طالبان؛ نافرمانیهای مدنی، اختلافات درونی و عدم مشروعیت سیاسی در افغانستان
چکیده
با تصرف کابل توسط گروه طالبان، گمانهزنیهایی مبنی بر نابودی جامعهی مدنی افغانستان، فعالان حقوق بشر و سایر نهادهای مدنی مطرح شد. اما دیری نپایید که فعالان مدنی، بهویژه زنان، برای دادخواهی و احقاق حقوق خود به صحنه آمدند و طالبان را غافلگیر کردند. این مسئله، در کنار اختلافات درونی و عدم مشروعیت سیاسی طالبان، بحرانهای تازهای را برای این گروه رقم زد.
هدف این نوشتار بررسی تأثیر این بحرانها بر بقای رژیم طالبان است. در این راستا، پرسش اصلی مقاله این است: با توجه به مواجههی طالبان با طیفی از بحرانها، بقای این گروه در قدرت تا چه اندازه محتمل است؟
فرضیهی نگارنده این است که عملکرد طالبان طی ماههای اخیر، همراه با فضای ستیزهجویی درونگروهی و در سطح جامعه، حل این بحرانها را ناممکن ساخته است. در صورت عدم تمکین طالبان به خواستهای داخلی و بینالمللی، افغانستان بار دیگر به میدان آشوب و درگیری بدل خواهد شد.
برای بررسی این فرضیه، از چارچوب نظری «پویش بحران» استفاده شده و دادهها از طریق مشاهدهی وقایع گردآوری و تحلیل شدهاند. یافتهها نشان میدهد که طالبان راهی جز پذیرش خواستههای داخلی و بینالمللی ندارند، زیرا هر روز با بحران تازهای مواجه میشوند؛ بحرانی که بقای این گروه را بیش از پیش تهدید کرده و امکان تحکیم قدرتشان را با چالشهای جدی روبهرو ساخته است.
مقدمه
با سقوط نظام پیشین و تسلط مجدد طالبان بر افغانستان، نگرانیها دربارهی بازگشت طالبان به سیاست های سرکوبگرانهی خود افزایش یافت. برخی قدرتها، بدون توجه به واقعیتهای جامعهی امروز افغانستان، به تعامل با طالبان روی آوردند. اما بهسرعت مشخص شد که واقعیتهای دو دههی اخیر، گریبانگیر طالبان شده است.
طالبان که تصور میکردند رقیبی در برابر خود ندارند، با واکنش شدید جامعهی مدنی، زنان و سایر اقشار مواجه شدند. این مسئله باعث شد که ماهیت واقعی این گروه آشکار شده و افکار عمومی جهانی علیه آنها شکل بگیرد، بهگونهای که طالبان بیش از پیش منزوی شدند.
از سوی دیگر، اختلافات درونی طالبان از نخستین روزهای سلطهی این گروه آشکار شد و تاکنون نیز در حال گسترش است. هرچند پاکستان تلاش کرد با اعزام رئیس سازمان اطلاعات ارتش خود (ISI) به افغانستان، این اختلافات را کنترل کند، اما نگاه تکقومی و قبیلهای طالبان، این بحران را به یکی از چالشهای عمدهی بقای آنها تبدیل کرده است.
علاوه بر این، بحران عدم مشروعیت طالبان در سطح داخلی و جهانی، دوام حکومت آنها را با چالشهای جدی مواجه کرده است. رویکرد قبیلهمحور طالبان، اعتراضات گستردهی مردمی، افزایش فقر، ناتوانی در مهار حملات انتحاری، فقدان حمایتهای جهانی و افزایش ناامنی، طالبان را در مهار بحرانها ناتوان کرده است.
این مقاله، با بررسی بحرانهای پیشروی طالبان، آیندهی این گروه را به تصویر خواهد کشید.
چارچوب نظری: تئوری پویش بحرانها (Crisis Scanning Theory)
ادبیات فارسی را میتوان گهوارهای برای زایش و پویش نظریات سیاسی دانست. در طول تاریخ، بسیاری از مفاهیم بنیادین سیاسی، اجتماعی و فلسفی در بستر داستانها، اشعار، حکایتها و اندرزها ارائه شدهاند. این متون نهتنها در زمان خود راهگشا بودهاند، بلکه ظرفیت بالایی برای تحلیل و درک شرایط کنونی نیز دارند.
با این حال، به دلیل سلطه نظریات غربی و همچنین غفلت اندیشمندان شرقی، توجه کافی به این منابع بومی صورت نگرفته است. این مسئله سبب شده تا بسیاری از تحلیلگران، خود را از دریچهای غیربومی نظاره کنند. نظریه “پویشی بحرانها”، که بر پایه یکی از حکایتهای معروف ادبیات فارسی شکل گرفته است، تلاشی در جهت بومیسازی مفاهیم علوم سیاسی و ارائه چارچوبی نوین برای تحلیل روابط بینالملل، بهویژه در مورد کشورهایی مانند افغانستان، محسوب میشود.
این مقاله دو هدف اصلی را دنبال میکند:
۱. ارائه یک چارچوب نظری بسطیافته از نظریه پویشی بحرانها.
۲. بررسی کاربرد عملی این نظریه در وضعیت جاری افغانستان.
بنیان نظری: الهام از حکایت ملانصرالدین
در ادبیات فارسی، ملانصرالدین شخصیتی مشهور است که رفتارهای کنایهآمیز و طنزگونه او بهعنوان وسیلهای برای انتقال اندرزها و مفاهیم عمیق اجتماعی مورد استفاده قرار گرفته است. یکی از حکایتهای منسوب به او چنین است:
گویند مردی نزد ملا آمد و از شرایط سخت زندگی در خانهای کوچک گلایه کرد. از او طلب راهحلی نمود. ملا، با درک وضعیت او، چنین نسخهای پیچید:
“برو و با خانوادهات یک گاو را نیز در خانهات اضافه کن!”
مرد که از این توصیه شگفتزده شده بود، اما به ملا اعتماد داشت، چنین کرد. چند روز بعد، دوباره نزد ملا آمد و از بدتر شدن اوضاع شکایت کرد. ملا این بار توصیه کرد که یک حیوان دیگر نیز به خانه بیافزاید.
این روند ادامه یافت تا آنکه خانهی مرد، بهکلی غیرقابلتحمل شد. سرانجام، وقتی مرد از ملا راه چاره نهایی را خواست، ملا دستور داد که حیوانات را یکییکی از خانه خارج کند. پس از انجام این کار، مرد احساس آسایش و رضایت کرد و از ملا برای حل مشکلش سپاسگزار شد، در حالیکه مشکل اصلی، یعنی تنگی خانه، همچنان باقی بود!
تحلیل حکایت: اصول نظریه پویشی بحرانها
این حکایت، چارچوبی را برای تحلیل نحوهی مدیریت بحرانها توسط قدرتهای مسلط ارائه میدهد. از این روایت، میتوان سه اصل اساسی را استخراج کرد:
۱. پذیرش بدون قید و شرط مرجعیت فکری
شخص مراجعهکننده، بدون تفکر و تحلیل، راهکار ملا را میپذیرد. این نشان میدهد که در شرایط بحرانی، ذهنیت بازیگران ضعیفتر بهآسانی تحتتأثیر نهادهای مسلط قرار میگیرد.
۲. ایجاد بحرانهای کنترلشده برای تحکیم سلطه
ملا، بهجای حل مشکل اصلی، بحرانهای بیشتری را ایجاد میکند. این همان استراتژیای است که قدرتهای مسلط در سطح بینالمللی به کار میبرند:
بازیگران ضعیفتر را در بحرانهای ساختگی گرفتار کرده، آنها را از پیگیری مشکلات واقعی بازمیدارند.
۳. حفظ قدرت از طریق مدیریت ادراکات
در پایان داستان، مرد تصور میکند که مشکلش حل شده، در حالیکه مشکل واقعی همچنان پابرجاست.
این وضعیت، تکنیکی است که بازیگران مسلط از آن برای حفظ سلطه استفاده میکنند: آنها نهتنها بحرانها را مدیریت میکنند، بلکه ادراک بازیگران ضعیفتر را نیز کنترل مینمایند.
چارچوب نظری: دستهبندی بازیگران در نظریه پویشی بحرانها
این نظریه، بازیگران را در روابط بینالملل به سه دستهی متقابل تقسیم میکند:
توضیح رابطه:
بازیگران تأثیرگذار، بحرانها را طراحی و هدایت میکنند. بازیگران تأثیرپذیر، تنها مصرفکنندهی بحرانهای برساخته هستند.
بازیگران استیلاطلب، بر حفظ سلطه تأکید دارند، در حالیکه بازیگران استیلاپذیر، سلطه را بهعنوان یک واقعیت پذیرفتهاند.
بازیگران منفعتمحور، بحران را برای تأمین منافع خود مدیریت میکنند، اما بازیگران اتکاپذیر، همواره در جستجوی وابستگی به قدرتهای مسلط هستند.
کاربرد نظریه: بررسی وضعیت افغانستان
اگر این چارچوب نظری را در مورد افغانستان بررسی کنیم، میبینیم که این کشور در طول تاریخ معاصر خود، همواره در دام بحرانهای برساختهی بازیگران مسلط افتاده است.
نمونههای تاریخی:
از دوران استعمار بریتانیا، افغانستان بهعنوان یک کشور حائل میان امپراتوریهای بزرگ مورد استفاده قرار گرفت.
در دوران جنگ سرد، افغانستان به میدان رقابت شوروی و آمریکا تبدیل شد و بحرانهایی مانند جنگ داخلی و مداخلات خارجی آن را به کشوری بحرانزده بدل کرد.
پس از سقوط طالبان در ۲۰۰۱، بازیگران غربی بهجای حل مشکلات اصلی، بحرانهای متعددی را برای مدیریت این کشور طراحی کردند (مانند جنگ با تروریسم، مسائل قومی، و وابستگی اقتصادی).
نتیجه: افغانستان همواره درگیر بحرانهایی بوده که توسط بازیگران مسلط طراحی و هدایت شدهاند، در حالیکه مشکلات اساسی آن، مانند توسعهنیافتگی، فقر و وابستگی اقتصادی، هیچگاه بهطور جدی حل نشدهاند.
نتیجهگیری: قدرت نظریه پویشی بحرانها در تحلیل سیاست بینالملل
نظریه “پویشی بحرانها” چارچوبی ارائه میدهد که نشان میدهد:
۱. بحرانها همواره طبیعی نیستند، بلکه میتوانند برساختهی بازیگران مسلط باشند.
۲. قدرتهای بزرگ از بحران برای مدیریت و کنترل کشورها استفاده میکنند، نه برای حل واقعی مشکلات آنها.
۳. بازیگران ضعیفتر، در صورت نداشتن آگاهی، ممکن است در این دام بیفتند و بحرانهای واقعی خود را فراموش کنند.
این نظریه میتواند در پیشبینی بحرانهای آینده و همچنین در طراحی استراتژیهای خروج از بحران برای کشورهای درحالتوسعه مورد استفاده قرار گیرد.
طالبان و نافرمانیهای مدنی
یکی از میراثهای مهم حضور غرب در افغانستان، تقویت آزادیخواهی در میان مردم، بهویژه زنان، بود. با سقوط دولت پیشین، تصور میشد که این دستاوردها نابود خواهد شد. اما زنان افغانستان، پیشگام این مبارزه شدند و برخلاف انتظار طالبان، اعتراضات خیابانی گستردهای به راه انداختند.
طالبان که تاکنون با چنین مقاومت مدنی روبهرو نشده بودند، توانایی مهار این بحران را از دست دادند. این اعتراضات نشان داد که سطح آگاهی اجتماعی در افغانستان بهشدت متحول شده است.
جهان نیز نظارهگر این تحولات بوده و تعامل با طالبان را مشروط به تغییر رفتار این گروه کرده است. در چنین وضعیتی، طالبان بهجای تمرکز بر حل بحرانهای اقتصادی، مجبور به مقابله با اعتراضات داخلی شدهاند، که این خود، پویش بحران را تشدید کرده است.
اختلافات درونی طالبان
طالبان، در اصل، یک جنبش قومی-قبیلهای است که از اقوام خاصی تشکیل شده و دشمنی خود را با سایر اقوام افغانستان پنهان نکرده است. پس از تصرف قدرت، مشخص شد که اقلیتهای قومی در بدنهی طالبان جایگاه چندانی ندارند و صرفاً برای نمایش و تزیین به برخی مناصب گماشته شدهاند.
از سوی دیگر، اختلافات میان پشتونهای درانی و غلجایی، طالبان را از درون دچار شکاف کرده است. حتی پاکستان نیز، که اصلیترین حامی طالبان است، از آیندهی این گروه نگران شده است. پاکستان با تقویت اختلافات درونی طالبان، آنها را ضعیف و وابسته نگه داشته تا بتواند بر افغانستان سلطه یابد.
طالبان و بحران مشروعیت سیاسی
مشروعیت سیاسی به معنای پذیرش قدرت از سوی مردم و جامعهی بینالملل است. طالبان، از ابتدای سلطهی خود، با بحران مشروعیت مواجه بودهاند. عدم پایبندی به توافق دوحه، امتناع از ایجاد حکومت فراگیر و سرکوب آزادیها، باعث شد که حتی کشورهای نزدیک به طالبان مانند چین و روسیه نیز از به رسمیت شناختن آنها خودداری کنند.
از سوی دیگر، گروههای مقاومت داخلی، مشروعیت طالبان را به چالش کشیدهاند. این بحران، همراه با افزایش فقر و بیکاری، افغانستان را در آستانهی یک انقلاب خونین قرار داده است.
نتیجهگیری
تحلیل بحرانهای پیشروی طالبان نشان میدهد که این گروه با سه چالش اساسی روبهرو است: نافرمانیهای مدنی، اختلافات درونی و بحران مشروعیت سیاسی. اعتراضات مردمی، بهویژه زنان، نشان داده است که جامعهی افغانستان تغییر کرده و دیگر بهسادگی زیر سلطهی طالبان نخواهد رفت. از سوی دیگر، شکافهای قومی و قبیلهای درون طالبان، این گروه را از درون دچار فرسایش کرده و به بیثباتی بیشتر انجامیده است.
علاوه بر این، بحران مشروعیت طالبان، چه در سطح داخلی و چه در سطح جهانی، مانعی جدی برای بقای این گروه در بلندمدت است. عدم بهرسمیتشناسی بینالمللی، وابستگی شدید به کمکهای خارجی و ناتوانی در ایجاد یک نظام کارآمد، آیندهی طالبان را بیش از پیش مبهم ساخته است.
با توجه به این عوامل، بقای طالبان در قدرت تنها در صورتی ممکن خواهد بود که این گروه دست به اصلاحات اساسی بزند، حکومتی فراگیر تشکیل دهد و به خواستههای داخلی و بینالمللی تن دهد. در غیر این صورت، با تشدید نارضایتیهای داخلی، گسترش درگیریهای مسلحانه و افزایش فشارهای بینالمللی، سقوط این رژیم در بلندمدت محتمل خواهد بود.