امروز سالروز پایان روند خروج سربازان قشون سرخ شوروی از افغانستان است؛ رویدادی که در حافظه تاریخی ما به عنوان «پیروزی» ثبت شده، اما کمتر درباره پیامهای ناگفته و درسهای ناتمام آن سخن گفتهایم. ۱۵ فبروری ۱۹۸۹، آخرین ستون نیروهای شوروی از پل حیرتان گذشت و به آن سوی آمو رفت. تصویری که از آن روز در ذهن بسیاری مانده، عبور جنرال بوریس گروموف از مرز است؛ تصویری که برای یک طرف پایان مداخله و برای طرف دیگر آغاز فصل تازهای از ابهام بود.
اما پرسش اینجاست: آیا آن خروج، واقعاً پایان یک بحران بود یا آغاز بحرانهای پیچیدهتر؟ آیا ما توانستیم از آن لحظه تاریخی پلی به سوی ثبات بسازیم، یا آن را صرفاً به یک نماد پیروزی نظامی فروکاستیم و از مدیریت فردای آن غافل ماندیم؟
در این یادداشت کوتاه به این مهم پرداخته شده است.
خروج شوروی؛ پیروزی نظامی، شکست سیاسی؟
خروج قشون سرخ نتیجه سالها جنگ خونین بود؛ جنگی که میلیونها آواره، صدها هزار کشته و ویرانی گسترده برجا گذاشت. مقاومت مردم افغانستان، با حمایت گسترده خارجی، هزینه سنگینی بر اتحاد جماهیر شوروی تحمیل کرد و در نهایت مسکو را وادار به عقبنشینی ساخت. این رویداد در سطح جهانی نیز اهمیت داشت و یکی از نشانههای افول قدرت شوروی و تغییر موازنه جنگ سرد تلقی شد.
اما در داخل افغانستان، معادله به این سادگی نبود. خروج نیروهای خارجی لزوماً به معنای پایان جنگ نبود. ساختار سیاسیِ شکننده، رقابتهای تنظیمی، نبود اجماع ملی و وابستگی عمیق به حمایتهای بیرونی، همه عواملی بودند که اجازه ندادند «پیروزی نظامی» به «ثبات سیاسی» تبدیل شود.
یکی از پیامهای ناگفته این روز تاریخی همین است: بیرون راندن نیروی خارجی، اگر با طرحی روشن برای نظم سیاسی آینده همراه نباشد، خلأ قدرت میآفریند. خلأیی که معمولاً نه با صلح، بلکه با رقابتهای تازه پر میشود. پس از ۱۹۸۹، افغانستان به جای عبور به مرحله دولتسازی و آشتی ملی، وارد چرخهای از جنگهای داخلی شد که پایتخت را به میدان نبرد بدل کرد و سرمایه اجتماعی را بیش از پیش فرسوده ساخت.
پیام دیگر این روز، وابستگی خطرناک سیاست افغانستان به معادلات بیرونی است. همانگونه که ورود شوروی محصول رقابتهای ژئوپولیتیک بود، خروج آن نیز بخشی از توافقات کلان میان قدرتهای جهانی محسوب میشد. اما در هر دو حالت، مردم افغانستان بیشترین هزینه را پرداختند. تجربه نشان داد که تا زمانی که تصمیمهای اساسی درباره سرنوشت کشور در بیرون از مرزها گرفته شود، ثبات پایدار دستیافتنی نخواهد بود.
از سوی دیگر، روایت رسمی از «پیروزی» نیز نیازمند بازنگری است. پیروزی تنها در شکست دادن دشمن تعریف نمیشود؛ پیروزی واقعی زمانی است که بتوان پس از جنگ، نظم عادلانه و فراگیر ایجاد کرد. اگر جامعهای پس از خروج نیروی خارجی همچنان درگیر جنگ، فروپاشی نهادی و مهاجرت گسترده باشد، باید شجاعت آن را داشته باشد که تجربه خود را نقادانه بازخوانی کند.
امروز، با گذشت دههها از آن رویداد، افغانستان بار دیگر تجربه خروج نیروهای خارجی را پشت سر گذاشته است. شباهتها و تفاوتهای این دو مقطع تاریخی قابل تأملاند. هر دو خروج با امیدهایی همراه بود، اما هر دو نیز پرسشهایی جدی درباره آینده برجا گذاشتند. شاید مهمترین درس این باشد که استقلال تنها با خروج نظامیان خارجی تحقق نمییابد؛ استقلال نیازمند نهادهای کارآمد، اجماع ملی و اقتصاد پایدار است.
فرجام سخن اینکه؛
سالروز خروج قشون سرخ، فرصتی است نه فقط برای یادآوری یک پیروزی نظامی، بلکه برای تأمل بر مسئولیتهای تاریخیمان. این روز میتواند یادآور شجاعت و مقاومت باشد، اما همزمان باید هشداری درباره خطر خلأ قدرت، تفرقه داخلی و وابستگی بیرونی نیز باشد.
اگر قرار است از گذشته درس بگیریم، باید بپذیریم که جنگ هرچند ممکن است با خروج یک ارتش پایان یابد، اما صلح تنها با تدبیر، مشارکت و آیندهنگری ساخته میشود. خروج شوروی پایان یک فصل بود؛ اما کتاب تاریخ افغانستان همچنان ورق میخورد. آنچه اهمیت دارد این است که آیا ما از فصلهای پیشین آموختهایم، یا محکوم به تکرار آنها هستیم.