در سرزمینی که با هزاران رگهی فرهنگی، زبانی و تاریخی در هم تنیده شده است، زبان تنها ابزار سخن گفتن نیست بلکه زبان نشانهی بودن است، نشان دیده شدن است و گواه برابری در سپهر اجتماعی.
هر جا که زبانی نادیده گرفته شود، در حقیقت بخشی از مردم نادیده گرفته شدهاند و هر جا که زبانی به حاشیه رانده شود عدالت نیز از همان جا ترک برمیدارد.
اگر در شمالیترین نقطهی کشور، لوحهها به دو زبان نوشته میشود این نه یک امتیاز بلکه یک اصل پذیرفتهشده است، اصلی که میگوید ادارهی سرزمین باید با احترام به همهی شهروندان آن باشد.
پس چگونه میتوان پذیرفت که در جنوبیترین نقطه همین اصل رنگ ببازد و یک زبان بر زبان دیگر سایه افکند؟
عدالت اگر عدالت باشد مرز جغرافیایی نمیشناسد. عدالت، اگر راستین باشد، یکسان میتابد نه گزینشی و نه مصلحتی.
در چنین زمینهای، حرکت آن جوان را نمیتوان تنها با معیارهای خشک اداری سنجید. آنچه او انجام داده بیش از یک رنگپاشی ساده بر یک لوحه است
این کنشی نمادین است، فریادی بیصدا در برابر نادیده گرفته شدن.
هنگامی که ساختارهای رسمی گوش شنوا ندارند نمادها به زبان اعتراض بدل میشوند و حتی تاریخ جهان بارها نشان داده است که بسیاری از حرکتهای کوچک، بازتاب نیازهای بزرگ بودهاند.
آیا میتوان خواست دیده شدن زبان او را جرم نامید؟
آیا مطالبهی برابری در حضور زبانی، تخلف است؟
یا آنکه اینها نشانههای زخمی است که سالها شنیده نشده است؟
بازداشت آن جوان و سپردن او به نهادهای عدلی و قضایی، شاید از نگاه قانوننویسان اقدامی منظم و قابل انتظار باشد، اما از دید عدالت اجتماعی، پرسشهای ژرفتری را برمیانگیزد.
قانون، اگر از روح عدالت تهی شود، تنها مجموعهای از بندها و مادههاست اما عدالت، جان قانون است. هنگامی که روح عدالت غایب باشد، اجرای قانون نیز رنگی از بیمعنایی میگیرد.
بیگمان که در جامعه واپس مانده همانند افغانستان جرمانگاری اعتراض نمادین، آسانترین پاسخ است
اما آسانترین پاسخ، همیشه درستترین پاسخ نیست. جامعهای که به جای شنیدن، تنها مجازات میکند در حقیقت مسئله را حل نمیکند بلکه آن را به زیر پوست خود میراند جایی که دیر یا زود، با نیرویی بیشتر سر بر خواهد آورد.
آن جوان شاید دیواری را رنگ کرده باشد، اما پرسشی که او پیش کشیده رنگبردار نیست:
آیا همهی شهروندان در عرصهی عمومی به یک اندازه دیده میشوند؟
اگر پاسخ این پرسش روشن و قاطع نباشد، آنگاه مسئله نه رفتار یک فرد، بلکه ساختاری است که زمینهی چنین رفتارهایی را میآفریند.
جامعهای که به آزادی باور دارد اعتراض را نه تهدید، بلکه نشانهی زنده بودن میداند و جامعهای که به عدالت پایبند است پیش از آنکه داوری کند میشنود پیش از آنکه محکوم کند میفهمد.
آنچه امروز نیاز است نه پروندهسازی، بلکه گفتوگو و بازنگری در شیوهی نگاه به برابری زبانی است
زیرا زبان تنها واژهها نیست، زبان حیثیت انسان است
و هیچ جامعهای با نادیده گرفتن حیثیت شهروندان خود، به آرامش پایدار نرسیده است