دیروز متنی در تقبیح حملات کور پاکستان بر افغانستان و کشتار غیرنظامیان نوشتم و منتشر کردم. با اینکه کاربران شبکههای اجتماعی و حلقات فرهنگی میدانند که در طول پانزده سال کار روزنامهنگاری و حضور در مطبوعات، همواره بر موضع ثابت خود در دفاع از عدالت اجتماعی، کثرتگرایی سیاسی، تنوع فرهنگی و هویتی تأکید کردهام و هرگز از این داعیه عقبنشینی نکردهام، اما برخیها غیرمنصفانه بر من حمله کردند و مرا به ترویج «روایت افغانی» و افتادن در دام فاشیسم قبیلهای متهم ساختند.
همین حملات، چه از سوی دوستان و چه از سوی نادوستان، مرا بر آن داشت تا چند نکته را درباره مرز باریک میان عدالت اجتماعی و تبارگرایی بنویسم و نسبت به نادیدهگرفتن این تمایز هشدار دهم.
چندی پیش کتابی از سوزان نیمن با عنوان «چپ ووک نیست» میخواندم. این کتاب برخی از انحرافهای جنبش ووک در عصر حاضر را برجسته کرده و مورد نقد قرار میدهد. اصطلاح ووک در جریان مبارزات جنبشهای حقوق مدنی، بهویژه در قرن بیستم و در پی مبارزات چهرههایی چون مارتین لوتر کینگ جونیور، رواج پیدا کرد. معادلهای فارسی ووک را میتوان «نسل آگاه»، «بیدار» یا «هشیار» دانست؛ یعنی کسانی که در برابر ناعدالتیهای اجتماعی و تبعیضهای هویتی آگاهی دارند و نسبت به آن حساساند.
این جنبش که در آغاز ماهیتی عدالتخواهانه داشت، امروز به باور بسیاری از اندیشمندان با برخی انحرافها روبهرو شده است. یکی از این انحرافها ـ به تعبیر سوزان نیمن ـ تقدمیافتن سیاستهای هویتی و گرایش به نوعی قبیلهگرایی به جای تأکید بر همبستگی جهانی و بینالمللی است.
جنبشهای عدالتخواه در گذشته بر اصل همبستگی فرامرزی استوار بودند. این جنبشها در هر نقطهای از جهان که درد و رنج وجود داشت، از قربانیان حمایت میکردند و با آنان احساس همدلی و همبستگی داشتند. عدالتخواهی در گذشته یعنی دفاع از اعتصاب معدنچیان زغالسنگ در ولز، حمایت از مبارزان آزادیخواه در آفریقای جنوبی، یا پشتیبانی از داوطلبان جمهوریخواه در اسپانیا. سرزمین مقدس یک عدالتخواه جایی بود که در آن درد و ستم وجود داشت؛ مقدس به این معنا که باید در کنار ستمدیدگان ایستاد و از حقوق آنان دفاع کرد. در این نگاه، فرقی نمیکرد آن سرزمین کابل باشد یا برلین.
جنبشهای عدالتخواه بیش از هر چیز بر گوهر مشترک انسانیت تأکید داشتند. اما سیاستهای هویتیِ پررنگشده در سالهای اخیر، بهویژه در برخی گرایشهای جنبش ووک، به جای جهانشمولگرایی بر تبار و هویتهای محدود تمرکز میکند. سوزان نیمن علت این وضعیت را نوعی فروکاست هویتی میداند.
انسانها دارای لایههای متعدد هویتیاند؛ یکی از این لایهها میتواند نژاد، قومیت یا جنسیت باشد، اما هویت انسانی به این عناصر محدود نمیشود. فیلسوفی چون قوام آنتونی آپیا میگوید تا میانه قرن بیستم، وقتی درباره هویت فرد پرسش میشد، کمتر کسی هویت او را صرفاً با نژاد، جنس، طبقه، ملیت، منطقه یا مذهب تعریف میکرد؛ بلکه مؤلفههای دیگری در تعریف هویت اهمیت داشتند.
با این حال، در برخی روایتهای معاصر از ووک، از میان همه مؤلفههای هویتی، دو عنصر جنسیت و تبار بیش از حد برجسته شدهاند و به محور اصلی تحلیل اجتماعی تبدیل شدهاند. نتیجه چنین تمرکزی، در مواردی، شکلگیری نوعی فروکاست هویتی و در نهایت تولد قبیلهگرایی نوین بوده است.
قبیلهگرایی یعنی بهجای آنکه بر عنصر انسانیت و جهانشمولی در عدالتطلبی تأکید شود، اولویت به تبار و تعلق گروهی داده شود و نسبت به درد و رنج دیگران ـ اگر خارج از دایره تبار خود باشند ـ بیتفاوتی شکل بگیرد؛ چرا که هویت به یک مؤلفه محدود تقلیل یافته و همبستگی فقط در چارچوب همان حلقه تعریف میشود.
متأسفانه در افغانستان نیز زیر نام «عدالتخواهی» شاهد نشانههایی از چنین قبیلهگرایی نوین هستیم. در برخی موارد، عدالت از منظر قومی تقسیمبندی میشود و اگر قربانی یا مظلوم متعلق به «گروه ما» نباشد، مطالبه عدالت برای او کمرنگ میشود یا اساساً مطرح نمیگردد. بخش عمده اعتراض برخی از کامنتنویسان به من نیز همین بود که چرا با کسانی احساس همبستگی میکنی که به قبیله ما تعلق ندارند.
اما این عدالتخواهی نیست؛ این همان تبارگرایی و قبیلهگرایی نوین است.
من میان این دو مرز قائل هستم. من همواره عدالتخواه میمانم، اما قبیلهگرا نخواهم شد. همانگونه که عدالت را برای تاجیک و اوزبیک و هزاره مطالبه میکنم، برای قربانیان حملات پاکستان در ننگرهار و هر نقطه دیگر افغانستان نیز خواهان عدالت هستم.
تبارگرایی، در نهایت، افتادن در دام منطق فاشیستی است. اگر خود را عدالتخواه میدانیم، باید مرز خود را با هر نوع اندیشه مبتنی بر انحصار قومی، حذف دیگری و برتریطلبی روشن و شفاف نگه داریم.
شماری نیز بر نوشتهام انتقاد کردهاند که از واژه «پنجاب» به جای پاکستان استفاده کردهام و آن را به ادبیات قومگرایان پشتون نسبت دادهاند. اما برداشت من از این اصطلاح با آنان متفاوت است. وقتی برخی ناسیونالیستهای پشتون از دولت پاکستان با عنوان «دولت پنجاب» یاد میکنند، معمولاً منظورشان بهرسمیتنشناختن خط دیورند و طرحهای الحاقگرایانه درباره مناطق پشتوننشین است؛ در حالی که تأکید من بر نقد ساختارهای تبعیض قومی و ستم هویتی در آن کشور است.
من همانگونه که بیعدالتی قومی در افغانستان را نقد میکنم، تبعیض و نابرابری در پاکستان را نیز مورد انتقاد قرار میدهم.