هیئت تحریریه روایت، برای اینکه بهترین تحلیلها و مطالب را برای مخاطبان خود ارائه کند، شبانه جلسه سوژهیابی برگزار میکند. دیشب در جلسه هیئت تحریر، یکی گفت که فردا «سالروز مرگ ملا عمر، بنیانگذار تحریک طالبان است» و در این زمینه مینویسد. دیگری اما گفت که ترجیح میدهد درباره «روز جهانی کتاب» و غربت کتابخوانی در افغانستان بنویسد. دو همکار ما این دو سوژه را گرفتند. من اما با خود گفتم چه بهتر است فردا به این پرسش بپردازم که «اگر ملا عمر شخصی کتابخوان بود، چه اتفاقی میافتاد؟». این طوری هم میان دو سوژه مهم جمع میکنم و هم به یکی از پرسشهای اساسی درباره ظهور حرکت افراطی طالبان پاسخ میدهم.
ملا عمر و کتاب
نام ملا عمر در تاریخ افغانستان نخستین بار در سال ۱۹۹۴ بر سر زبانها افتاد. در ۱۰ اکتبر سال ۱۹۹۴، زمانی که افغانستان درگیر جنگهای داخلی بود، گروهی در اسپین بولدک قندهار ظهور کردند که خود را «تحریک اسلامی طلبای کرام» میخواندند. این گروه به سرعت بیشتر از ۹۰ درصد خاک افغانستان را تصرف کردند و حکومتی زیر نام امارت اسلامی تشکیل دادند.
رهبر و بنیانگذار این گروه، ملا محمد عمر، کسی بود که بعدها طی جرگهای در قندهار لقب «امیرالمومنین» نیز از سوی اشتراککنندگان دریافت کرد. ملا عمر، با اینکه خود را رهبر جنبش طلبهگی افغانستان میدانست، اما به شدت کمسواد و کتابناخوان بود. فهمی هویدی، روزنامهنگار مصری، در کتابی که زیر عنوان «طالبان: سربازان خدا در راه اشتباه» نوشته است، علت عدم حضور او در رسانهها را همین بیسوادیاش میداند. هویدی میگوید که ملا عمر، از آنجایی که سواد دینی درست نداشت، رهبران طالبان میترسیدند که اگر در رسانهها ظاهر شود، با سخنان خود رسوایی به بار آورد. به همین خاطر به او مشوره میدادند که هیچگاه در رسانهها ظاهر نشود.
بیسوادی و کتابناخوانی البته تنها ویژگی ملا عمر نبود، بلکه از سایر رهبران این گروه نیز مشاهده میشد. این گروه با وجود آنکه خود را جنبش طلبههای علوم دینی میدانستند و عالم مینامیدند، اما جز چند کتاب فقهی و حدیثی که در مدارس دیوبند رایج است، خواندن سایر کتب و حتی روزنامه و مجلهها را نمیپسندیدند.
وحید مژده، که در دور نخست حاکمیت طالبان با این گروه همکاری داشت، حکایات جالبی از دشمنی رهبران این گروه با کتاب و روزنامه نقل میکند. او حکایت میکند که در دور نخست حاکمیت طالبان، ملاحسن، معاون رئیسالوزرا بود. «در یکی از اعیاد که من به دیدنش رفتم، او از این ناراحت بود که هنگام پخش کیک از پارچههای کاغذ روزنامههای هیواد و انیس استفاده شده است. وی گفت که بعد از عید به قندهار میرود و با ملا محمد عمر در مورد ممنوعیت چاپ روزنامه صحبت خواهد کرد، زیرا به قول وی اکثریت مردم افغانستان از سواد بیبهرهاند و برای آنان رادیو «صدای شریعت» کافی است. او همچنین گفت که خود من در زندگی حتی یک مقاله از روزنامهای را نخواندهام، زیرا به جای آن که وقت خود را در این کار ضایع کنم، چند صفحهای از قرآن مجید را میخوانم.»
او همچنین نقل میکند که «در همان مجلس یکی از حاضران اظهار فضل نمود که در کتابی خوانده است که بیاحترامی به حروف الفبا در حقیقت بیاحترامی به قرآن است، زیرا آیات قرآن ترکیب حروف الفبا است و این به معنای تایید قول ملاحسن بود.»
وحید مژده در باره دشمنی طالبان با کتاب یادآوری میکند که باری در دوره طالبان، یکی از فرماندهان طالب کتاب حلال و حرام دکتر یوسف قرضاوی را در یکی از کتابفروشیهای شهر کابل مییابد و میخواند. محتوای این کتاب را با ملا ترابی، وزیر عدلیه وقت طالبان، شریک میکند. او دستور میدهد که تمام کتابهای قرضاوی از سطح شهر و کتابفروشیها جمعآوری شده و خرید و فروش آنها ممنوع اعلام شود.
در دور دوم حاکمیت طالبان که از ۱۵ آگوست سال ۲۰۲۱ آغاز شده و تا امروز ادامه دارد، دشمنی این گروه با کتاب و فرهنگ کتابخوانی چیزی نیست که از انظار عامه پنهان مانده باشد. این گروه در حال حاضر، تمام کتابفروشیها و کتابخانههای افغانستان را تفتیش کرده و هزاران عنوان کتاب را جمعآوری و در فهرست آثار ممنوعه قرار دادهاند.
اسیران کتابهای دیوبندی
بنیامین فرانکلین، در خاطرات خود از شخصی به نام مایکل ولفر، یکی از بنیانگذاران فرقهای به اسم “تانکر”، مطلب جالب و درخور توجهی یاد میکند. ولفر نزد فرانکلین شکایت میکند که پیروان دیگر مذاهب و عقاید، فرقه او را با تهمت و افترا متهم به اعتقادات نفرتانگیزی میکنند که به کلی با مبانی و اصول باورهای این فرقه ناسازگار است. فرانکلین به او پیشنهاد میدهد اصول و مبانی اعتقادی فرقه خود را منتشر کند تا از گزند چنین اتهاماتی در امان بمانند.
ولفر میگوید: «ما چنین پیشنهادی را به دقت بررسی کردهایم، اما اعضای گروه به دلایل زیر آن را نپذیرفتند: هنگامی که برای اولین بار به عنوان یک جامعه مذهبی گردهم آمدیم، بنابر مشیت خداوند بود که میخواست روح ما را آنچنان منور سازد تا بتوانیم تصدیق کنیم که آنچه تاکنون حقیقت میپنداشتهایم باطل بوده است و پارهای اصولی را که باطل میانگاشتهایم حقیقت واقعی. از آن پس نیز گاه و بیگاه و در مقاطع مختلف اراده خداوند همچون بر برافروختن چراغی فراراه ما قرار میگیرد تا بتوانیم به مدد و در پرتو آن، اصول و مبانی خود را تکامل بخشیم و خطاهای خود را کاهش دهیم. از اینرو، هنوز برای ما یقین حاصل نشده است که به پایان این مسیر رسیدهایم یا نه. لذا از این بیم داریم که اگر به چاپ اصول و معارف عقیدتی خود اقدام کنیم، همین عمل باعث شود خود را در حصار آنچه چاپ کردهایم اسیر و محصور ببینیم و همین امر و این احساس شاید باعث شود که دیگر رغبتی به تکامل بیشتر در خود احساس نکنیم و اعقاب ما جدیتر و استوارتر این راه ناقص را ادامه دهند؛ زیرا بر این باور و یقین خواهند بود که آنچه ما بزرگسالان و بنیانگذاران بدان معتقد بوده و به آن عمل کردهایم چنان منزه و مقدس است که هرگز نباید از آن عدول کرد و ذرهای از مسیر آن منحرف شد».
نگرانی ولفر در گفتگو با فرانکلین مصداق بارز خود را در طالبان مییابد. جنبش طالبان تفکر و تدین خود را در اسارت چند جلد کتابی قرار دادهاند که توسط متقدمان نگاشته شده و در مدارس دینی دیوبندی تدریس میگردد. آنها تصور میکنند جز همین کتابهای دینی متداول در مدارس دیوبندی، بقیه کتابها ضالهاند و نباید خوانده شوند.
این باور باعث شده تا طالبان تنها قرائت خود را از اسلام، قرائت درست و ناب بدانند و خشنترین و افراطیترین حکومت مذهبی را در افغانستان حاکم نمایند. حکومتی سختگیرانه که به قول محمد قاید، نویسنده معروف ایرانی، فقط سه چیز را مجاز میداند و بس: ریش گذاشتن، نماز خواندن و تریاک کاشتن.
اگر ملا عمر کتابخوان بود
گاهی از خود میپرسم، اگر ملا عمر آدم با سواد و کتابخوان میبود، آیا باز هم ممکن بود سنگ تهداب چنین جنبشی افراطی را بگذارد؟
تصور کنید ملا عمر کتابهای فلسفی خوانده بود و با نظامهای فکری فلسفی آشنا شده بود، آنگاه چه میکرد؟
امشب کتابی از برتراند راسل، فیلسوف معروف انگلیسی میخواندم. او یکی از فواید مطالعه فلسفه را وسعت فکر و تخیل میداند.
او میگوید اگر شما نظامهای فلسفی فیلسوفان بزرگ را بخوانید متوجه میشوید که چند تصویر مختلف از جهان وجود که هر فیلسوف بسته به نوع تخیلاتش یکی را میپسندد. یکی ماده را اصل میداند و دیگری ذهن را. یکی از کاپیتالیسم دفاع میکند و دیگری از سوسیالیسم. آشنایی با این نظامهای فکری باعث میشود که شما با تصویرهای مختلف از جهان آشنا شوید، جزمگرایی را کنار بگذارید و به این باور برسید که انسانها جایزالخطا هستند و هیچ کسی دربست حقیقت را در اختیار خود ندارد.
وقتی شما جزمگرایی را کنار بگذارید، آهسته آهسته به تفکر بیطرفانه خو میگیرید و تساهل و مدارا پیشه میکنید.
همچنان خواندن کتابها تنها افکار تان را عمق ووسعت نمیبخشد، بلکه احساسات را نیز تحت تاثیر قرار داده و از اسارت «اینجا و اکنون» میرساند. یعنی همانطوری که افکار یک کتابخوان وسیع و گسترده است، احساساتش نیز گستردهتر از فرد عادی است. احساسات گسترده، همان چیزی است که بودا میگفت که حتا اگر یک انسان رنج بکشد، نمیتوانم شاد باشم.»
پس پاسخ آشکار است که اگر ملاعمر و سایر رهبران طالبان آدمهای کتابخوان میبودند، جنبشی را که تهدابگذاری میکردند هرگز شبیه جنبش طالبان نمیبود و این قدر سختگیرانه و توام با قساوت و سنگدلی بر مردم افغانستان حکومت نمیکردند.
شاید با وصف کتابخوانی هنوز هم اسلامگرا میبودند، اما طرفدار اسلام تجددخواه. اسلام تجددخواه، یعنی اسلامی که دغدغه توسعه و پیشرفت جوامع را دارد و برای آن برنامهریزی و مهندسی میکند.
نمونهی اسلام تجددخواه، ایران است که توانسته میان اسلام و مدرنیت جمع کند و امروزه یکی از قویترین کشورهای جهان اسلام و خاورمیانه باشد. علتش نیز معلوم است که رهبران انقلاب اسلامی ایران، آدمهای متفکر و نظریهپرداز و کتابخوان بودند: شریعتی، مطهری، بهشتی و خامنهای.
اما جای تاسف است که متاسفانه رهبران طالبان از اول تا امروز نه تنها کتابخوان نبودند و نیستند، بلکه با کتاب و مطالعه دشمنی نیز داشتهاند و دارند.