علم جغرافیای سیاسی پدیده جدید است، هرچند به تاریخ طویل برمیگردد. این علم گاهی در اوج و تعالی خود رسیده و بعد فرود آمده و دوباره بعد از جنگ جهانی دوم راهی را طی کرده است و در اصل این علمی خود بُعد جهانگشایی دارد و سر طغیان.
همان قسم نظریه های فریدریش راتزل به جنگ های وحشتناک ختم شد، همین را بازتاب میدهد. این علم ناخودآگاه، هر چند او را در گودال سوق بدهید، بلند میشود و راهی در گرداب ندارد.
از اینرو خط دیورند نیز خالی از این علم نیست، اگر این خط را نیز حل کند همین علم حل میکند و به بحران وحشتناکی بکشاند، همین علم میکشاند.
پس خط دیورند خود کشنده است و از جمله مرز های مرگبارترین مرز ها خوانده میشود، ساده و سهل گذر کردن خود این مرز زمینۀ کشتارگاه را مساعد میسازد.
از این لحاظ نویسنده این سطور میکوشد نظریه ادغام از همزیستی و قانونی را در پرتو تاریخی مطرح کند.
قبلاً نیز اشاره کردیم علم جغرافیای سیاسی طغیانگر است و این علم زمینه جنگ های خونی را به میان آورده است. اینجا منظور از علم همان بُعد باطله آن را میرساند، خود کلمه علم سازنده است نه ویران کننده.
به هر حال این جغرافیا سبب خونین ترین جنگ ها شده است، وقتی راتزل گفت: سرزمینی بیشتر و قدرت بیشتر.
این ایده توسط نازیها به اوج رسید و همان قسم امپراتوری انگلیس که در قلمروی آن آفتاب غروب نمیکرد. مگر این همه سر زمین ها را چه میکردند؟ دقیق پشت این موضوع ایده را دنبال میکردند. و اکنون نیز این خط بازمانده همان غول است.
وقتی این دو امپراتوری که در اوج قدرت غرق به گرفتن سر زمین های بیشتر بودند، هردو از جایگاه بدست آورده شان هراس داشتند، مبادا سرزمین را از دست بدهند، اینها به نقطهای رسیدن باید مناطق حائل را میان این دو امپراتور مرز کشی کنند، روس که خاورمیانه از جمله او طرف دریای آمو (جیحون) را به تسلط داشتند و انگلیس هند کشمیر و این مناطق را.
عبدالرحمن خان در میان این دو که سلطنت داشت و به کدام طرف مایل بود او بحث جدا است و میشود از نگاه تاریخی گفت و تحلیل کرد.
به هر صورت این پادشاه هراس داشت که قلمرو او توسط حمایت روسها از مناطق شمال افغانستان تخریب شود و کسی جایگاهی سلطنتی او را بگیرد و وقتی مطرح شد مرز در شمال افغانستان کشیده شود، هی خوشحال کننده این مرز را امضا کرد و این خط را با روسها پذیرفت.
از یک طرف تقریباً دلش جمع شد، احتمال میرفت نفوس که در این خطه قرار داشت و با زبان مشترک و فرهنگ های عمقی تباری زود اتحاد میشود و تصاحب قدرت میکند. حالا بیخیال شد.
انگلیس که با روس قبلاً به مناطق حایل به توافق رسیده بود، سراغ امیر افغانستان بعد از چند سال از جنوب آمد، حالا باید که مناطق حائل را جدا کنند. راهی دیگر نیست. اینجا لرزه به اندام این امیر رخنه کرد و شاید هم خوشحال.
اینجا تاریخ روایت های خود را دارد. هدف از این نوشته بُعد جغرافیایی است نه تاریخی. از شمال مرز مشخص شده، از جنوب هنوز مانده، باید به این نقطه نیز این غول ها پایان بدهند. امیر افغانستان به احتمال زیاد که تاریخ به آن روایت دارد در سال ۱۸۹۳م(؟) قانع شد و خط دیورند را امضاء کرد و از جنوب نیز خط مشخص شد.
حالا گپ اینجا رسید، این معیار چند ساله بوده و به چه شرایط امضا شده است؟ روایت های وجود دارد.
این راز میان انگلیس و امیر افغانستان بوده است؛ پاکستان کجا بود؟ دقیق تحت استعماری انگلیس. صلاحیت که یک کشور به او اطلاق شود در آن زمان نداشت/ نبود.
میروم کمی پیشتر… پسر این امیر حبیب الله خان آمد، امان الله خان آمد، حبیب الله کلکانی آمد، نادر شاه آمد، ظاهر شاه آمد. علاوه براین حاکمان زیادی؛ لیک نام یک آن اینجا زیاد برجستهتر و مطرح میشود، امان الله استقلال افغانستان را مگر نگرفت؟ دقیق که گرفت و اعلام استقلال کرد. این استقلال چرا در خطه مشخص بوده و چرا از او طرف خط دیورند چیزی نگفته است، اگر مربوط افغانستان میشد و این امضا نیز موقتی بوده است و چندین شاه هم رفته است یک یاد شود که او هم مربوط افغانستان است؟
اینجا یک دلیل دارد، یا خط با انگلیس مشخص شده و دیگر مناطق که توسط عبدالرحمن خان امضا شده مربوط افغانستان نیست، یا هم استقلال تقلبی است؟ در این قسمت دوستان از خود شان نظر و تحلیل کنند. من بیشتر از این مغزم کار نمیدهد.
در اصل موضوع میآیم، در زمانی ظاهر شاه بود میان انگلیس و پاکستان به مانند استقلال امان الله خان مسأله سیاسی دور خورد، پاکستان استقلال خود را در سال ۱۹۴۷ م. اعلان کرد و انگلیس پاکستان را منحیث یک کشور به رسمیت شناخت.
حالا اینجا پاکستان به وجود آمد، خیلی خوب. پاکستان از طرف شمالی خط مشخص دارد که با افغانستان زیر نام دیورند وجود دارد و ظاهر شاه منحیث حاکم در آن پادشاهی میکند و همین نیز سبب شده و قدرت استعماری انگلیس بشدت بسوی تضعیف شدن روان است، زمینه به یک کشور زیر نام پاکستان مساعد شده است. اما مرز های شرقی پاکستان خطرزا است، در همین یک روز بعد از پاکستان هند نیز استقلال خود را میگیرد. این دو کشور بشدت گروه های متخاصم و تندتر از یک دیگر در هردو کشور زندگی میکنند. پس این دو ظاهر شد منحیث دو کشور. کشمیر بماند به کشور سومی.
حالا گپ اصلی کجاست، پاکستان هم استقلال از انگلیس گرفته و افغانستان هم. افغانستان پیشتر و دعوای استقلالیت میکند و مرز های مشترک دارد.
و از بُعد دیگر یک شخص در همسایگی او ظاهر میشود، آیا این همسایه اگر در خاک همسایه و یا به توجیه دیگر در خانه همسایه دیگر امکانش است که او بیایید و بگوید من در خانه تو خانه میسازم، در صورت که استقلال داری و حریفت بشدت به طرف زوال روان است مگر میشود او را در خاک خود جای داد؟ ابدا. در صورت جای خواهد گرفت که مکان و جای مطلق به همسایه نباشد.
پس پاکستان استقلال از انگلیس گرفته و این جای و این مکان و این خط را انگلیس برایش بخشیده، افغانستان چه نقش به او دارد؟!
پس اینجا رسیدیم، حالا افغانستان دعوایی قانونی دارد و هردو طرف مدعی قانون است، همین قانون را بگذاریم به طیف مرز نشینان او طرف خط دیورند، آنها حاضر میشوند به همهپرسی و یا رفراندوم؟ چه میخواهند، با پاکستان میمانند یا با افغانستان ادغام میشوند و یا یک کشور مستقل که هیچ طرف مدعی نباشد، به حقوق همسایهداری پایبندشوند/ شویم.؟
فکر میکنم این راه حل است، گر نه این مرز، ما را به جای خواهد برد که هیچ انتظارش را نخواهیم داشت. زجرش را تا پایان عمر تحمیل خواهیم کرد و به هر نوعی به باد میرویم، ثمرش به هر دو طرف خوشایند نیست، این به افغانستان ناخوشایندتر. چون پاکستان از ما قویترند و میتوانند در هر بر بادی ما نقش کلیدی باز کنند، قسمی که باز میکنند/ کردند.