در سپهر سیاست افغانستان، برخی رخدادها نه فقط بهعنوان رویدادهای تاریخی، بلکه بهسان ابزارهای سیاسی روزمره به کار گرفته میشوند، ابزارهایی برای برانگیختن احساسات، بسیج هویتهای قومی و گاه نیز برای پنهانسازی زخمهای ژرفتر تاریخ. حادثه افشار یکی از همین رخدادهاست، واقعهای تلخ، دردناک و انکارناپذیر که خون بیگناهان را بر زمین ریخت و زخمی عمیق بر حافظه جمعی کشور گذاشت.
اما خطر آنجاست که این رخداد، چنان بزرگنمایی شود که دیگر فجایع بنیادین و گستردهتر تاریخ، به سایه رانده شوند، فجایعی که نه یک محله یا یک دوره کوتاه، بلکه سرنوشت یک قوم را برای نسلها دگرگون ساخت. تاریخ، اگر گزینشی خوانده شود، دیگر تاریخ نیست، روایت قدرت است.
سیاست گزینش در حافظه تاریخی
هیچ ملتی نمیتواند با فراموشی زخمهای خود به آشتی برسد. اما همان اندازه که فراموشی خطرناک است، تمرکز گزینشی نیز خطرناکتر است. هنگامی که یک حادثه بهگونهای برجسته میشود که فجایع بزرگتر نادیده گرفته شوند، در حقیقت حافظه جمعی دچار انحراف میگردد.
اگر سخن از افشار میرود، باید همزمان سخن از آن فصل تاریک تاریخ نیز به میان آید که در آن، یک سیاست دولتی هدفمند، به نابودی گسترده هزارهها انجامید؛ سیاستی که در روزگار فرمانروایی عبدالرحمان خان به اجرا درآمد. در آن دوران، سرکوب و کشتار نه یک حادثه نظامی محدود، بلکه یک پروژه فراگیر قدرت بود؛ پروژهای برای درهم شکستن یک جامعه، کوچ اجباری مردمانش، مصادره زمینهایشان و نابودسازی بنیانهای اجتماعی آنان انجامید.
آیا میتوان از عدالت تاریخی سخن گفت، اما این فصل عظیم و خونین را به حاشیه راند؟
تاریخ هزارهها تنها به یک رخداد محدود نمیشود. این تاریخ، سرشار از رنجهای پیدرپی است. از سرکوبهای ساختاری در سده نوزدهم گرفته تا کشتارهایی که بعدها نیز در گوشههای دیگر کشور تکرار شد.
در میان این زخمها، آنچه در مزار شریف رخ داد، نمونهای هولناک از خشونت فرقهای بود؛ جایی که هزارهها نه بهسبب جنگ، بلکه به جرم باور مذهبیشان هدف قرار گرفتند. قتل به سبب شیعه بودن، نه صرفاً یک جنایت جنگی، بلکه شکلی از پاکسازی اعتقادی است، خشونتی که ریشه در نفرت سازمانیافته دارد، نه در درگیریهای گذرا.
چگونه میتوان درباره عدالت سخن گفت، اما این حقیقت را نادیده گرفت که در برهههایی از تاریخ، هویت مذهبی خود به حکم مرگ تبدیل شده بود؟
مشکل زمانی آغاز میشود که رنج، به ابزار رقابت سیاسی بدل گردد. هر گروه، زخم خود را برجسته میکند و زخم دیگری را کوچک میشمارد. هر روایت، روایت دیگر را حذف میکند. نتیجه این روند، نه عدالت، بلکه رقابت در قربانیبودن است.
در چنین فضایی، نسلهای نو، بهجای آنکه تاریخ را بفهمند، آن را به سلاح بدل میکنند. جوانانی که نه افشار را دیدهاند، نه لشکرکشیهای سده نوزدهم را، و نه کشتارهای فرقهای را؛ اما بار خشم همه آنها را بر دوش میکشند. این همان چرخهای است که خشونت را جاودانه میکند.
عدالت، تقسیم درد نیست، شناخت کامل آن است. اگر افشار باید به یاد آورده شود، باید همه فصلهای تاریک نیز به یاد آورده شوند. اگر رنج یک دوره باید بازگو شود، رنج دورههای دیگر نیز باید بازگو گردد.
هیچ ملتی با حافظه ناقص به آشتی نمیرسد.
هیچ جامعهای با روایت گزینشی به عدالت نمیرسد.
بزرگنمایی یک حادثه تا حدی که کشتارهای گستردهتر و ساختاریتر به فراموشی سپرده شود، نه خدمت به حقیقت است و نه احترام به قربانیان. این کار تنها تاریخ را به ابزار رقابت سیاسی فرو میکاهد.
افغانستان زمانی میتواند از بند دشمنیهای تاریخی رها شود که همه زخمهایش را با هم ببیند؛ نه برای انتقام، بلکه برای فهم. نه برای برتریجویی، بلکه برای آشتی.
نسل نو هزاره و تاجیک، و همه مردمان این سرزمین، وارثان یک تاریخ پیچیدهاند، تاریخی آکنده از رنج مشترک.
اگر قرار است گذشته چراغ راه آینده باشد، باید با همه تاریکیهایش دیده شود، نه فقط با بخشی از آن.
افشار نباید فراموش شود.
اما نباید چنان بزرگنمایی شود که فجایع عظیمتر در تاریکی فرو روند.
زیرا فراموشی گزینشی، خود شکلی دیگر از بیعدالتی است و بیعدالتی، هرگز آشتی نمیآفریند.