتماعی گام برمیداشتند. موثر بودن شخصیت او و حمایتی که در میان افراد بانفوذ داشت، باعث شد از کشتهشدن در موج اعدامهای مشروطهخواهان رهایی یابد.
استاد میمنگی بنیانگذار مکتب صنایع نفیسه کابل است و آثار ارزشمندش در موزیم ملی نگهداری میشود. بخش زیادی از آن آثار بعدها در آشوبهای تاریخی تاراج رفت. شاگردان بسیاری تربیت کرد و نسلهای بعدی هنر افغانستان، مستقیم یا غیرمستقیم، از مکتب او تأثیر گرفتند. چندتن از نوهها و فرزندانش نیز به هنر نقاشی روی آوردند و سنت خانوادگی را ادامه دادند.
پروفسور تا سالهای پایانی عمر با حوصلهمندی و عشق، به هنر خدمت کرد. در سال ۱۳۱۴ خورشیدی در ۶۲ سالگی چشم از جهان بست و در زیارت عاشقان و عارفان کابل به خاک سپرده شد. نام او در میان هنرمندان، روشنفکران و دوستداران فرهنگ افغانستان همواره باقی خواهد ماند.
سرگذشت پروفسور غلاممحمد میمنگی آینه روشن وضعیت فرهنگی سرزمین ما است؛ کشوری که شخصیتهای بزرگ در آن زاده میشوند، اما جامعه کمتر برای شناخت آنها گام برمیدارد. بسیاری از گنجینههای فرهنگی در سکوت فراموش شدهاند و مردم پس از مرگ افراد به تکریم روی میآورند. این نگاه نیازمند دگرگونی است.
شناخت چهره های علمی، هنری و فرهنگی، ارزشگذاری بر تلاشهای آنان و گشودن راه برای نسل های آینده، نیاز اصلی جامعه امروز به شمار میآید. تمرکز بر دانش، هنر و فرهنگ میتواند سرنوشت کشور را تغییر دهد. از داستان پروفسور میمنگی میآموزیم که شکوفایی هنر در هر جامعهای زمانی تحقق مییابد که مردم و دولت، ارزش آن را درک کنند و بزرگان خود را در زمان حیات شان ارج نهند.