دیشب فرصت شد توضیحات فرهاد دریا، هنرمند شناختهشدهی افغانستان، را دربارهی حاشیهی جنجالی کنسرتش در آمستردام بشنوم. او در توجیه اخراج نصرت پارسا، ژورنالیست و خبرنگار، از کنسرت خود گفت: «کنسرت جای سیاست نیست.»
اینکه یک هنرمند فعالیت سیاسی میکند یا نه، بیش از هر چیز به انتخاب شخصی و میزان احساس مسئولیت اجتماعی او برمیگردد. برخی هنرمندان ترجیح میدهند تنها در حوزهی هنر بمانند و برخی دیگر آگاهانه وارد عرصهی کنش اجتماعی و سیاسی میشوند. این انتخاب، فینفسه قابل بحث است.
اما آنچه برایم شگفتآور بود، همین گزارهی سادهانگارانه از سوی هنرمندی چون فرهاد دریا است که «کنسرت جای سیاست نیست».
اتفاقاً در جهان موسیقی، مفهومی کاملاً شناختهشده به نام موسیقی اعتراضی وجود دارد؛ موسیقیای که اساس آن اعتراض به بیعدالتی، تبعیض، سرکوب و استبداد است و میکوشد صدای فرودستان را بازتاب دهد و نوعی بسیج اجتماعی ایجاد کند. خود فرهاد دریا نیز در کارنامهی هنریاش آثاری از این دست داشته است.
فراتر از این، تاریخ معاصر نشان میدهد که موسیقی و کنسرت نهتنها میتوانند سیاسی باشند، بلکه گاه نقش تعیینکنندهای در تحولات اجتماعی ایفا کردهاند. یکی از نمونههای برجستهی آن، انقلاب آواز در استونی است.
چند شب پیش کتابی دربارهی «انقلاب استونی» میخواندم؛ انقلابی که بهدرستی «انقلاب آواز» نام گرفته است.
استونی، کشوری کوچک در منطقهی بالتیک در شمال اروپا، از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۱ تحت اشغال اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت.
مردم استونی در فاصلهی سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۱ با توسل به مبارزات مدنی و خشونتپرهیز برای کسب استقلال خود برخاستند. این جنبش، برخلاف بسیاری از انقلابهای خونین، با آواز آغاز شد و به همین دلیل «انقلاب آواز» لقب گرفت. موسیقی و آواز در فرهنگ استونیاییها جایگاهی ریشهدار دارد؛ آنان در تمام سالهای اشغال نیز جشنها و فستیوالهای آوازخوانی را حفظ کرده بودند.
آغاز این انقلاب را تاریخنگاران در شب یازدهم ژوئن ۱۹۸۸ میدانند. شبی که مردم در میدان «تاونهال» شهر تالین گرد آمدند تا در چارچوب جشنوارهی سالانهی آواز به کنسرتی گوش دهند. اما آن شب، آواز تنها آواز نماند و به ندای اعتراض بدل شد. برخلاف انتظار برگزارکنندگان، مردم پس از پایان برنامه میدان را ترک نکردند. آنان شش شب پیاپی همانجا ماندند، آواز خواندند و با حضور جمعی خود علیه اشغال شوروی اعتراض کردند.
یکی از ترانههایی که آن شب اجرا شد و شور و هیجان عمیقی در دل مردم برانگیخت، آهنگ «سرزمین پدریام، سرزمینی که دوستش دارم» بود؛ اثری از گوستاو ارنساکس، آهنگساز برجستهی استونیایی، بر پایهی شعری از قرن نوزدهم. این ترانه نخستینبار در سال ۱۹۴۷ اجرا شد و با وجود فضای سنگین سانسور در شوروی، جان سالم بهدر برده بود.
در بخشی از این ترانه آمده است:
«بیگانگان از حسادت به تو بهتان میبندند،
اما تو هنوز در قلب من زندهای.»
این اثر بهتدریج به سرود ملی غیررسمی استونیاییها و نماد مقاومت آنان بدل شد. حتی در سال ۱۹۶۹، زمانی که سانسورچیان شوروی با اجرای آن مخالفت کردند، مردم با ایستادگی خود اجرای آن را دوباره به صحنه بازگرداندند.
یادآوری انقلاب آواز استونی از این رو اهمیت دارد که نشان دهد موسیقی و کنسرت میتوانند بهروشنی سیاسی باشند و حتی مسیر تاریخ را تغییر دهند. از همین زاویه است که دفاعیهی فرهاد دریا در قبال آنچه در کنسرت آمستردام رخ داد، ضعیف و غیرقابل دفاع به نظر میرسد.
در شرایطی که طالبان در افغانستان حاکماند، آپارتاید جنسیتی را نهادینه کردهاند و زنان و دختران را از حق آموزش، کار و حضور اجتماعی محروم ساختهاند، سیاستگریزی نه بیطرفی، بلکه یک موضع سیاسی مشخص است. سکوت در برابر چنین وضعیتی، عملاً به سود ستمگران تمام میشود.
توقع بخش بزرگی از جامعه از هنرمندی چون فرهاد دریا این است که کنسرتهایش را به تریبونی علیه طالبانیسم و آپارتاید جنسیتی بدل کند، نه آنکه زیر نام «کنسرت جای سیاست نیست»، حتی اجازهی بیان اعتراض به این ستم آشکار را ندهد.
در زمانهای که استبداد همهچیز را سیاسی کرده است، هنر اگر جانب مردم را نگیرد، ناخواسته در کنار قدرت میایستد.