در آغاز لازم میدانم تأکید کنم که این نوشته نقدِ دیدگاهها و چارچوب نظری دکتور انورالحق احدی است، نه نقد شخصیت ایشان. از حیث فردی، دکتور احدی شخصیتی برخوردار از اخلاق انسانی، منش علمی و آراسته به سنت فرهنگی خراسانی هستند، امری که در میان بسیاری از اهل نظر محل اتفاق است.
دکتور احدی در مصاحبهٔ اخیرخود، مجموعهای از گزارههای را مطرح نمودند، که میتوان عصارهٔ آن را چنین خلاصه کرد:
احمدشاه ابدالی سلطنت خود را در قندهار اعلام کرد و به همین اعتبار، بنیان هویت سیاسی افغانستان در قندهار نهاده شده است.
پشتونها بهعنوان اکثریت جمعیت افغانستان، حق دارند دولتی با نام و هویت قومی خویش را داشته باشند.
این الگو در منطقه امری متعارف است و نمونههایی چون تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان نشان میدهد؛ که دولتها بر اساس نام و هویت قومی اکثریت شکل گرفتهاند.
هیچ افغان/پشتون در هیچ شرایطی حاضر نیست از نام کشور و هویت ملی مورد نظر خود چشمپوشی کند و بنابراین، سایر شهروندان ناگزیر از پذیرش این امتیاز هستند.
هویت ملی، دولت ملی و زبان ملی به پشتونها/افغانها تعلق دارد؛ زیرا دولت ملی در افغانستان توسط آنان تأسیس شده است.
بر این اساس، زبان ملی باید پشتو باشد و همهٔ شهروندان مکلفاند این زبان را فراگیرند. رسمی بودن زبان فارسی نیز نه بهعنوان یک حق برابر، بلکه بهمثابهٔ «لطف» پشتونها تلقی میشود که دیگران باید بابت آن سپاسگزار باشند.
در نهایت، دکتور احدی مدعی است که در این موارد، حدود نود درصد پشتونها/افغانها صرفنظر از تفاوتهای سیاسی میان چهرههایی چون کرزی، غنی، حکمتیار و طالبان با این دیدگاه همنظرند.
آیا آنچهدکتور احدی فرموده است؛ حقیقت تاریخی، مطابق قوانین متعارف جهانی، حقوق انسانی و اعلامیه جهانی حقوق بشر می باشد؟
پاسخ در یک کلمه، نه است.
بیایید یکایک گزاره های مورد استناد دکتور احدی را مورد بررسی قرار بدهیم.
۱. نسبت دادن تأسیس افغانستان به احمدشاه ابدالی، یک برساختهٔ تاریخی و روایت جعلی است؛ روایتی که در دورههای متأخر، بهمنظور تثبیت مشروعیت و مقبولیت «هویت سیاسی افغانستان» ساخته و بازتولید شده است.
قندهار در بستر تاریخ، همواره در مسیر راههای بزرگ تجاری از جمله راه ابریشم و مسیر ارتباطی آسیای مرکزی با شبهقارهٔ هند قرار داشته است.
از همین رو، قندهار یکی از اقالیم مهم و استراتژیک در جغرافیای خراسان بهشمار میرفته و ذاتاً شهری چندفرهنگی، متکثر و متنوع بوده است.
تصور قندهار بهعنوان «شهر انحصاری افغانها/پشتونها» نهتنها با واقعیتهای تاریخی سازگار نیست، بلکه نوعی تقلیلگرایی تاریخی محسوب میشود.
قندهار پیش از ظهور احمدشاه ابدالی، یکی از شهرهای مهم امپراتوری صفوی بوده است.
درخور توجه است که حتی بنیانگذار فرهنگ و ادب زبان پشتو، خوشحالخان ختک، نزدیک به پنج قرن پیش، قندهار را در چارچوب هویت خراسانی چنین توصیف میکند:
کابل و قندهار چی آشیانی دی
دا همه واله په نام خراسان دی
همچنین عبداللهخان پوپلزایی، احمدشاه درانی را «شاه خراسان» میخواند و بنای قندهار نوین را چنین میستاید:
دمی که شاه شهامتمدار احمدشاه
به استواری همت بنای شهر نهاد
جمال ملک خراسان شد این تازهبنا
ز حادثات زمانش خدا نگهدارد
نهتنها احمدشاه ابدالی، بلکه تیمورشاه نیز هرگز خود را پادشاه کشوری به نام «افغانستان» ندانسته است. شاهولیخان، اشرفالوزرا و وزیر دربار تیمورشاه، وی را «خدیو خراسان» مینامد:
خدیو خراسان دارا سپاه
گل باغ اقبال تیمورشاه
شهابالدین ترشیزی نیز در مدح شاهزاده محمود سدوزایی، از خراسان بهعنوان کانون قدرت و فرهنگ یاد میکند:
خراسان چو خورشید است و خفاشی
در آن کشور که این خورشید گردونآشیان آمد
هیچ سند معتبر ملی، بینالمللی، تاریخی، ادبی یا حماسی وجود ندارد که نشان دهد احمدشاه ابدالی یا تیمورشاه خود را پادشاه «کشوری به نام افغانستان» خوانده باشند. برعکس، شواهد نشان میدهد که هر دو، خود را وارث سنت امپراتوری فارسی (Persian Empire) و فرمانروای خراسان میدانستند.
در مقدمهٔ تاریخ احمد، نوشتهٔ منشی عبدالکریم، احمدشاه درانی با القابی چون «پادشاه جمجاه»، «خاقان زمان» و «قآن دوران» معرفی میشود؛ القابی که همگی در چارچوب سنت سلطنتهای امپراتوری معنا مییابند، نه در قالب دولت ملت مدرن.
با نگاهی تحلیلی و پژوهشی به منابع اصلی، از جمله:
تاریخ احمد (منشی عبدالکریم)،
تاریخ احمدشاهی (محمودالحسینی)،
تاریخ حسینشاهی (امامالدین حسینی)،
میتوان بهروشنی دریافت که احمدشاه ابدالی بنیانگذار یک سلسلهٔ امپراتوری خاندانی بوده است، نه بنیانگذار هویت سیاسی افغانستان یا ناسیونالیسم افغانی. نسبت دادن چنین مفاهیم مدرنی به او، نهتنها نادقیق، بلکه نوعی بیانصافی تاریخی در حق شخصیت احمدشاه ابدالی میباشد.
تاریخ هویت سیاسی افغانستان از ۲۲ ژوئیهٔ ۱۸۸۰ میلادی و با اعلام سلطنت امیر عبدالرحمن خان در پروان آغاز میشود. بنابراین، تاریخ سیاسی این کشور بهمعنای مدرن آن، از همین مقطع شروع میگردد و به دورههای پیش از آن قابل تعمیم نمیباشد.
۲. مغالطه در تعریف ناسیونالیسم
دکتور احدی در طرح دیدگاههای خود، عملاً بر ناسیونالیسم قومی (Ethnic Nationalism) تأکید میورزد.
ناسیونالیسم قومی بر مؤلفههایی چون خون، تبار، قوم، زبان مادری و تصور یک خاستگاه نژادی مشترک استوار است و هدف آن، حفظ و بازتولید هویت قومی بهمثابه یک «آرمانشهر بسته» است. در این چارچوب، مطلوب مورد نظر دکتور احدی شباهت زیادی به ناسیونالیسم پانژرمنی قرن نوزدهم دارد که تمرکز اصلی آن بر صیانت از زبان و فرهنگ یک قوم خاص استوار بود.
با این حال، دکتور احدی برای رهایی از بنبست اخلاقی و انتقادی این رویکرد، بهزبان دیپلماتیک به تعریف ناسیونالیسم ملی (National / Cultural Nationalism) متوسل میشود، اما در این گذار دچار مغالطهٔ مفهومی میگردد.
زیرا عناصر بنیادین ناسیونالیسم ملی یعنی تاریخ مشترک، فرهنگ مشترک و سرنوشت سیاسی مشترک متعلق به این نوع ناسیونالیسماند، نه ناسیونالیسم قومی.
در ناسیونالیسم ملی، «زبان ملی» وجود دارد، اما این زبان لزوماً زبان مادری همهٔ شهروندان نیست. نمونهٔ روشن این الگو، ناسیونالیسم ایرانی بهمعنای ایرانزمین است؛ مفهومی که بر سرزمین، تاریخ و حافظهٔ تمدنی مشترک استوار است، نه بر قوم یا نژاد خاص.
۳. مغالطهٔ اکثریت
ادعای «اکثریت بودن» نیز در استدلال دکتور احدی از نظر منطقی و تجربی محل اشکال است.
در عرف دموکراسی، اکثریت بهمعنای «پنجاه بهاضافهٔ یک» است. ادعای اینکه پشتونها اکثریت جمعیتی افغانستان را تشکیل میدهند، فاقد پشتوانهٔ آماری معتبر و منطبق با واقعیت اجتماعی کشور افغانستان میباشد.
منطق حاکم بر این استدلال، در واقع بازتاب منطق کلاسیک قبیلهای است؛ منطقی که بر اساس آن، قبیلهٔ بزرگتر باید حاکم باشد. این منطق دستکم با دو اشکال اساسی مواجه است:
الف) در افغانستان تاکنون هیچ سرشماری جامع، شفاف و مطابق با استانداردهای بینالمللی انجام نشده است تا ترکیب جمعیتی کشور بر پایهٔ دادههای قابل اعتماد مشخص گردد.
ب) حتی اگر بهفرض، یک قوم ۴۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل دهد، این پرسش بنیادین مطرح است که آیا چنین نسبتی حق تحمیل هویت قومی خود را بر ۶۰ درصد دیگر دارد؟
چنین ادعایی آشکارا با اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر، اصل شهروندی برابر و مبانی آزادی انسان مدرن در تعارض است.
۴. برهان قیاسی نادرست
استدلال دیگر دکتور احدی مبنی بر اینکه چون کشورهایی مانند: تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان نام قومی دارند، افغانستان نیز باید چنین باشد، نمونهای از قیاس معالفارق و برخاسته از فرهنگ سیاسی قرون وسطایی و نظام قبیلهمحور است.
اولاً این کشورها در چارچوب مرزهایی شکل گرفتند که پس از فروپاشی امارت بخارا و در نتیجهٔ سیاستهای مرزبندی اتحاد شوروی، بهویژه در دورهٔ استالین، ترسیم شد.
ثانیاً اغلب این کشورها با نظامهای سیاسی اقتدارگرا، دولتهای متمرکز و سیاستهای شبهاستبدادی اداره میشوند و از الگوی دموکراسی شهروندی و حقوق برابر فاصلهٔ معناداری دارند. بنابراین، استناد به آنها برای توجیه یک الگوی هویتی، فاقد اعتبار هنجاری است.
۵. خطای تحلیلی در قیاس با ایران
در مورد ایران نیز دکتور احدی دچار خطای تحلیلی شدهاند. نام «ایران» یک نام قومی نیست، بلکه مفهومی تمدنی تاریخی میباشد.
در ایران، هرچند اقوام و هویتهای فرهنگی گوناگون خواهان حقوق مدنی و شهروندی برابرند، اما همگی در ذیل هویت فراگیر «ایرانی» تعریف میشوند.
بلوچها، کردها، عربها و ترکها، در عین حفظ هویتهای فرهنگی خویش، ایران را یک نام تمدنی میدانند، نه قومی، و به ایرانیبودن خود افتخار میکنند. این الگو، نمونهای روشن از ناسیونالیسم ملی فراگیر است، نه ناسیونالیسم قومی.
۶. حکم مطلق و فاشیستمآبانه؛ عامل انسداد گفتوگو
دکتور انورالحق احدی عملاً راه هرگونه گفتوگو میان گفتمان قومی و گفتمان مدنی را مسدود میکند.
این ادعا که «هیچ افغان/پشتون در هیچ شرایطی از نام کشور و هویت ملی خود نمیگذرد و دیگران باید آن را بپذیرند»، بیانگر نوعی ناسیونالیسم اقتدارگراست که اصرار بر آن، به تضعیف و فروپاشی هویت سیاسی افغانستان میانجامد
۷. نقد دیدگاه دکتور احدی دربارهٔ زبان فارسی
به نظر میرسد دکتور احدی در تحلیل مسئلهٔ زبان فارسی، میان «زبان تمدنی» و «زبان قومی یا قبیلهای» تفکیک روشنی قائل نشدهاند.
این خلط مفهومی، به نتایجی میانجامد که از منظر زبانشناسی تاریخی و مطالعات تمدنی قابل مناقشه است.
زبان فارسی دری، برخلاف تلقیهای تقلیلگرایانه، نه زبانی محلی است و نه محدود به یک قوم خاص.
این زبان، دستکم از سدههای میانه، کارکرد یک زبان تمدنی را داشته و در گسترهای وسیع آناتولی و قفقاز تا ماوراءالنهر و شبهقاره زبان علم، فرهنگ، دیوانسالاری، فلسفه، فقه، ادبیات و هنر بوده است.
از نظر تاریخی، زبان فارسی نه صرفاً برآمده از جغرافیای «پارس» است و نه ذاتاً زبانی درباری.
خاستگاه اصلی تکوین و بالندگی آن در حوزهٔ فرارودان و خراسان بزرگ قرار دارد، هرچند در مناطق مختلف، از جمله پارس، به مرحلهٔ تثبیت، غنا و شکوفایی نهایی رسیده است.
بنابراین، پیوند دادن ماهیت این زبان به یک قوم یا اقلیم خاص، با شواهد تاریخی و زبانی سازگار نیست.
فارسی دری، بهمثابهٔ یک زبان میانفرهنگی، توانسته است اقوام و جوامع گوناگون را در یک حوزهٔ تمدنی مشترک گرد آورد.
فارسی زبان مشترک علمی و فرهنگیِ طیف گستردهای از اقوام، از کرد، بلوچ، ترک، ازبک و تاجیک تا پشتون و غیره بوده و هر یک از این گروهها در تولید، غنا و استمرار آن نقش برجسته داشته اند.
همچنین، شواهد تاریخی نشان میدهد که فارسی/دری زبان رسمی و اداری بسیاری از دولتها و امپراتوریهای بزرگ منطقه، از جمله صفاریان، سامانیان، غزنویان، غوریان، سلجوقیان، تیموریان و بابریان بوده و تا دورهٔ احمدشاه ابدالی نیز جایگاه خود را بهعنوان زبان دیوانی خراسان بزرگ و ایران شرقی حفظ کرده است.
کلام آخر
گفتمان رسمی هویت سیاسی افغانستان امروز تهی از معنا و مشروعیت شده است.
سماجت در حفظ آن، نهتنها سودی ندارد، بلکه به زیان همهٔ هویتهای این سرزمین است.
راه برونرفت، نه ناسیونالیسم قومی است و نه ناسیونالیسم ملی، بلکه ناسیونالیسم مدنی (Civic Nationalism)؛ الگویی که در آن ملت بر اساس شهروندی، قانون اساسی، حقوق و تکالیف برابر و وفاداری به نظم سیاسی تعریف میشود، نه بر پایهٔ خون، قوم، زبان یا دین.
عصر ما عصر شهروندی است؛ عصر شکستن زنجیرهای قومی، مذهبی و ایدئولوژیک.
تنها با قانون اساسی سکولار و جدایی نهاد دین از دولت میتوان آیندهای مبتنی بر رفاه، عدالت و کرامت انسانی ساخت.