ترامپ پس از کمآوردن در مسألهی تنگهی هرمز و شکست آشکار در جنگی با ایران، دست به دامان ناتو و کشورهای همپیمان شده است، تا در این جنگ تجاوز، او را یاری کنند و با تشکیل ائتلافی نظامی به اسکورت نفتکشها در تنگهی هرمز بروند. این درخواست اما، از طرف اکثریت قاطع این کشورها رد و صدای ترامپ به زمین گذاشت شد. امریکا قبلاً زیر سایهی هژمون کار کشورهای را یکسره کرده و به سرزمینهای زیادی با تشکیل ائتلافهای نظامی حمله بُرده است.
در تاریخ روابط بینالملل، مفهوم هژمونی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بهعنوان سنگبنای نظم سیاسی و اقتصادی جهانی مطرح شد. ایالاتمتحده نهتنها قدرت نظامی بیبدیلی داشت، بلکه از نظر اقتصادی، فناوری، و فرهنگی نیز سلطهای تعیینکننده بر جهان اعمال میکرد. اما از آغاز قرن بیستویکم، بهویژه پس از جنگهای پرهزینه در عراق و افغانستان و بحرانهای مالی جهانی، اعتبار و کارآمدی این هژمونی به چالش کشیده شده است.
در سناریوی فعلی یعنی تجاوز مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران و شکلگیری جنگی در خلیج فارس که به محدودیت تنگه هرمز و افزایش انفجاری قیمت نفت انجامیده—موضوع «پایان هژمونی آمریکا» بهصورت بسیار برجستهتری مطرح میشود. این وضعیت تصویر روشنی از شکاف میان قدرت سخت نظامی آمریکا و قدرت نرم یا مقبولیت سیاسی آن در سطح جهانی ارائه میدهد.
شکاف میان قدرت سخت و مشروعیت بینالمللی
از دیدگاه نظریههای روابط بینالملل، هژمونی تنها به «برتری نظامی» خلاصه نمیشود؛ بلکه نیازمند پذیرش داوطلبانه سایر بازیگران نظام جهانی است. آمریکا در طول دهههای گذشته با استفاده از نهادهایی چون ناتو، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی توانسته بود نظم مورد نظر خود را با رضایت نسبی سایر کشورها پیش ببرد. اما اکنون، با بیاعتمادی روزافزون دولتهای دیگر به اهداف واشنگتن، این نظم دچار فرسایش شده است.
در شرایط بحرانی خاورمیانه و تشدید درگیری در تنگه هرمز، وقتی واشنگتن برای تشکیل ائتلاف نظامی جهت اسکورت نفتکشها به سراغ متحدانش میرود اما با امتناع اکثریت اعضای ناتو و شرکای دیرینهاش مواجه میشود، در واقع نشانهای از تضعیف مشروعیت و مقبولیت جهانی آن قدرت بروز میکند. کشورهای اروپایی و آسیایی بهخوبی دریافتهاند که پیوستن به چنین اقداماتی نه تنها به منافع آنها کمکی نمیکند، بلکه ممکن است موجب بیثباتی بازار انرژی و افزایش تهدیدات امنیتی علیه خودشان شود.
از منظر اقتصادی نیز، وابستگی روزافزون جهان به منابع انرژی خارج از محدوده نفوذ آمریکا، نفوذ آن کشور را کاهش داده است. چین، هند، و حتی اتحادیه اروپا در دهه اخیر کوشیدهاند مسیرهای انرژی مستقلتری بیابند. در نتیجه، بحران تنگه هرمز دیگر تمام جهان را زیر سایه تصمیم واشنگتن قرار نمیدهد. کشورها حاضرند با ایران، روسیه یا حتی بازارهای داخلی خود سازوکارهایی بیابند که نیازی به دخالت مستقیم آمریکا نداشته باشد.
از نظر روانشناسی سیاسی، پدیده «خستگی از هژمونی» نیز اهمیت دارد. بیش از هفت دهه تحمیل سیاستهای آمریکا—چه در عرصه اقتصادی و چه امنیتی—برای بسیاری از کشورها نوعی وابستگی ناخواسته و تحقیرآمیز ایجاد کرده است. امتناع از پیوستن به ائتلاف در این وضعیت نه فقط تصمیمی استراتژیک بلکه نوعی اعلام استقلال سیاسی در برابر یک قدرت فرسوده است. حالا، حتی متحدان سنتی واشنگتن ترجیح میدهند در بحبوحه بحران جهانی نفت و ناامنی در خلیج فارس، به جای پیروی کورکورانه از سیاستهای آمریکا، نقش میانجی یا ناظر داشته باشند تا از تبعات این جنگ در امان بمانند.
جمعبندی
با وجود قدرت نظامی و اقتصادی عظیم ایالاتمتحده، هژمونی آن اکنون با چالش مشروعیت، فرسایش اعتماد، و چندقطبیشدن جهان مواجه است. امتناع کشورهای همپیمان از شرکت در ائتلافهای پرمخاطره نظامی، نشانهای نمادین از این تحول است. کشورها دیگر نمیخواهند ابزار سیاستهای یکجانبهگرای واشنگتن باشند؛ مفهوم «منافع ملی مستقل» جایگزین وفاداری کور به قدرت هژمون شده است.
بهعبارت دیگر، پایان هژمونی آمریکا را نباید صرفاً سقوط نظامی یا اقتصادی آن دانست، که در جنگ ایران این سقوط نیز در حال اتفاق افتادن است، بلکه باید آن را گذار از عصر سلطه به عصر تعامل چندقطبی تعبیر کرد؛ عصری که در آن میل به همکاری و احترام متقابل بر اراده تحمیل غلبه دارد.
جهان شاید هنوز از نظر نیرو و سرمایه تحت تأثیر آمریکا باشد، اما دیگر از نظر وجدان سیاسی، تابع واشنگتن نیست. و همین، بزرگترین نشانهی پایان واقعی یک هژمونی است.