حتماً داستان مردی به نام بنیامین ویلکومیرسکی را شنیدهاید. نام اصلی او برونو دوسکر (Bruno Dössekker)، متولد ۱۹۴۱ در سوئیس بود. او در سال ۱۹۹۵ کتابی با عنوان «Fragments» (پارهها) منتشر کرد و ادعا نمود که این اثر، خاطرات کودکیاش بهعنوان یک بازماندهی یهودی هولوکاست در اردوگاههای مرگ نازیهاست. کتاب ابتدا با استقبال گسترده روبهرو شد و جوایزی نیز دریافت کرد.
اما در سال ۱۹۹۸، تحقیقات روزنامهنگاران و پژوهشگران نشان داد که او نه یهودی بوده و نه در اردوگاههای نازی حضور داشته است، بلکه در سوئیس بزرگ شده و روایتش ساختگی بوده است. پس از افشای این موضوع، کتاب بهعنوان یک جعل ادبی (literary hoax) شناخته شد و اعتبار آن سلب گردید.
این ماجرا به یکی از جنجالیترین رسواییهای ادبی دهه ۱۹۹۰ تبدیل شد و بحثهای گستردهای را برانگیخت. سرگذشت این مرد را از آنرو یادآوری کردم که بگویم در دنیای کنونی، بسیاری تمایل دارند مانند ویلکومیرسکی خود را در جایگاه قربانی تعریف کنند.
در گذشته، آنچه مایهی افتخار بود، داشتن شجرهنامههای اشرافی بود. سلطان محمود غزنوی برای خود شجرهنامهای ساخت تا خویش را از نوادگان شاهان ساسانی معرفی کند. ابومسلم خراسانی نیز نسب خود را به پیامبر اسلام میرساند.
چه شد که در دنیای امروز، بهجای شجرهنامههای اشرافی، برخی میکوشند نشان دهند که تولدی مصیبتبار داشتهاند و قربانی بودهاند؟
دو تحول عمده در این دگرگونی نقش داشت:
نخست، دو جنگ جهانی اول و دوم که با خسارات و فجایع گسترده، نگاه سنتی به قهرمانگرایی را متزلزل ساخت و باعث شد مردم با دیدهی تردید به روایتهای قهرمانانه بنگرند؛
دوم، تحول فکری نیمهی دوم قرن بیستم که در آن، بهجای «قهرمان»، «قربانی» به سوژهی تاریخ بدل شد.
گفته شد که تاریخ غالباً روایت فاتحان است و صدای قربانیان شنیده نمیشود. این وضعیت، ستم مضاعفی بر قربانیان تحمیل میکند: یکبار مرگ جسمی و بار دیگر حذف از حافظهی تاریخی. بنابراین، برای رسیدن به جامعهای عادلانه، باید به صدای قربانیان گوش سپرد. چنین بود که به صدای قربانیان ارزش اخلاقی ویژهای داده شد.
در حوزه نظری، این تحول با اندیشههایی همراه بود. میشل فوکو از نسبت «قدرت و دانش» سخن گفت و نشان داد که تولید حقیقت در پیوند با ساختارهای قدرت شکل میگیرد؛ یعنی آنچه حقیقت رسمی خوانده میشود، اغلب از دل مناسبات قدرت برمیآید.
ادوارد سعید، متفکر فلسطینیتبار آمریکایی و نویسنده کتاب «شرقشناسی»، با الهام از این چارچوب نشان داد که چگونه تصویر «شرق» در گفتمان غربی، محصول سازوکارهای معرفتیِ پیوندخورده با استعمار بوده است.
فمینیستها نیز نظریه «معرفتشناسی موقعیتمند» را مطرح کردند که بر اساس آن، شناخت افراد از جهان اجتماعی متأثر از موقعیت اجتماعی، طبقاتی، نژادی و جنسیتی آنان است. در این چارچوب گفته میشود کسانی که در حاشیهی ساختارهای قدرت زیستهاند، به دلیل تجربهی مستقیم مناسبات سلطه، میتوانند درکی انتقادی از آن ساختارها داشته باشند. میراندا فریکر اشاره میکند که این ایده تا حدی ریشه در سنت مارکسیستی دارد؛ این باور که زیستن در حاشیهی مناسبات قدرت میتواند آگاهی انتقادی ویژهای ایجاد کند.
مجموع این تحولات باعث شد که پس از نیمهی قرن بیستم، صدای قربانیان به صدایی ارجح و باارزش تبدیل شود. ارزشبخشی به صدای قربانیان یکی از پیشرفتهای اخلاقی زمانه ما بود، اما همزمان زمینه را برای مظلومنمایی و سوءاستفاده از عنوان قربانی نیز فراهم کرد.
نمونهای از آن همان ماجرای ویلکومیرسکی است. اما او تنها نبود. در سالهای اخیر موارد متعددی رخ داده که نشان میدهد برخی با جعل یا تحریف، تلاش کردهاند خود را متعلق به گروههای ستمدیده معرفی کنند. در ایالات متحده، افرادی به دروغ خود را سیاهپوست معرفی کردند و پس از افشاگری، موقعیت شغلی خود را از دست دادند. در آلمان نیز یک خواننده پاپ با ادعای وقوع حادثهای یهودستیزانه موجی از واکنشها برانگیخت، اما تحقیقات پولیس نتوانست صحت ادعا را تأیید کند و موضوع به پروندهای قضایی انجامید.
واقعیت این است که در جهان امروز، مظلومنمایی بازار و خریدار دارد. یکی از نمونههای بحثبرانگیز در این زمینه، سیاستهای اسرائیل است؛ چنانکه سوزان نیمن اشاره میکند، ارجاع مداوم به رنج تاریخی میتواند در عرصه سیاسی به ابزاری برای توجیه سیاستهای کنونی بدل شود.
در افغانستان نیز برخی از برادران هزارهی ما به چنین استراتژیای متوسل میشوند و به هر رخداد سیاسی یا امنیتی، انگ هزارهستیزی و نسلکشی میزنند. گاه پشتونها و گاه تاجیکها متهم میشوند. در اینکه در تاریخ معاصر افغانستان جنایات گستردهای رخ داده تردیدی نیست، اما قربانیان این خشونتها منحصر به یک قوم نبودهاند. همه اقوام آسیب دیدهاند.
چندی پیش سیما ثمر گفت که هزارهها نیز در مواردی مرتکب جنایت شدهاند و بسیاری بر او تاختند.
این استراتژی معقول نیست که خود را قربانی مطلق و دیگران را جنایتکار مطلق معرفی کنیم. چنین روشی به شکافهای قومی دامن میزند و مانع شکلگیری یک گفتمان ملی درباره عدالت میشود. اگر دادخواهی میکنیم، باید دادخواهی برای همه قربانیان باشد، نه در چارچوب رقابتهای قبیلهای.