در روزگار جمهوریت، هر مسافری که به بلخ میرسید، در چهارراه کامگار — نمیدانم اکنون چه نامی دارد — با تابلوی بزرگی روبهرو میشد که بر آن نوشته بود: «بلخ ما، ای بلخ پرشکوه!»
این جمله، اگرچه در ظاهر تنها یک شعار تبلیغاتی به نظر میرسید، اما عمق بیشتری داشت. این شعار نماد تلاشهای بیوقفه برای احیای هویت تاریخی، فرهنگی و ادبی بلخ بود.
بلخ، همان سرزمینی که در دورانهای گذشته به عنوان یکی از قطبهای بزرگ علمی و فرهنگی در جهان اسلام شناخته میشد، در دوران معاصر نیز در پی آن بود که شکوه خود را بازیابد. بلخِ باستان، که به عنوان مهد زبان فارسی و مرکز تمدن اسلامی شناخته میشد، روزگاری خانهی اندیشمندان، شاعران و عارفانی چون مولانا، ناصرخسرو، ابو مطیع بلخی و سامانیان بود. این خاک آغوش پرورندهی تفکرات عمیق فلسفی، عرفانی و علمی بود که هنوز هم تأثیرات آن در سراسر جهان شناخته شده است.
در دهههای اخیر، به ویژه در دوران جمهوریت، تلاشهای فراوانی برای بازسازی این هویت فرهنگی صورت گرفت. در این دوره، مزارشریف به عنوان پایتخت فرهنگی شمال افغانستان و بلخ به عنوان قلب فرهنگی خراسان بزرگ، به طور خاص مورد توجه قرار گرفت. جادهها و خیابانها به نام بزرگانی چون فردوسی، مولانا، رابعه، ناصرخسرو و زرتشت مزین شدند و فرودگاه مزارشریف نیز به نام مولانا نامگذاری گردید. در کنار این اقدامات، جشن نوروز که نماد تاریخ و هویت فرهنگی مشترک خراسان است، با شکوه و عظمت خاصی برگزار میشد، همانطور که در عصر جمشید برگزار میشد. اینها همگی تلاشی بودند برای احیای شکوهِ بلخِ باستان.
اما این روند احیاء و تجلیل از میراث فرهنگی بلخ، با سقوط جمهوری و بازگشت طالبان به پایان رسید. طالبان که بر اساس ایدئولوژی خود، شدیداً مخالف هرگونه نشانه از فرهنگ و زبان فارسی بودند، فضای فرهنگی و اجتماعی افغانستان را دگرگون کردند. بیشتر اهل فرهنگ و ادب یا از کشور فرار کردند یا به سکوت فرو رفتند، اما در میان این خاموشی، دو نفر بودند که برای زنده نگهداشتن نفس فرهنگ و ادب بلخ، دست از تلاش برنداشتند: صالحمحمد خلیق و سید سکندر حسینی بامداد.
خلیق و بامداد از جمله کسانی بودند که پس از بازگشت طالبان به افغانستان، همواره در کنار یکدیگر به فعالیتهای فرهنگی و ادبی ادامه دادند. آنها محافل شعر و شاعری، جلسات ادبی و فرهنگی برگزار میکردند و با اینکه در محیطی سرشار از خشونت و سرکوب زندگی میکردند، اما هیچگاه از ارزشهای فرهنگی خود دست نکشیدند.
صالحمحمد خلیق که یکی از چهرههای برجسته فرهنگ و ادب در بلخ بود، در یک حادثه ترافیکی جان خود را از دست داد. مرگ او نه تنها برای خانواده و دوستانش بلکه برای تمام اهل فرهنگ و ادب افغانستان یک ضایعه بزرگ بود. اما در این میان، سید سکندر حسینی بامداد که خود شاعری برجسته، متدیّن و اهل جماعت است، همچنان در مسیر مبارزه با جهل و تنگنظریهای ایدئولوژیک ایستاده است.
تا آنجا که میدانیم، بامداد نه تنها شاعری است که در آیات و اشعارش به ایمان و اخلاقیات اسلامی توجه ویژهای دارد، بلکه همواره سعی داشته است که از طریق شعر و ادبیات، در برابر افراطگرایی و انکار تاریخ و فرهنگ مشترک ایستادگی کند.
اما اخیراً خبری تلخ از بازداشت سید سکندر حسینی بامداد به گوش رسید. اگرچه هیچگونه توضیح شفاف و مشخصی در مورد دلایل بازداشت او وجود ندارد، اما با توجه به سابقهی فرهنگی او و فعالیتهایش در زمینهی شعر و ادب فارسی، به نظر میرسد که بازداشت بامداد بیشتر به دلیل ترویج زبان و فرهنگ فارسی، به ویژه در میان جوانان، صورت گرفته باشد.
فارسیستیزی یکی از ویژگیهای بارز حکومت طالبان است؛ آنان هرگونه تلاشی برای زنده نگهداشتن زبان فارسی را تهدیدی برای ایدئولوژی خود میدانند. از این رو، اگر دلیل بازداشت بامداد فقط به فعالیتهای فرهنگی و شعری او برگردد، باید آن را به عنوان یک اقدام غیرقانونی و ضدفرهنگی محکوم کرد.
این اقدام بازداشت، تنها در چهارچوب عصبیتهای قومی و زبانی میگنجد، چرا که هیچگونه توجیه قانونی و اخلاقی برای آن وجود ندارد. مگر در قرآن کریم نیامده است که عصبیت و تعصب حرام است؟ مگر نه اینکه در دین اسلام، تمامی انسانها در برابر خداوند یکسانند و هیچکس بر دیگری برتری ندارد جز به تقوی و عمل صالح؟
بازداشت بامداد، اگر بر اساس مخالفت با زبان فارسی یا ادبیات آن باشد، باید به عنوان یک حرکت واپسگرایانه و نادرست در نظر گرفته شود.
در نهایت، امید دارم که بامداد، این شاعر مؤمن و فرهیخته، هرچه زودتر آزاد شود و بلخ، این سرزمین کهن فرهنگی، از خاموشی و تاریکی رهایی یابد. بلخ باید همچنان به عنوان نمادی از تمدن، هنر، ادبیات و دیانت زنده بماند. این وظیفهای است که نه تنها بر دوش اهل قلم، بلکه بر دوش تمامی کسانی است که به ارزشهای انسانی، فرهنگی و اسلامی پایبندند.