من شیذر «صمیم» هستم، یک دختر افغان. بیستویک سال دارم. ما یک خانوادهی هفتنفری هستیم، چهار خواهر، یک برادر، من و پدر و مادرم. از همان کودکی با سختیهای زندگی آشنا شدم. اما همیشه سعی کردیم با دستان خالی، دلهای پر از امید داشته باشیم. در خانهای بزرگ شدم که در آن دعای صبح مادرم با صدای آذان مخلوط میشد و پدرم شبها برایمان قصه و شعر میخواند. ما پول زیادی نداشتیم، اما رویا زیاد داشتیم. من از کودکی یاد گرفتم که در کنارِ خانوادهام باشم. زندگیام با نخ و سوزن شروع شد. از یازده سالگی یاد گرفتم مورهدوزی