تحلیلی از اقتصاد غنیمت، دینِ ابزاری و بازتولید قدرت؛از لشکرکشیهای احمدشاه ابدالی تا استخراج معادن توسط طالبان
تاریخ در افغانستان کمتر بازنویسی شده است؛ بیشتر خود را تکرار کرده. نه با همان چهرهها، بلکه با همان منطق. منطقی که در آن غارت، ابزار قدرت بوده؛ دین، زبان توجیه؛ و مردم، همواره نخستین قربانی. از لشکرکشیهای احمدشاه ابدالی به هندوستان تا استخراج طلای بدخشان توسط طالبان، یک خط ممتد دیده میشود: اقتصادی که بهجای تولید، بر غنیمت بنا شده و دولتی که بقای خود را نه در رفاه جامعه، بلکه در چپاول پیرامون جستوجو کرده است. آنچه امروز در بدخشان میگذرد، نه انحرافی تازه، بلکه بازگشت همان سنت کهنه است؛ سنتی که چون هرگز نقد نشد، هر بار با نامی تازه، تکرار شد.
تاریخِ تکرارشونده؛ وقتی گذشته نقد نمیشود
تاریخ در افغانستان بازنویسی نمیشود؛ خودش را تکرار میکند. با همان منطق کهنه، همان روشهای خونخورده، همان قربانیان فریبخورده، خاموش، و فقط با چهرههایی تازه؛ گویی این سرزمین محکوم است گذشتهاش را بیوقفه زندگی کند.
آنچه امروز طالبان در بدخشان میکنند، نه پدیدهای نو است و نه انحرافی موقتی، بلکه ادامهٔ مستقیم همان سنتی است که احمدشاه ابدالی با یورش به هندوستان و تاراج شهرهای آن نهادینه کرد؛ سنتی که در آن دولتداری از مسیر غارت میگذرد، چپاول با دین مشروع میشود و قدرت از جیب مردم و منابع پیرامون آنان تأمین میگردد.
احمدشاه ابدالی در حافظهٔ رسمی بهعنوان بابا وافتخار معرفی میشود؛ اما در واقعیت تاریخی، او اقتصاد غنیمت را جایگزین اقتصاد تولید کرد. لشکرکشیهای او به هندوستان، بیش از آنکه انگیزهای دینی داشته باشد، پروژهای برای تأمین مالی قدرت سیاسی بود.
طلا، جواهر و ثروت شهرهای هندوستان، همان نقشی را ایفا کرد که امروز معادن افغانستان بهویژه در شمال شمالشرق برای طالبان دارد. سوخت ماشین جنگ و سرکوب است.
طلای بدخشان، زغالسنگ سمنگان و منابع سرپل، نه برای رفاه مردم، بلکه برای تثبیت سلطهٔ مرکز و پایگاه قدرت در قندهار مصرف میشود؛ همانگونه که غنائم هندوستان در گذشته چنین نقشی داشت.
بدخشان؛ هندوستانِ جدید
امروز طالبان دقیقاً در همان نقطهای ایستادهاند که احمدشاه ابدالی ایستاده بود؛ تنها تفاوت، ابزار تبلیغاتی مدرنتر است. طالبان طلای بدخشان را استخراج میکنند، میفروشند و عواید آن را نه صرف توسعهٔ بدخشان، بلکه صرف سرکوب، جنگ و بقای امارت قومی میسازند.
بدخشان برای طالبان همان جایگاهی را دارد که هندوستان برای احمدشاه داشت: خزانهای آماده، مردمی بیقدرت و روایتی دینی برای توجیه غارت، سهم مردم از این ثروت، نه رفاه، بلکه فقر، خشونت و بیعدالتی است.
دین بهمثابه ابزار قدرت
اگر احمدشاه ابدالی به نام جهاد میکشت و غارت میکرد تا طلا به غنیمت ببرد، طالبان انسانها را میکشند، کوچ اجباری میدهند و سرزمین را تهی میکنند تا منابع معدنی را تصاحب کنند. ماهیت یکی است؛ تنها واژهها تغییر کردهاند.
در هر دو دوره، دین نه هدف، بلکه پوشش بوده است. احمدشاه با پرچم جهاد به هندوستان تاخت؛ طالبان با نام شریعت، شمال را اشغال و معادن را تاراج میکنند. در هر دو مورد، دین نه منبع عدالت و کرامت انسانی، بلکه ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت و غارت بوده است.
همانگونه که مردم هندوستان از لشکرکشیهای دینی جز ویرانی و کشتار بهرهای نبردند، امروز مردم بدخشان نیز از طلای سرزمینشان سهمی ندارند؛ سهم آنان کشتههای بینام، تخریب محیط زیست، کوچ اجباری و تحقیر است. تفاوت فقط در جغرافیاست؛ سرنوشت همان است.
اسطورهسازی از غارتگران؛ ریشهٔ تداوم خشونت
آنچه خطرناکتر از طالبان است، فرهنگ تاریخی قهرمانسازی از غارتگران است. وقتی احمدشاه ابدالی بدون نقد، بابا و افتخار ملی معرفی میشود و طالبان میلیونها افغانی صرف مرمت آرامگاه او میکنند، طبیعی است که خود را ادامهٔ مشروع همان مسیر بدانند.
پیام نانوشتهٔ تاریخ رسمی این بوده است. اگر به نام دین غارت کنی و پیروز شوی، قهرمان خواهی شد. طالبان این پیام را بهخوبی فهمیدهاند.
نتیجهگیری
وقتی گذشته نقد نشود، حال اصلاح نمیشود
غارت طلای بدخشان توسط طالبان رویدادی گسسته و تصادفی نیست؛ امتداد همان سنتی است که با لشکرکشیها و تاراجهای هندوستان آغاز شد و امروز به درون جغرافیای افغانستان بازگشته است. این چرخه نه با تغییر نامها شکسته میشود و نه با پرچمهای تازه، بلکه تنها با نقد ریشهای منطق قدرتی که قرنها بیپرسش مانده است.
در غیاب نقد احمدشاه ابدالی، غارت بهمثابهٔ افتخار تاریخی در ضمیر جمعی نهادینه شد؛ و همین نهادینهشدن بود که راه را برای چپاولهای بعدی، اینبار نه در هندوستان، بلکه در داخل افغانستان، هموار ساخت. وقتی یورش بیرونی ممکن نبود، یورش درونی جای آن را گرفت؛ با همان منطق، همان قربانیان و همان توجیهات حاکمیت بوده و میباشد.
در دورههایی که لشکرکشی خارجی امکانپذیر نبود، قدرت مرکزی برای حفظ همان منطق تاریخیِ بقا، دشمن را در درون تعریف کرد. شمال کشور، بهویژه قطغن، به نام سرکوب اشرار قطغن هدف قرار گرفت؛ زمینها مصادره شد، ساختارهای اجتماعی درهم شکست و خشونت، در پوشش نظم، مشروع جلوه داده شد. پس از آن، همین سنت در قالب «نظامنامهٔ ناقلین» و سپس «اصلاحات ارضی» ادامه یافت؛ با این تفاوت که اینبار غارت نه با شمشیر عریان، بلکه با فرمان، قانون و ایدئولوژی اعمال میشد. مالکیت همچنان از مردم گرفته میشد، اما زبان توجیه تغییر کرده بود.
امروز نیز طالبان، اینبار به نام دین و بیتالمال، همان منطق را بازتولید میکنند. شکلها عوض شده، اما جوهر ثابت مانده است.
انتقال قهرآمیز زمین، دارایی و منزلت از مردم به قدرت، به نام یک روایت مسلط حاکمیت است.
اینجا تاریخ، بار دیگر نشان میدهد که وقتی غارت نقد نشود، تنها لباسش عوض میشود