هشتم ثور ۱۳۷۱ در حافظهٔ تاریخی افغانستان بهعنوان روز پیروزی جهاد مردم این سرزمین ثبت شده است؛ روزی که نیروهای مجاهدین پس از سالها مبارزه با رژیم کمونیستی، وارد کابل شدند و به حاکمیتی پایان دادند که خود نتیجهٔ یکی از پرآشوبترین دورههای سیاسی کشور بود. این پیروزی، در لحظهٔ وقوع، حامل امیدهای بزرگی بود: پایان جنگ، آغاز بازسازی، و شکلگیری نظامی مبتنی بر ارزشهای اسلامی و خواست مردم. اما آنچه در ادامه رخ داد، فاصلهٔ عمیقی با این آرمانها داشت. بهجای تثبیت صلح، افغانستان وارد مرحلهای تازه از منازعه شد؛ منازعهای که اینبار نه میان دولت و مخالفان، بلکه میان خودِ پیروزان شکل گرفت و کشور را بهسوی یکی از تلخترین فصلهای جنگ داخلی سوق داد.
این دگرگونی از پیروزی به بحران، پرسشی اساسی را پیشروی تاریخ معاصر افغانستان قرار میدهد: چرا مجاهدینی که توانستند در برابر یک نظام مقتدر ایستادگی کنند، در حفظ اتحاد و ساختن یک نظم پایدار ناکام ماندند؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم نگاهی عمیقتر به ساختار قدرت، رقابتهای درونگروهی، و نقش عوامل هویتی و بیرونی در شکلگیری تحولات پس از هشتم ثور است.
از وحدت جهادی تا رقابتهای قدرتمحور
مجاهدین افغانستان در دوران جهاد، علیرغم تفاوتهای ایدئولوژیک و سازمانی، در برابر یک دشمن مشترک به نوعی همگرایی رسیده بودند. احزاب مختلف، از جمله جمعیت اسلامی به رهبری استاد برهانالدین ربانی، حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار، و دیگر گروهها، هرچند رقابتهایی داشتند، اما هدف مشترکِ سرنگونی رژیم کمونیستی، آنها را در یک جبههٔ نسبی قرار داده بود. با سقوط حکومت داکتر محمد نجیبالله، این دشمن مشترک از میان رفت و بهتبع آن، شکافهای پنهان بهسرعت آشکار شدند.
توافقنامههایی چون «پشاور» که قرار بود چارچوبی برای تقسیم قدرت و انتقال سیاسی فراهم کند، بهدلیل بیاعتمادی عمیق میان رهبران جهادی و رقابتهای شدید بر سر قدرت، عملاً ناکام ماند. حکمتیار که خود را شایستهٔ رهبری دولت میدانست، با ساختار پیشنهادی مخالفت کرد و بهجای پیوستن به روند سیاسی، به تقابل نظامی روی آورد. در سوی دیگر، دولت به رهبری استاد برهانالدین ربانی و نیروهای وابسته به او، بهویژه فرماندهان میدانی چون قهرمان ملی شهید احمدشاه مسعود، به عنوان وزیر دفاع تلاش کردند کنترل پایتخت را حفظ و از مردم در برابر راکت پراکنیهای حکمتیار دفاع کنند. این تقابل، بهسرعت کابل را به میدان جنگی ویرانگر تبدیل کرد؛ جنگی که هزاران قربانی گرفت و بخشهای وسیعی از شهر را نابود ساخت.
در این میان، نقش قومیت و هویتهای اجتماعی نیز بهتدریج برجستهتر شد. هرچند جهاد بر مبنای هویت اسلامی شکل گرفته بود، اما در عمل، بسیاری از گروهها پایگاههای قومی و منطقهای مشخصی داشتند. با فروپاشی نظم مرکزی، این هویتها به ابزاری برای بسیج نیرو و مشروعیتبخشی به رقابتهای سیاسی تبدیل شدند. درگیریهای میان گروههای مختلف، از جمله تنشهای میان نیروهای جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، جنبش ملی و حزب وحدت، اغلب رنگوبوی قومی و منطقهای به خود گرفت و همین امر، شکافها را عمیقتر و آشتی را دشوارتر ساخت.
از سوی دیگر، مداخلات قدرتهای منطقهای نیز در تشدید این بحران نقش مهمی ایفا کرد. هر یک از کشورهای منطقه، با حمایت از گروههای خاص، در پی تأمین منافع خود بودند. این حمایتها، اگرچه در کوتاهمدت به تقویت برخی گروهها انجامید، اما در بلندمدت، به تداوم جنگ و تضعیف هرگونه تلاش برای ایجاد یک دولت ملی فراگیر منجر شد.
در چنین فضایی از بیثباتی، ناامنی و بیاعتمادی، زمینه برای ظهور نیرویی جدید فراهم شد؛ نیرویی که با شعار تأمین امنیت و پایان دادن به جنگهای داخلی، توانست بخشی از جامعهٔ خسته از جنگ را با خود همراه کند. ظهور گروه طالبان در میانهٔ دههٔ ۱۳۷۰، تا حد زیادی محصول همین خلأ قدرت و ناکامی مجاهدین در ایجاد نظم و ثبات بود. این گروه، با بهرهگیری از نارضایتی عمومی و حمایتهای بیرونی، بهسرعت گسترش یافت و بخشهای وسیعی از کشور را تحت کنترل خود درآورد.
فرجام سخن اینکه؛
هشتم ثور، در آغاز، نماد پیروزی، مقاومت و امید بود، اما در ادامه، به یکی از پیچیدهترین و تلخترین تجربههای تاریخی افغانستان بدل شد؛ تجربهای که در آن، پیروزی نظامی نتوانست به صلح سیاسی و ثبات اجتماعی منجر شود. ناکامی مجاهدین در عبور از مرحلهٔ جهاد به مرحلهٔ دولتسازی، ریشه در مجموعهای از عوامل داشت: رقابتهای شدید بر سر قدرت، نبود اعتماد و اجماع ملی، برجستهشدن شکافهای قومی، و مداخلات خارجی.
این رویداد، درسی مهم برای فهم تاریخ معاصر افغانستان به همراه دارد: پیروزی در میدان جنگ، لزوماً به معنای موفقیت در ساختن صلح نیست.
آنچه پس از پیروزی اهمیت دارد، توانایی در ایجاد نهادهای فراگیر، مدیریت اختلافات، و ترجیح منافع ملی بر منافع گروهی است. بدون این عناصر، هر پیروزی میتواند بهسرعت به بحران بدل شود و هر امیدی، جای خود را به ناامیدی بدهد.
بازخوانی هشتم ثور، نه برای نفی ارزشهای جهاد، بلکه برای درک عمیقتر از پیچیدگیهای گذار از جنگ به صلح ضروری است؛ گذاری که افغانستان، بارها در آن لغزیده و هنوز نیز در جستوجوی راهی پایدار برای عبور از آن است.