در قلب آسیا، سرزمینی کوهستانی و پرتنش قرار دارد که تاریخ آن با نامهای گوناگونی شناخته شده است. این جغرافیای ناهموار، نه تنها صحنه رویارویی قدرتهای بزرگ بوده، بلکه میزبان یکی از پیچیدهترین و غمانگیزترین تراژدیهای تمدنی منطقه نیز هست: ماجرای مردمانی که روزگاری معماران امپراتوریهای مقتدر و حاملان پرچم زبان و فرهنگ فارسی در این سرزمین بودند، اما در قالب دولت-ملت مدرنی که در سدههای اخیر بر این جغرافیا تحمیل شد، همواره در حاشیه قدرت سیاسی متمرکز باقی ماندند.
داستان تاجیکان در این بخش از فلات ایران، روایتی است از شکوه گذشته، فروپاشی ناگهانی، و تلاشی پیگیر و پُر درد برای بازیابی جایگاهی که گویی تاریخ و جغرافیا به توافق، آن را از آنان دریغ کردهاند. این داستان با اقتدار مطلق سامانیان در ماوراءالنهر آغاز میشود، با پراکندگی و انفعال در سدههای میانه در سرزمینهایی مانند خراسان و کابلستان ادامه مییابد، و با ظهور و سقوط ناگهانی احمدشاه مسعود در آستانه قرن بیست و یکم به نقطه اوج تراژیک خود میرسد.
اما این سفر تاریخی طولانی، در حقیقت پاسخ به یک پرسش کلیدی است: چگونه جامعهای با چنین سرمایه عظیم تمدنی، تاریخی و فرهنگی، در عرصه سیاست عملی و حکمرانی پایدار در این سرزمین، نتوانسته توفیق چندانی به دست آورد؟ چرا اقتدار آنان در دوره سامانی، به یک استثنای درخشان و تکرارنشدنی تبدیل شد؟
پاسخ این پرسش را نباید صرفاً در نقشههای قومی یا تحلیلهای سطحی جستجو کرد. پاسخ در ژرفای ترکیب پیچیدهای از عوامل ساختاری نهفته است: جغرافیای پراکندهساز، فقدان ساختار اجتماعی متمرکز برای بسیج طولانیمدت، ناتوانی در تولید ایدئولوژی فراگیر، و محبوس ماندن در چارچوب سیاسیای که دیگران تعریف کردهاند. این نوشتار، کالبدشکافی همین چالش تاریخی است؛ مسیری که از اوج اقتدار سامانیان آغاز میشود، از درههای عمیق انزوای سیاسی میگذرد و در کوهستانهای پنجشیر، با آرزوهای ناتمام یک فرمانده، به پایان میرسد.
در این بررسی، ما تنها به دنبال روایت تاریخ نیستیم، بلکه در پی درک یک پارادوکس هستیم: پارادوکس قدرت فرهنگی و ضعف سیاسی؛ پارادوکس شکوه تمدنی دیروز و حاشیهنشینی حکمرانی امروز. این، کلید فهم بخش مهمی از معمای بیثباتی همیشگی این سرزمین است.
در عصر طلایی امپراتوری سامانیان در سدههای نهم و دهم میلادی، با مرکزیت بخارا و سمرقند، دولتی متمرکز و دیوانسالار بر پایه اقتصاد پایدار، ارتش منظم و فرهنگ فارسی قدرتمندانه بنا شد. اما فروپاشی آنان بر اثر فشارهای خارجی و داخلی، جدایی تاریخی تاجیکان شمال و جنوب هندوکش را رقم زد.
پس از آن، در دوران طولانی حکومتهای ترک و مغول، اگرچه فرهنگ فارسی رونق یافت، اما هویت سیاسی مستقل برای تاجیکان شکل نگرفت. آنان عمدتاً در نقشهای دیوانی، تجاری و علمی درخشیدند، در حالی که رهبری سیاسی و نظامی عموماً در دست دیگران بود. جغرافیای پراکنده و کوهستانی مناطق تاجیکنشین نیز به این انفکاک دامن زد.
با ظهور دولت افغانستان مدرن در سدههای نزدهم تا بیستم، که ماهیتی قبیلهای و تحت سلطه اتحادیههای پشتون داشت، تاجیکان به حاشیه رانده شدند. حکومتهای مرکزی با سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن»، از پراکندگی جوامع تاجیک بهره بردند و آنان را از دستیابی به قدرت نظامی متمرکز محروم کردند. واکنشها نیز عمدتاً به شکل قیامهای محلی و گذرا باقی ماند.
در این بافت تاریخی، احمدشاه مسعود در اواخر سده بیستم، به عنوان نخستین رهبر تاجیک پس از قرنها، پروژهای جسورانه برای بازسازی اقتدار آغاز کرد. او با کاریزما، تاکتیکهای نظامی مبتکرانه و تکیه بر جغرافیای پنجشیر، تلاش کرد نیروهای پراکنده را متحد کند. اما پروژه او با محدودیتهای بنیادی روبرو بود: جغرافیای دفاعی پنجشیر برای حکمرانی سراسری کافی نبود؛ نتوانست تمامی رهبران محلی تاجیک را زیر یک ساختار فرماندهی واحد درآورد؛ گفتمان ترکیبی ملی-اسلامی او هرگز به اندازه هویت قومی رقیب یا ایدئولوژی تندروانه بسیجکننده نبود؛ و حمایت بینالمللی از او نیز ناپایدار و محدود بود.
ترور مسعود در سال ۱۳۸۰، این پروژه ناتمام را برای همیشه متوقف کرد. در نتیجه، اقتدار سیاسی تاجیکان بار دیگر به جای حاکمیت متمرکز، در قالب نفوذ در بوروکراسی، حضور در شهرها و نقش در ساختارهای غیرمتمرکز تداوم یافته است.
این سفر تاریخی نشان میدهد که فقدان تداوم اقتدار، تنها یک مسئله قومی نیست. این تراژدی، روایتی است از محبوس ماندن یک تمدن شهری و فرهنگی با پتانسیل تاریخی حکمرانی، در دل ساختار یک دولت-ملت جنگزده با ماهیتی قبیلهای. تاجیکان افغانستان ساختار اجتماعی متمرکز قبیلهای، جغرافیای متحدکننده و ایدئولوژی بسیجکننده فراگیر را به صورت همزمان از دست دادند.
تلاش مسعود، آخرین و ناتمامترین کوشش برای غلبه بر این میراث تاریخی پراکندگی بود.
فرجام سخن اینکه:سیر تاریخی تاجیکان افغانستان از اقتدار سامانیان تا تلاش ناتمام احمدشاه مسعود، نشاندهنده تناقض بین غنای تمدنی و ناتوانی در ایجاد حکمرانی متمرکز و پایدار است. عوامل ساختاری این ناکامی شامل جغرافیای پراکنده، فقدان ساختار اجتماعی قبیلهای منسجم، ناتوانی در ایجاد ایدئولوژی بسیجکننده فراگیر، و محبوس ماندن در چهارچوب سیاسی طراحیشده توسط دیگران بوده است. تلاش مسعود نیز با وجود جسارت و نوآوری، نتوانست بر این محدودیتهای ریشهدار تاریخی غلبه کند. این تراژدی، حاصل حبس یک تمدن شهری با پیشینه حکمرانی در ساختار دولت قبیلهای مدرن است.