بیست و سه سال پیش بچهی جوان بودم در خط مقاومت استان تخار یک واحد نظامی کوچک را مدیریت و سرپرستی میکردم. با چریکهایی رفیقم با شور و شوق تمام جنگ میکردیم با مفهوم مرگ بیگانه بودیم. همه بچههایی جوان تقریباً همسن و سالم بودند، کسی میان سرباز و فرمانده را تفکیک نمیکرد. آن روز غروب گرفته بود اصلأ نمیدانستم چه فاجعهای در راه است؛ ناگهان شبکههایی تروریستی«مخابرهها» از شهادت فرمانده کل مقاومت به یکدیگر تبریکی میدادند، تبلیغات بسیار خطرناک و نگران کنندهای را بهراه انداختند. شایعهای شهادت او بهشدت در میان جبهات و صفوف مقاومتگران پخش شد. روحیهای