افشای شبکه فساد جفری اپستین در ایالات متحده، صرفاً پردهبرداری از یک رسوایی اخلاقی نبود؛ این پرونده پنجرهای به یکی از تاریکترین سازوکارهای قدرت در سیاست معاصر گشود. سازوکاری که نشان داد چگونه «خلوت» میتواند جایگزین «میدان» شود و چگونه سقوط اخلاقی افراد، به اهرم مهندسی تصمیمهای سیاسی بدل میگردد. از همان لحظهٔ نخست افشاگریها، یک پرسش اساسی در ذهن بسیاری از ملتها شکل گرفت: چرا شماری از رهبران، فرماندهان و نخبگانی که با قامت «قهرمان» به غرب رفتند، با چهرهای شکسته، ارادهای فرسوده و مواضعی واژگون بازگشتند؟
این پرسش، تنها به جهان عرب یا غرب محدود نماند. در جوامعی چون افغانستان—که تاریخ معاصر آن با اشغال، جنگ نیابتی و معامله بر سر خون شهدا گره خورده—این معما شکلی حادتر یافت. چگونه ممکن است افرادی که زمانی نماد مبارزه، پایداری، غیرت و استقلال معرفی میشدند، بهتدریج به «آدمکهای بیاراده» بدل شوند؟ آدمکهایی که نه با تهدید آشکار، بلکه با وابستگی پنهان هدایت میشوند. پاسخ این معما در «مدل نفوذ» نهفته است؛ مدلی که در آن فساد اخلاقی بهعنوان یک ابزار استراتژیک برای مهندسی اطاعت سیاسی به کار گرفته میشود.
در سیاست جهانی معاصر، قدرت دیگر صرفاً در میدانهای نظامی یا در اتاقهای رسمی تصمیمگیری اعمال نمیشود. بخش قابلتوجهی از مهندسی قدرت، در خلوتها، روابط غیررسمی و حوزههایی رخ میدهد که ظاهراً «شخصی» تلقی میشوند، اما در واقع پیامدهای عمیق ژئوپلیتیکی دارند. این تغییر، محصول «انقلاب اطلاعات» و رشد ابزارهای نظارت، ضبط و انتشار است. در این نظام، یک لغزش خصوصی میتواند بهسرعت به سندی برای مهندسی تصمیم تبدیل شود؛ به همین دلیل، خلوت به میدان نبرد جدید تبدیل شده است.
پرونده اپستین نشان داد که در جهان امروز، قدرت الزاماً از لوله تفنگ عبور نمیکند. شبکههای اطلاعاتی با خلق فضاهای بهظاهر امن—جزیرهها، هتلها، کنفرانسها و سفرهای رسمی—شرایطی میسازند که در آن لغزش انسانی ثبت و به سند تبدیل میشود. در این منطق، گناه یک خطا نیست؛ سرمایه است. سرمایهای برای باجگیری، اطاعتسازی و تغییر جهتگیری سیاسی. افشاگریها نیز تصادفی نیستند؛ زمانمند، گزینشی و تابع نیازهای صفحه شطرنج قدرتاند.
الگوی نفوذ در این راهبرد، مبتنی بر یک گزاره روانشناختی ساده اما قدرتمند است: انسانِ آلوده، انسانِ وابسته است و انسانِ وابسته، قابلیت مهندسی دارد. از این منظر، فساد نه یک خطای اخلاقی، بلکه سرمایهای اطلاعاتی تلقی میشود؛ سرمایهای که میتواند به اهرم فشار، ابزار هدایت و حتی سلاح خاموش بدل شود. در این الگو، دستگاههای اطلاعاتی (نه تنها موساد، بلکه مجموعهای از سرویسهای جهانی) بهجای آنکه با ابزارهای نظامی وارد شوند، از طریق «آسیبپذیریهای انسانی» نفوذ میکنند: جذب و تطمیع با وعده قدرت، ثروت و موقعیت؛ ایجاد رابطه عاطفی یا جنسی بهعنوان نقطه اتصال؛ ثبت و ضبط شواهد برای باجگیری؛ تبدیل این شواهد به اهرم فشار برای مهندسی تصمیمسازی؛ و در نهایت، تبدیل یک رهبر مستقل به مهرهای قابل کنترل و هدایت.
موساد بهعنوان یکی از سرویسهای شناختهشده جهان، در ادبیات راهبردی به عملیات انسانی و نفوذ غیرمستقیم شناخته میشود. این تصویر، نه صرفاً بر پایه ادعاهای سیاسی، بلکه بر اساس تحلیلهای امنیتی، گزارشهای رسانهای و تجربیات تاریخی شکل گرفته است. در این تصویر، دامگذاری اخلاقی یکی از ابزارهای ممکن—نه لزوماً یگانه ابزار—برای دسترسی، کنترل و هدایت نخبگان سیاسی، نظامی و اقتصادی تلقی میشود. نماد برجستهٔ این الگو در پرونده شبکههای فساد جنسی پیرامون جفری اپستین عضو موساد است؛ پروندهای که بیش از آنکه «خبر» باشد، نشانهٔ یک زلزلهٔ خاموش تلقی شد. اپستین در این مدل، نه طراح اصلی، بلکه حلقهای مصرفی در زنجیرهای بزرگتر معرفی میشود؛ حلقهای که مأموریتش نه صرفاً فساد، بلکه ثبت فساد برای مهندسی اطاعت بوده است. از همینروست که زمانبندی افشاگریها، انتخاب نامها و سکوتهای طولانی، برای بسیاری از ناظران، معنادار جلوه میکند.
این الگو به «جزیره» محدود نماند. جزیرهها صرفاً نماد بودند؛ کارخانه واقعی دامگذاری، هتلهای لوکس، سفرهای رسمی، کنفرانسها و مهمانیهای بستهاند. فضاهایی با پوشش دیپلماتیک یا اقتصادی که حساسیت امنیتی پایینی دارند، اما امکان دسترسی مستقیم به تصمیمسازان را فراهم میکنند. در این فضاها، تطمیع با جذابیت، احساس مصونیت یا وعده نفوذ آغاز میشود؛ سپس ثبت شواهد صورت میگیرد و در نهایت، اهرمسازی شکل میگیرد. هدف نهایی، الزاماً رسوایی عمومی نیست؛ بلکه هدایت تصمیم در بزنگاههاست.
در این نقطه، تحلیل اسلامی عمق راهبردی این پدیده را آشکار میسازد. از منظر اسلام عزیز، اگر انسان در جبههٔ نفس و شیطان شکست بخورد، در همه جبههها شکست خواهد خورد. سقوط در جهاد نفس، صرفاً یک لغزش فردی یا اخلاقی نیست، بلکه آغاز فروپاشی شخصیت، زوال اعتماد و نهایتاً شکست اجتماعی و سیاسی است. به همین دلیل، در معارف اسلامی، مبارزه با نفس و شهوت «جهاد اکبر» نامیده شده است؛ جهادی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوسلم آن را دشوارتر و تعیینکنندهتر از جهاد نظامی معرفی میکند. قرآن کریم نیز با تعبیر «جهاد کبیر» به این نبرد عمیق اشاره دارد؛ نبردی که سلامت انسان و امنیت امت به آن گره خورده است. از این منظر، کسی که بر خواهشهای درونی خود مسلط نیست، هرچند صاحب قدرت و سلاح باشد، از منظر امنیت واقعی، انسانی شکستخورده است؛ و جامعهای که نخبگانش در خلوت فرو میریزند، در علن نیز استقلال نخواهد داشت.
«جهاد کبیر» نه تنها نبرد درونی با نفس، بلکه مسدود ساختن نفوذ دشمن است؛ یعنی جلوگیری از نفوذ فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی که با هدف دگرگونسازی از درون انجام میشود. از این منظر، تهی کردن و خلع رجال از مراکز تصمیمسازی، یکی از اهداف اصلی دشمن است و تنها راه مقابله با آن، جهاد کبیر و عدم تبعیت از خواست دشمن در عرصههای مختلف است. این مفهوم، بهطور مستقیم با راهبرد فساد اخلاقی نخبگان ارتباط دارد: کسی که در خلوت شکست خورده، در علن قابل فشار است؛ و کسی که تحت فشار قرار گرفت، نمیتواند مستقل تصمیم بگیرد. بنابراین، جهاد کبیر بهمعنای حفاظت از نفس و پاکدامنی، نه یک فضیلت فردی، بلکه پیششرط استقلال ملی است.
در افغانستان، پیامدهای این الگو سنگینتر بوده است. کشوری که دو میلیون شهید داده، بهطور طبیعی انتظار داشت میراث جهاد، استقلال و عزت باشد. اما تجربه نشان داد که بخشی از نخبگان، بهجای پاسداری از این سرمایه تاریخی، وارد چرخهای از وابستگی شدند؛ چرخهای که در آن، ارزشها به بهای دسترسی، قدرت یا مصونیت معامله شد. برخی در قامت «تکنوکرات»، برخی با لباس «فرمانده سابق» و برخی با نقاب «واقعگرایی سیاسی»، طی دو دهه اشغال عملاً در مدار پروژههای خارجی قرار گرفتند. در کنار جنگ سخت، پروژههای نرم برای تضعیف قبح گناه، عادیسازی ابتذال و فرسایش سرمایه اخلاقی جامعه دنبال شد. روایتهای متعددی—بهویژه در دورههای اشغال—از استفادهٔ ابزاری از روابط عاطفی برای نفوذ اطلاعاتی و باجگیری سیاسی حکایت دارد. نتیجه این روند، در مواردی نه پیوستن مستقیم به دشمن، بلکه بیاثر شدن، انفعال و انحراف تدریجی برخی چهرهها بود؛ شکلی از شکست که کمهزینهتر و پایدارتر از حذف فیزیکی است.
عنوان «اپستینهای افغانی» در این معنا، نه اشاره به اشخاص مشخص، بلکه توصیف یک نقش است: نقش کارگزارانی که مأموریتشان پیوند دادن خلوت و سیاست است؛ جمعآوری ضعفها، ثبت لغزشها و تبدیل آنها به اهرم فشار. این نقش میتواند بومیسازی شود، بیآنکه جزیرهای در کار باشد. هر جا نظارت اخلاقی نخبگان فرو بریزد و شفافیت از میان برود، بستر چنین کارگزاریهایی فراهم است.
در نهایت، درس راهبردی این تجربه روشن است: استقلال سیاسی، بدون امنیت اخلاقی نخبگان، توهمی بیش نیست. کشوری که خلوت تصمیمسازانش در اختیار دیگران باشد، حتی اگر پرچم و سرود داشته باشد، در عمل مستقل نیست. پاسخ به این تهدید، نه صرفاً در افشاگری هیجانی، بلکه در بازسازی معیارهای انتخاب نخبگان، آموزش شیوههای نفوذ نرم، شفافیت در سفرها و ارتباطات، و پیوند زدن مسئولیت سیاسی با پاسخگویی اخلاقی است. اگر «رازها فاش میشود» به معنای انتقام یا تسویهحساب جناحی باشد، راه به جایی نمیبرد؛ اما اگر به معنای شناخت الگو، افشای سازوکار و مصونسازی آینده باشد، میتواند نقطهٔ آغاز یک بازنگری تاریخی باشد. تاریخ افغانستان، بیش از آنکه به قهرمانسازیهای مقطعی نیاز داشته باشد، محتاج نخبگانی است که نه در خلوت فروبریزند و نه در علن معامله کنند. تنها در این صورت است که چهرههای کثیف، پیش از آنکه برملا شوند، اساساً مجال شکلگیری نخواهند یافت.