در تاریخ طولانی فلات افغانستان، آنچه بیش از همه به چشم میخورد گذرگاهیبودن این سرزمین است؛ سرزمینی که محل تلاقی، عبور و استقرار موقت گروههای متنوع انسانی بوده است. این گذرگاهیبودن نه تنها ویژگی جغرافیایی، بلکه یکی از ساختارهای ژرف تاریخی است که در هویت جمعی امروز افغانستان نیز اثر نهادی گذاشته است.
یافتههای باستانشناسی از محوطههایی چون تپهی مندیگک در قندهار، دهانهغوری در بغلان، قرهکمر در سمنگان، آقکپرک در بلخ و پیوندهای فرهنگی با شهر سوخته در سیستان، نشان میدهد که این منطقه از هزاره چهارم یا پنجم پیش از میلاد، محل سکونت تمدنهای بومی کشاورزان و صنعتگران بوده است. این دوره یک دوره بومی- اکولوژیک است؛ جوامعی که وابسته به منابع آبی، شبکههای کوچک مبادله و الگوهای زیستپذیری محلی بودند. از دیدگاه مردمشناسی، این لایههای اولیه را میتوان بخشی از اقوام دراویدی و پیشآریایی جنوب آسیا دانست که از فرهنگ اجتماعی آریایی الگوپذیری کردند و در مناطق گرم و مرطوب، و سپس بهتدریج در حواشی کوهستانهای ساکن شدند.
در نتیجه؛ هزارهی دوم پیش از میلاد، با مهاجرتهای بزرگ هندواروپایی، موجهای جمعیتی آریایی از آسیای میانه به فلات افغانستان امروزی رسیدند و در تعامل با جمعیتهای بومی که پراکنده و به شکل دودمانهای کوچک میزیستند، ساختارهای بزرگتر و جدید اجتماعی و فرهنگی را شکل دادند. در این دوره، الگوهای شبانی- کوچروی و دهنشینی- کشاورزی تثبیت شد؛ دو سوی رشتهکوههای مرکزی پاراپامیز، گرانیگاه گسست پیکربندی فرهنگی هندو اروپایی و زایشگاه فرهنگی هندو آریایی شد که بعدها به دو بخش ایرانی و هندی تقسیم شد. در نتیجه، رشتهکوههای مرکزی کشور، گرانیگاه و آغاز ترکیبپذیری و اشتقاق تمدنی باستانی اند، فرایندی که پسانها «بن» هویت جمعی آینده را رقم زد.
پسانترها، پیکربندی اجتماعی آریاییهای بومی با سکاییهای اولیه، تخاریها، کوشانیها و سکونت آنها در جوار هم، هویت اجتماعی را لایهلایه ساخت. زبانهای هندواروپایی در درههای شمالی و جنوبی رشتهکوههای مرکزی پاراپامیز گسترش یافت؛ اسطورهها، نمادها و ساختارهای قبیلهای هندواروپایی، هندوآریایی و هندو ایرانی با بومزیست محلی پیوند خورده، بر آنها چیره شدند و آنها را در خود حل کرده، پایهگذار هویت ملی فرهنگی جدید با هستهی آموزههای آیین مزدیسنایی شدند و ملت واحد مبتنی بر ایجاد مناسبات میان شهر- دولتها، دولت ملی و مدنیت بزرگ ایرانی و خراسانی را ساختند (با آنکه تا ابداع ایدهی ملت و ملی اروپایی فاصلهی زیادی بود).
از قرن یازدهم به بعد، موجهای تازهای از ترکان، سپس مغولان و تیموریان از شمال وارد شدند تغییر بزرگ اجتماعی رونما شد و لایههای جدید نژادی بر لایههای قبلی افزوده شد. هرچند برخی از ترکی- مغولی در شمال و مرکز کشور استقرار یافتند، اما در کلیت امر ساختارها اجتماعی همچنان سیال، مهاجرپذیر و مبتنی بر فرهنگ بومیان باقی ماندند.
این فرایند باعث:
اشتقاق میان ساختارهای ملی قبلی؛
تقویت ساختارهای «قبیلهای/نسبی»؛
تضعیف دولتهای ملی اولیه و شکلگیری دولتهای متمرکز جدید؛
افزایش تکثر زبانی و فرهنگی؛
تداوم الگوی «گذرگاهبودن» شد.
با استقرار طولانیمدت جوامع ازبک/ترکمن (ترکتبار)، مغول (مغولتباران) در کنار پارسیزبانهای (تاجیک) و پشتون در مناطق مختلف، ساختار اجتماعی افغانستان به ترکیب پیچیدهای تبدیل شد که ریشه در گذرگاهیبودن داشت. این ساختار بر پایه جغرافیای کوهستانی و زیستاقلیمی شکل گرفت و جز مواقعی کوتاه، فاقد یک هویت سیاسی یکپارچه در مقیاس سراسر سرزمینی بود. یعنی مجموعهای از هویتهای قومی/محلی که هنوز به سطح «ملت» نرسیدهاند.
بر پایهی این برداشت از تمامی لایههای تاریخی بالا میتوان گفت:
افغانستان (به عنوان گسترهی تاریخی شکلگیری) یک سرزمین سکونتگاهی بوده است؛ اما سکونتگاههای محلی/منطقهای، نه ملی. یعنی، ساکنان بومی داشته، شهرهای پایدار داشته، اما هیچگاه یکپارچگی سرزمینی- سیاسی طولانی نداشته است. « گذرگاهیبودن» گسترهاش، ساختار اجتماعی را «سیال» و «چندقطبی» کرده است.
این ویژگیِ توأم با کوهستانی بودن، سبب شده که:
هویت مشترک فراگیر به دشواری شکل بگیرد؛
وفاداریها محلی/قومی بماند؛
دولتسازی شکننده باشد؛
و در نتیجه، ملتسازی نیازمند راهبردهای مدرن باشد، نه اتکا بر گذشته.
چرا که گذشتهی گذرگاهی به دلایل زیر شکلگیری هویت مشترک ذاتیمحور را دشوار کرده است:
نبود یک حافظه تاریخی واحد: به دلیل ورود موجهای مکرر جمعیتی، هیچ «روایت واحد» از گذشته شکل نگرفته است؛
روایتهای بومی، یونانی–بلخی، سکایی، تخاری، کوشانی، اسلامی، فارسی، ترک- مغولی، پشتونی- دورانی؛ همگی بهصورت جزیرهای وجود دارند؛
تنوع زبانی بدون پیوست سیاسی: این تنوع میتوانست مانند سوئیس یا هند مدیریت شود، اما در نبود دولت فراگیر به گسل هویتی تبدیل شد.
ضعف مرکزیت سیاسی در تاریخ طولانی افغانستان: هرچند شاهنشاهیها از این منطقه عبور کردهاند، اما کمتر آن را مرکز قدرت ساختهاند.
درنتیجه، ساختارهای هویت اجتماعی: حوزهای (محلی)، قبیلهای، قومی شده و دولت ملی متأخر و متزلزل مانده است. ملتسازی معاصر باید «هویت ترکیبی» طراحی کند، نه «هویت بازگشتی». چراکه تاریخ متأخر کشور ایستادهگی مشترک (هرچند محلی و گسسته) در مقابل استیلای خارجی و گرانیگاه پیوندهای نسلی بوده و مطالعات «ژنتیک» این را ثابت ساخته است.
یعنی:
با بازسازی حافظهی تاریخی و گذشتهی یک گروه، نمیتوان هویت ملی ساخت؛
ملتسازی در افغانستان نیازمند نظریهی علمی دولتداری است؛
فدرالیسم یا ساختارهای توزیع قدرت، بازنویسی روایت ملی مشترک، پذیرش لایهلایهبودن هویت، ادغام تاریخی، نه حذف تاریخی، یگانه راه حل برای ساخت دولت- ملت است.