پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت میگذرد، اما هنوز یک مقاومت جدی و فراگیر در برابر این نظم مبتنی بر سرکوب و محدودیت شکل نگرفته است. این در حالی است که نارضایتی گسترده، خاطرهٔ آزادیهای ازدسترفته، و مخالفتهای پراکنده در جامعه وجود دارد.
پرسش اساسی این است:
چرا این نارضایتی به یک کنش جمعی گسترده تبدیل نمیشود؟
چرا جامعهای که بالقوه آمادگی اعتراض دارد، بالفعل وارد میدان نمیشود؟
پاسخ را نمیتوان صرفاً در سرکوب نظامی یا ضعف سازمانی جستوجو کرد. یکی از توضیحات مهم، فقدان یک روایت منسجم و بسیجگر است؛ روایتی که بتواند افراد را حول یک هدف مشترک، یک هویت جمعی و یک معنای قابل دفاع گرد هم آورد.
برای فهم این مسأله، رجوع به کتاب «روایت و کنش جمعی» اثر فردریک دبلیو مِیِر راهگشاست. مِیِر در این کتاب میکوشد نشان دهد که چرا فراخوانهای سیاسی و اجتماعی بدون روایت، در بسیج مردم ناکام میمانند.
او بحث خود را با نمونهای مشهور آغاز میکند: سخنرانی مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۳. در آن گردهمایی بزرگ، کینگ بهجای ارائهٔ فهرستی از مطالبات سیاسی، به روایتسازی روی آورد؛ از گذشتهٔ بردهداری، از وعدههای تحققنیافتهٔ برابری، و از رؤیایی که هنوز به واقعیت بدل نشده است. پرسش مِیِر این است: چرا یک رهبر سیاسی در لحظهای حساس، بهجای استدلال مستقیم، به قصهگویی متوسل میشود؟
پاسخ او روشن است: روایت، ابزار حل مسائل کنش جمعی است.
مِیِر نشان میدهد که کنش جمعی با موانع ساختاری مهمی روبهرو است:
نخست، مفتسواری؛ یعنی افراد ترجیح میدهند از منافع جمعی بهره ببرند، بیآنکه هزینهای بپردازند.
دوم، نبودِ خاطر جمعی؛ افراد تنها زمانی وارد عمل میشوند که مطمئن باشند دیگران نیز مشارکت میکنند.
سوم، مشکل هماهنگی؛ وجود راههای متعدد برای عمل، مانع تمرکز نیروها بر یک گزینهٔ مشترک میشود.
چهارم، فقدان تعریف مشترک از خیر جمعی؛ اینکه اصلاً بر سر چه چیزی باید مبارزه کرد، محل اختلاف است.
به باور مِیِر، روایت دقیقاً در همین نقطه وارد میشود و این موانع را تضعیف میکند.
نخست، روایت با ساختن یک جهان معنایی مشترک، افراد را متقاعد میکند که مسألهای که مطرح است، یک مسألهٔ جمعی است. به بیان دیگر، روایت «خیر جمعی» را تعریف و برساخت میکند.
دوم، روایت از طریق هویتسازی عمل میکند. افراد با شخصیتهای روایت همذاتپنداری کرده و خود را بخشی از آن داستان میبینند؛ فاصله میان تماشاگر و کنشگر از میان برداشته میشود.
سوم، روایت با برانگیختن عواطف و ایجاد حس فوریت، افراد را از تردید خارج کرده و به سمت عمل سوق میدهد. در این حالت، کنش به بخشی از هویت فرد تبدیل میشود.
چهارم، روایت به حل مشکل هماهنگی کمک میکند؛ زیرا با ارائهٔ یک خط داستانی روشن، مسیر عمل را ساده و قابل فهم میسازد.
از نظر مِیِر، بدون روایت، کنش جمعی در سطح پراکندگی باقی میماند: افراد یا منتظر دیگران میمانند، یا در تعریف هدف دچار اختلاف میشوند، یا اساساً انگیزهای برای ورود به میدان پیدا نمیکنند.
از این منظر، میتوان وضعیت کنونی افغانستان را بازخوانی کرد. شاید مسأله اصلی، نه فقط کمبود امکانات یا شدت سرکوب، بلکه نبود روایتی باشد که بتواند نارضایتیهای پراکنده را به ارادهای جمعی تبدیل کند.
روایتی که:
روشن کند «مسأله چیست»
نشان دهد «چه باید کرد»
و به هر فرد بگوید «نقش تو در این داستان چیست»
بدون چنین روایتی، حتی عمیقترین نارضایتیها نیز به کنش جمعی تبدیل نخواهند شد.