تجاوز آشکار ایالات متحده امریکا به ونزوئلا و اعلان رسمی رئیسجمهور این کشور مبنی بر حمله نظامی، بازداشت و انتقال اجباری رئیسجمهور یک دولت مستقل، رویدادی مقطعی یا تصمیمی واکنشی نیست؛ بلکه حلقهای دیگر از زنجیره بلند تاریخی سلطهطلبی قدرتهای بزرگ در نظام بینالملل است. این اقدام، بار دیگر نشان داد که نظم جهانیِ موسوم به «نظم مبتنی بر قانون» پس از جنگ جهانی دوم، در عمل چیزی جز پوششی حقوقی برای اعمال اراده قدرتهای مسلط نیست.
در جهانی که ضعیفان مکلف به تبعیت از قانوناند و قدرتمندان خود را فراتر از آن میدانند، سخن گفتن از عدالت، امنیت جمعی و حقوق بینالملل، بدون فهم منطق قدرت، تحلیلی سادهانگارانه و گمراهکننده خواهد بود.
۱. ریشههای تاریخی منطق تجاوز؛ از استعمار کلاسیک تا امپریالیسم نوین
تاریخ روابط بینالملل بهروشنی گواهی میدهد که تجاوز، همزاد قدرت بوده است. از استعمار کلاسیک قرون گذشته تا امپریالیسم نوین قرن بیستویکم، تنها ابزارها و ادبیات سلطه تغییر کردهاند، نه ماهیت آن. در گذشته، اشغال سرزمینی و پرچمافرازی نماد سلطه بود؛ امروز، تحریم، کودتا، جنگ نیابتی و مداخله «بشردوستانه» همان نقش را ایفا میکند.
ایالات متحده امریکا، که خود را وارث و حافظ نظم لیبرال معرفی میکند، در عمل ادامهدهنده همان سنت تاریخی است که:
- در امریکای لاتین با کودتاهای نظامی،
- در خاورمیانه با جنگهای مستقیم و نیابتی،
- و در آسیا با مداخلات امنیتی و اطلاعاتی،
چهره واقعی خود را آشکار ساخته است.
۲. «مجازات استقلال»؛ قاعده نانوشته نظم سلطه
وقتی گفته میشود «ونزوئلا، همانند ایرانِ ۱۹۵۳، شیلیِ ۱۹۷۳، عراقِ ۲۰۰۳ و افغانستانِ ۲۰۰۱ قربانی این منطق تاریخی است»، سخن از شباهتهای تصادفی یا قیاسهای سطحی نیست؛ بلکه سخن از الگویی ساختاری و تکرارشونده در رفتار نظام سلطه جهانی است.
در این الگو، استقلال سیاسی و اقتصادی، اگر با قدرت بازدارنده همراه نباشد، نه یک فضیلت، بلکه «جرم» تلقی میشود. بر همین اساس، جهان به دو دسته تقسیم میگردد:
- دولتهای مطیع که حق بقا دارند؛
- و دولتهای مستقل که باید «تنبیه» شوند.
۳. ایران ۱۹۵۳؛ استقلال اقتصادی بدون سپر قدرت
در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دولت ملی دکتر محمد مصدق نه تهدیدی نظامی برای غرب بود و نه سیاست تهاجمی در پیش گرفته بود. جرم او، ملیکردن صنعت نفت و تلاش برای رهایی از سلطه اقتصادی بریتانیا بود. اما ایران آن روز:
- فاقد بازدارندگی نظامی مؤثر بود؛
- به نهادهای بینالمللی دل بسته بود؛
- و گمان میکرد قانون میتواند جای قدرت را بگیرد.
نتیجه، کودتای مشترک امریکا و بریتانیا، سرنگونی دولت قانونی و آغاز دههها وابستگی بود. پیام تاریخی آن رویداد روشن است:
استقلال اقتصادی بدون قدرت، تحملپذیر نیست.
۴. شیلی ۱۹۷۳؛ رأی مردم در برابر منطق امپریالیسم
سالوادور آلنده، با رأی مردم و در چارچوب دموکراسی به قدرت رسید. او نه کودتاگر بود و نه قانونشکن. اما ملیسازی معادن مس و ایستادگی در برابر شرکتهای امریکایی، خط قرمز نظام سلطه تلقی شد.
شیلیِ آلنده:
- مشروعیت مردمی داشت؛
- به قانون پایبند بود؛
- اما فاقد قدرت بازدارنده در برابر مداخله خارجی بود.
کودتای خونین پینوشه با حمایت مستقیم امریکا، نشان داد که حتی دموکراسی نیز اگر مستقل باشد، تحمل نمیشود.
۵. عراق ۲۰۰۳؛ فروپاشی بازدارندگی و تجاوز مستقیم
در حمله امریکا به عراق، مسئله «سلاحهای کشتار جمعی» صرفاً بهانهای برای تصمیمی از پیش طراحیشده بود. عراق پس از جنگ خلیج فارس:
- بهشدت تضعیف شده بود؛
- بازدارندگی نظامی خود را از دست داده بود؛
- و در محاصره کامل سیاسی و اقتصادی قرار داشت.
حمله نظامی بدون مجوز شورای امنیت و سقوط بغداد، اثبات عینی این قاعده بود که دولتِ تضعیفشده، هدف مشروع تجاوز تلقی میشود.
۶. ونزوئلا؛ تکرار تاریخ در قرن بیستویکم
ونزوئلا با اتخاذ سیاستهای مستقل انرژی، فاصلهگیری از هژمونی امریکا و مقاومت در برابر نظم تکقطبی، همان مسیر تاریخی را پیمود. اما استقلال بدون:
- شبکه بازدارندگی منطقهای،
- قدرت سخت مؤثر،
- و توان هزینهسازی برای دشمن،
کشوری را در معرض تحریم، کودتا و نهایتاً تجاوز قرار میدهد. در نگاه امریکا، جرم ونزوئلا نه نقض حقوق بشر، بلکه نافرمانی راهبردی است.
۷. فروپاشی عملی حقوق بینالملل
منشور سازمان ملل متحد، اصول منع توسل به زور، عدم مداخله و برابری حاکمیتی دولتها را تثبیت کرده است؛ اما تجربه ونزوئلا نشان داد که این اصول، تنها برای دولتهای ضعیف الزامآورند. وقتی امریکا بدون مجوز شورای امنیت اقدام میکند و مفاهیم حقوقی را تحریف مینماید، عملاً حقوق بینالملل را به ابزار قدرت تقلیل میدهد.
جان کلام :
ایران ۱۹۵۳، شیلی ۱۹۷۳، عراق ۲۰۰۳، افغانستان ۲۰۰۱ و ونزوئلا، حلقههای یک زنجیرند؛ زنجیری به نام «تنبیه استقلال». تاریخ بارها ثابت کرده است که:
- استقلال بدون قدرت، دوام ندارد؛
- قانون بدون بازدارندگی، بیاثر است؛
- و نظم جهانی، نه بر اخلاق، بلکه بر توازن قدرت بنا شده است.
ونزوئلا امروز، یک کشور صرف نیست؛
آینهای است که آینده همه دولتهای مستقل اما ضعیف را بهروشنی نشان میدهد.
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پامال است.