پارسی و شاعرانش افتخار افغانستاناند. اگر این زبان نبود، اگر فردوسی و مولانا و سنایی و بیدل و خلیلی و هزاران جانِ عاشق دیگر نبودند، ما امروز ملتی بیریشه و بیصدا میبودیم؛ شبیه انسانهای بیخانه و بیمکان که در جهان قدم میزنند، اما جایی برای تکیه دادن روحشان ندارند.
پارسی فقط یک زبان نیست؛ نفس دوم ماست، حافظه جمعی ماست، شناسنامه رنجها و رویاهای ماست، ستون خیمه هویت ماست. بدون آن، ما هیچ نیستیم جز تنهایی سرگردان در باد تاریخ.
بگذارید با صداقت عاشقانه بگویم: ما پشتونها آنقدر که شما فکر میکنید به پارسی نزدیک نیستیم؛ ما در پارسی حل شدهایم. با این زبان گریستهایم، با این زبان عاشق شدهایم، با این زبان مادرانمان برای ما لالایی خواندهاند، با این زبان دعا کردهایم و با همین زبان بر مزار عزیزانمان اشک ریختهایم.
عشق ما به پارسی عشق تصنعی و سیاسی نیست؛ عشقی استخوانی و خونی است، عشقی ریشهدار در عمق جان. ما بسیار احساساتی هستیم، بسیار عمیق، بسیار ادبی. دل ما با شعر میتپد و روح ما با واژه زنده است.
و من، روحالله اسلامی، با افتخار میگویم: پارسیزبانتر از بسیاری از پارسیوانها هستم؛ نه از سر ادعا، بلکه از سر عشق. من به این زبان دل دادهام، آن را خواندهام، آن را زندگی کردهام، برایش رنج کشیدهام، بیرون از افغانستان برایش ایستادهام، دفاع کردهام و گفتهام این زبان ناموس فرهنگی ماست، میراث روح ماست، پناه دل ماست.
پارسی به من آموخت انسانتر باشم، نرمتر باشم، عمیقتر فکر کنم و عاشقتر زندگی کنم. اگر امروز چیزی به نام انسانیت در من مانده، از برکت همین زبان است.
ما پشتونها بسیار بیشتر از آنچه تصور میشود پارسیزبانیم. اما نمیتوانیم دهان همه را ببندیم، نمیتوانیم جلوی جهل همه را بگیریم، نمیتوانیم مانع شویم که هر کسی هرچه خواست بگوید. ما مسئول خرد خود هستیم، نه زبان دیگران.
ما با نفرت بیگانهایم، با تحقیر بیگانهایم، با فاشیسم بیگانهایم؛ زیرا دل عاشق جای تنگنظری نیست. ما مردم افغانستان—پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن—همه فرزندان یک خاکیم و وارث یک رنج مشترک.
وطن را نه با تعصب، که با خرد میسازند؛ و ملت را نه با نفرت، که با محبت زنده نگه میدارند. انسان بودن پیش از هر قوم و زبان است، و شرافت پیش از هر پرچم و شعار.
هر اپوزیسیونی اگر از دایره تنگ منفیبافی و خودستایی بیرون شود، به مقام شرافت میرسد. هر نقدی اگر با نیت اصلاح باشد، عبادت است نه خیانت. هر که خود را کوچک ببیند بزرگ است، و هر که خود را بزرگ بپندارد، کوچکتر از سایه خویش است.
انسان بودن در فروتنی است، نه در فریاد زدن نام قوم و زبان. طبیعی است که سیاستمداران در هیاهوی بیپایان شبکههای مجازی دنبال دیده شدن، لایک، دنبالکننده و کف زدن جمعیت باشند؛ اما هنر ما این است که تشخیص دهیم چه کسی برای خدمت سخن میگوید و چه کسی برای شهرت فریاد میزند.
مهم این نیست که چه میگویند؛ مهم این است که چرا میگویند و کدام درد ما را درمان میکند. شیوه داوری ما درباره این سخنان، سرنوشت فردای ما را میسازد.
و اما اینکه امروز فضای مجازی در چنگ آدمهای فاشیست و تنگنظر افتاده و مردم افغانستان تازه پا به عصر دیجیتال گذاشتهاند، گناه ما نیست؛ این زخم تاریخ است، نه خطای نسل ما.
میزان سنجش آدمها به آگاهی دل و تربیت فکرشان برمیگردد، نه به خون و تبارشان. عقل وطن ندارد و جهل قوم نمیشناسد. آنکه میفهمد برادر ماست، هرچند از هزار زبان باشد؛ و آنکه نمیفهمد، بیگانه است، هرچند همخون ما باشد.