چندی پیش در سالروز اعدام محمد طاهر بدخشی نوشتم که یکی از اساسیترین ضعفهای جریان عدالتخواهی در افغانستان، عدم مدارا، انزواگرایی و ناتوانی در ایجاد ائتلاف فراگیر است.
امروز میبینم همان موضوع بار دیگر مصداق یافته است:
انتقاد شدید برخی هواداران این جریان از ائتلاف شماری از شخصیتهای تاجیک با چهرههای هزاره، اوزبیک و پشتون در «جریان همصدایی».
اما پرسش اصلی این است:
چرا بخشی از فعالان عدالتخواه، تشکیل ائتلاف با پشتونها یا گروههای غیرتاجیک را امری نادرست تصور میکنند؟
این ذهنیت از کجا سرچشمه میگیرد؟
پاسخ این پرسش را باید در روانشناسی افراطی جستوجو کرد؛ مفهومی که قاسم کِسام در کتاب «افراطیت: تحلیل فلسفی» با دقت توضیح میدهد. او افراطگرایی را به سه دسته تقسیم میکند: ایدئولوژیک، روشی و روانشناختی.
در سطح روانشناختی، مهمترین نشانۀ افراطیت، باور به اصل «خلوص» است.
خلوص؛ ریشهٔ ذهنی انزواگرایی و دشمنی با ائتلاف
اصل خلوص یعنی این باور که یک هویت—دینی، قومی یا ایدئولوژیک—باید «پاک» بماند و از اختلاط یا همکاری با گروههای «دیگر» پرهیز شود.
این اصل در قالبهای مختلف بروز میکند:
- خلوص مذهبی:
باور به اینکه دین باید از «انحرافات» و «عناصر بیگانه» پاک شود؛ همان ذهنیتی که طالبان و داعش پیرو آناند.
- خلوص نژادی:
تصور برتری یک نژاد و ضرورت جلوگیری از «آمیختگی»؛ تجربهٔ آلمان نازی نمونهٔ روشن آن است.
- خلوص ایدئولوژیک:
نمونهٔ افراطی آن خمرهای سرخ کمبوجیا؛ جایی که تلاش برای اجرای کمونیسم «خالص» به کشتارهای گسترده منجر شد.
در تمام این موارد، گروههایی که «ناخالص» پنداشته میشوند، هدف حذف، سرکوب و خشونت قرار میگیرند.
به بیان دیگر، ذهنیت خلوص، منشأ دشمنتراشی و مانع همکاری اجتماعی است.
ریشهٔ فلسفی خلوص: دوگانهسازی خیر و شر
این ذهنیت در بنیاد خود از یک تصور مانوی برمیخیزد:
تقسیم جهان به دو اردوگاه مطلقِ خیر و شر.
در چنین دستگاه فکری، وظیفهٔ اخلاقی فرد، «پاک کردن جهان» از عناصر شر تعریف میشود. هر نوع اختلاط، همکاری یا ائتلاف با کسانی که «ناهمگون» تلقی میشوند، خیانت به خلوص به شمار میآید.
در نسخهٔ مدرنتر، این ذهنیت در چارچوب اصل درهمتنیدگی در علوم اجتماعی نیز بروز یافته است.
این رویکرد میگوید تمام اشکال ستم—قومی، جنسیتی، مذهبی، نژادی—در هم تنیدهاند و جدا کردنشان خطاست.
بر اساس همین رویکرد افراطی، هرکس تنها مبارزه با یک نوع تبعیض را جدی بگیرد اما به دیگر تبعیضها نپردازد، «ناخالص» شمرده میشود و همکاری با او ناموجه تلقی میگردد.
خلوصطلبی و بحران ائتلافسازی در نسل جوان
این ذهنیت تنها محدود به حوزهٔ مذهبی و قومی نیست؛ در میان نسل جوان عدالتخواه نیز شکل تازهای یافته است.
برای بسیاری از جوانان،
همکاری فقط با کسانی ممکن است که:
- همقوم باشند،
- و همایدئولوژی باشند،
- و همنحوهٔ مبارزهشان مشابه باشد.
اگر کسی علیه تبعیض مذهبی بجنگد اما روی تبعیض قومی تمرکز نکند، «غیرخودی» محسوب میشود.
اگر فعال حقوق زن باشد اما در موضوع تبعیض زبانی یا قومی سختگیر نباشد، «خالص» نیست.
به این ترتیب، دایرهٔ خودیها آنقدر تنگ میشود که عملاً امکان هیچ ائتلافی باقی نمیماند.
نتیجهٔ این رویکرد چه بوده؟
در چهار سال گذشته:
- نه ائتلاف بینقومی شکل گرفت،
- نه جبههٔ واحد سیاسی ضدطالبان،
- و حتی درون تاجیکان نیز اختلافات تازه پدید آمد:
«تو مجاهدی، من چپیام؛ تو سنتی، من مدرن.»
این نوع نگاه، نه تنها به گسترش عدالت کمک نکرد، بلکه به انزوا، ناتوانی سیاسی و پراکندگی نیروها انجامید.
موضع من روشن است: من با وجود حفظ نقدها، طرفدار هر سنگی هستم که به سوی طالبان پرتاب شود؛ چه از سوی پشتون باشد، چه هزاره، چه تاجیک یا اوزبیک.
عدالت با ائتلافسازی ممکن است، نه با خلوصطلبی.
تجربهٔ تاریخ جهان و افغانستان هر دو نشان میدهند که تنها جبهههای گسترده و ائتلافهای چندقومیتی میتوانند بر نظامهای تمامیتخواه پیروز شوند.
در نوشتههای بعدی، دربارهٔ دیگر موانع مبارزه علیه طالبان نیز خواهم نوشت.