در سالهای اخیر، آنچه بیش از همه در نظام بینالملل به چشم میآید، فرسایش تدریجی اصولی است که پس از جنگهای جهانی بهعنوان بنیاد نظم جهانی تعریف شده بودند. حقوق بشر، حاکمیت قانون، احترام به تمامیت ارضی کشورها و اصول روابط بینالملل، قرار بود جهان را از منطق «زور» به سمت «قاعده» سوق دهند. اما امروز، نشانههای روشنی وجود دارد که این بنیانها در حال تضعیفاند. جنگهای منطقهای، اشغالها، تحریمهای یکجانبه، سرکوبهای داخلی و استانداردهای دوگانه، تصویر جهانی را ترسیم میکنند که در آن قانون، جای خود را به قدرت داده است.
انسان، که قرار بود محور نظم جهانی باشد، بار دیگر به حاشیه رانده شده است؛ در معرض کشتار، شکنجه، کوچ اجباری و نقض سیستماتیک کرامت انسانی. حتی عالیترین مقامهای سازمان ملل نیز نسبت به این روند هشدار دادهاند. آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، بارها از گسترش زورگویی، سلطهطلبی و تضعیف حقوق بشر سخن گفته و تأکید کرده است که جهان در حال تجربه بحرانی عمیق در زمینه چندجانبهگرایی و احترام به قواعد مشترک است.
حقوق بشر؛ از جهانشمولی تا ابزار منافع
حقوق بشر پس از تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸، بهعنوان مفهومی جهانشمول معرفی شد؛ اصولی که فراتر از فرهنگ، مذهب و نظام سیاسی، به انسان بهعنوان انسان تعلق دارد. اما در عمل، این جهانشمولی همواره با چالش مواجه بوده است. امروز بیش از هر زمان دیگر، حقوق بشر بر اساس منافع سیاسی و ژئوپولیتیک کشورها تعریف و تفسیر میشود.
در برخی موارد، نقض حقوق بشر بهشدت محکوم و تحریم میشود؛ در موارد دیگر، با سکوت یا توجیه روبهرو میگردد. این رویکرد گزینشی، مشروعیت اخلاقی گفتمان حقوق بشر را تضعیف کرده است. وقتی اصول، تابع مصلحت شوند، دیگر نمیتوان از عدالت جهانی سخن گفت. در چنین فضایی، کشورها بهجای پایبندی به قواعد مشترک، به منطق قدرت بازمیگردند؛ منطقی که در آن «حق» نه بر اساس کرامت انسان، بلکه بر اساس وزن سیاسی و نظامی تعیین میشود.
افزون بر این، در بسیاری از کشورها، دولتها با توسل به امنیت ملی، مبارزه با تروریسم یا حفظ ثبات، آزادیهای اساسی را محدود کردهاند. بازداشتهای خودسرانه، سانسور، سرکوب اعتراضات و تبعیض سیستماتیک، چهرهای از جهان امروز را نشان میدهد که در آن فاصله میان تعهدات رسمی و واقعیتهای میدانی عمیقتر شده است.
از سوی دیگر، بحرانهای انسانی گسترده – از جنگها گرفته تا مهاجرتهای میلیونی – نشان میدهد که نظام بینالملل در حفاظت از غیرنظامیان ناتوان بوده است. شورای امنیت، که قرار بود ضامن صلح و امنیت باشد، در بسیاری موارد به دلیل رقابت قدرتهای بزرگ فلج شده است. نتیجه آن، تداوم درگیریها و بیپناهی انسانهایی است که در میان بازیهای قدرت گرفتار شدهاند.
سخنان آنتونیو گوترش درباره گسترش سلطهطلبی و تضعیف چندجانبهگرایی، بازتاب همین نگرانی است. وقتی همکاری جهانی جای خود را به رقابتهای بلوکی میدهد و قواعد مشترک نادیده گرفته میشود، نخستین قربانی آن حقوق بشر است. زیرا حقوق بشر نیازمند نظامی است که قانون را بر زور ترجیح دهد.
فیلسوفان سیاسی همچون هانا آرنت هشدار داده بودند که بزرگترین خطر برای انسان، زمانی است که او از «حق داشتن حقوق» محروم شود. امروز، در گوشهوکنار جهان، میلیونها انسان در وضعیتهایی قرار دارند که نه حمایت ملی دارند و نه حمایت مؤثر بینالمللی. این وضعیت، بازگشت به دورهای است که در آن انسان، ابزار سیاست بود نه هدف آن.
مخلص سخن اینکه؛
جهان امروز در نقطهای حساس ایستاده است. اگر روند تضعیف حقوق بشر و جایگزینی آن با منطق زور ادامه یابد، دستاوردهای دههها تلاش برای ایجاد نظمی مبتنی بر قانون از میان خواهد رفت. استانداردهای دوگانه، سکوت در برابر برخی نقضها و استفاده ابزاری از حقوق بشر، نهتنها اعتماد جهانی را کاهش میدهد، بلکه زمینه بیثباتی بیشتر را فراهم میسازد.
بازگشت به اصول بنیادین – کرامت انسانی، برابری، عدالت و چندجانبهگرایی – ضرورتی فوری است. حقوق بشر زمانی معنا دارد که بدون تبعیض و بدون محاسبه سیاسی اجرا شود. در غیر این صورت، جهان بار دیگر به صحنه رقابت قدرتهایی تبدیل خواهد شد که در آن انسان، قربانی خاموش بازیهای بزرگ است.
اگر قرار است قرن بیستویکم قرن پیشرفت و همزیستی باشد، باید حقوق بشر را از اسارت منافع کوتاهمدت آزاد کرد و آن را به جایگاه واقعیاش بازگرداند: معیار مشترک برای سنجش رفتار دولتها، نه ابزاری برای فشار انتخابی. تنها در چنین صورتی میتوان امید داشت که قانون بار دیگر بر زور غلبه کند و کرامت انسان در مرکز نظم جهانی قرار گیرد.