در این روزها بحثهایی دربارهٔ مرزهای کشور و نیز اشخاصی که در شکلگیری افغانستان کنونی نقش داشتهاند به خصوص عبدالرحمان خان مطالبی مطرح شده است.
من بدون این که بخواهم در مورد کلیت ماجرا اظهار نظر تخصصی کنم و یا روی اشخاصی که این بحثها را مطرح کردهاند قضاوتی بکنم، نکاتی را که به نظر خودم مهم میرسد، پیشنهاد میکنم.
بکوشیم که قضاوتها را از اقوام و گروهها به افراد منتقل کنیم. این که یک خصوصیت را به یک قوم و تبار به صورت کلی نسبت بدهیم و سپس آن را بر همه افراد و اجزایش اعمال کنیم ظلمی است به آن افرادی که آن خصوصیت را ندارند. اگر یک قوم را به صورت کلی خائن گفتیم، به خادمان آنها هم ظلم کردهایم. ما بارها چوب این تعمیم را خوردهایم، به اسم «افغانی»، به اسم «پشتون»، «هزاره»، «تاجیک»، «شیعه»، «سنی»، «فارسیزبان»، «پشتوزبان».
اگر بتوانیم افراد را نقد و تحلیل کنیم و رفتارهای آن افراد را بسنجیم، میتوانیم خود را از فضائلی که آن افراد دارند برخوردار بسازیم و از رذایلی که دارند دور کنیم و پاکیزه کنیم. مثلاً عبدالرحمان خان شخصیتی است دارای فضایل و رذایلی. از نظر من با توجه به آنچه دربارهٔ او خواندهام، رذایل او بسیار بیش از فضائلش بوده است. دورهٔ حکومت او سرشار است از استبداد، ستم، شکنجه، جنگ داخلی، عدم پیشرفت کشور و مهمتر از همه تحکیم سیستماتیک تبعیض قومی. شاید دولتمردان قبل از او هم خالی از قومگرایی و تبعیضهای طائفهای نبودهاند، ولی این شخص این تبعیضها را سیستماتیک و نهادینه میسازد و حکومت خود را بر مبنای ایجاد این شکافها و برتریبخشی به بعضی اقوام و راندن و ستم بر بعضی اقوام دیگر بنا میکند و در واقع بخش مهمی از تبعیضهای قومی و تباری و برتریدادن بعضی اقوام به بعضی دیگر که در حکومتهای افغانستان تداوم یافت، میراث مهم و البته ویرانگر عبدالرحمان است.
ولی وقتی قضاوتها و جبههبندیها شکل قومی و تباری مییابد، لاجرم افراد بسیاری هم به اعتبار این که همتبار او دانسته میشوند، در دفاع از او برمیآیند؛ رذایل او را اندک میشمارند و فضائلش را بسیار. بر این که حکومت مرکزی را تقویت کرده یا افغانستان کنونی را شکل داده است تأکید میکنند. شخص یک حکمران مستبد و جنایتکار را با عنوان امیر آهنین میستایند چون بحث شکل تباری یافته است. اینجاست که حقایق هم مخدوش میشوند.
چه لزومی دارد که میاحث را به قوم و تبار بکشانیم و نیز از سوی دیگر از پایگاه قوم و تبار، از کسی دفاع کنیم که کارنامهاش سرشار است از ستم و تبعیض و کشتار و شکنجه و تصفیه نژادی و نسلکشی. چرا؟ چون این کشور را شکل داده است.
اما واقعاً آن شکلدادن افغانستان کنونی یک فضیلت مهم است؟ این ارزش دارد که تو یک کشور را شکل دهی و قدرت مرکزی در را در آن تثبیت کنی، آنگاه بر مردمش ظلم کنی؟ بیاییم بیش از این که به آب و خاک و مرزهای کشورها و دایرهٔ نفوذ و قدرت دولتمردان نگاه کنیم، به مناسبات انسانی و شیوهٔ حکومتداری آنها بنگریم. یک کشورگشای ظالم که قلمرو حکومتش را گسترش داده است، در واقع آدمهای بیشتری را به ظلم خودش دچار کرده است. پشاور در زمان جنگهای داخلی خاندان درانی و بارکزایی از دست رفت. ولی واقعاً مردم پشاور اگر حکومتهای عبدالرحمان خان و نادر خان و حکومت حزب خلق و جنگهای داخلی مجاهدین و اکنون امارت برادران را تجربه کرده بودند، سعادتمندتر بودند؟
چه ارزشی دارد وقتی شخص کشوری را شکل میدهد که بخش وسیعی از مردم آن کشور از آن فرار میکنند یا مهاجرت میکنند. نمونهٔ آن مهاجرت و جابهجایی بخش وسیعی از مردم هزاره در زمان عبدالرحمان خان. و این محدود به مردم هزاره هم نبود. بسیاری از مردم مناطق شمالی هم بر اثر ظلم و جور او به کشورهای آسیای میانه گریختند. چه فضیلتی است این «کشورسازی» وقتی بسیاری از مردم از آن کشور بگریزند و بسیاری دیگر در زندانها و سیاهچالها آرزوی مرگ آن حکمران را داشته باشند؟
میخواهم بر این نکته تأکید کنم که کاهش و افزایش سرزمینها و جابهجایی مرزهای کشور بهتنهایی فضیلت یا رذیلت نیست. گاهی یک کشورگشا، جاهایی را به زور میگیرد و مردمش را بیجا میکند، میکشد، غارت میکند. گاهی هم البته پارههایی از کشور را به یک حکومت ظالم و مستبد دیگر میبخشد. چیزی که میتواند به این امور جنبهٔ ارزشی بدهد، شکل حکومتداری و برقرارکردن مناسبات انسانی میان حکومت و مردم است و ما باید این را نگاه کنیم که حکمرانان کشور ما در این زمینه چه کارنامهای دارند.
اگر از این منظر به مسائل نگاه کنیم میتوانیم بدون برافروختگی، بدون عصبیت قومی و بدون خشونتهای زبانی و کلامی، امور را با هم بحث و بررسی کنیم و ببینیم که چگونه میتوان در داخل مرزهای کشوری که اکنون به نام افغانستان داریم، بهتر و سعادتمندانهتر زیست کنیم.
ببییم چه کسانی در ایجاد یک زیست سعادتمندانه، توأم با عدالت، پیشرفت، توسعه، مردمداری و رواداری، علمدوستی و فرهنگپروری مؤثر باشند و دربارهٔ آن آدمها در قدم اول بر اساس این میزان توفیقشان قضاوت کنیم. آنگاه بدون افتخار کردن به ایل تبار و نیز بدون خشونتورزیدن به همدیگر، ببینیم که برای رهایی از این خصومت دیرساله و تبعیضهای نهادینه و نابرابریهای تاریخی، چه میتوانیم بکنیم تا نسلهای آینده دچار این وضعیت نباشند.