در روزهای اخیر، انتشار ترجمه یک اثر فکری از سوی یکی از چهرههای برجسته حزب جمعیت اسلامی، توجه بخشی از نسل جوان را دوباره به میراث فکری این جریان جلب کرده است. این رویداد، در عین حال پرسشی مهم را نیز برانگیخته است: آیا با شهادت استاد برهانالدین ربانی و احمدشاه مسعود، جمعیت اسلامی از نظر فکری دچار فروپاشی شده است، یا آنکه صرفاً مسیر و اولویتهایش تغییر یافته است؟
برای پاسخ، باید از نگاه سادهانگارانه فاصله گرفت. واقعیت این است که جمعیت اسلامی، در کنار حزب اسلامی، در دهههای گذشته از معدود جریانهایی بود که نوعی «پروژه فکری» در کنار فعالیت سیاسی و نظامی ارائه میکرد. این پروژه، متأثر از اندیشههای اسلامگرای معاصر، تلاش داشت میان دین، سیاست، هویت ملی و مقاومت پیوند برقرار کند. اما این سرمایه فکری، به دلایل گوناگون، در سالهای اخیر دچار فرسایش شده است.
نخستین عامل، فقدان رهبری کاریزماتیک و نظریهپرداز است. ربانی و مسعود، صرفاً چهرههای سیاسی یا نظامی نبودند، بلکه به نوعی حاملان یک روایت فکری از «اسلام سیاسی معتدل» محسوب میشدند. پس از آنان، رهبری جمعیت بیشتر به سمت مدیریت سیاسی روزمره و ائتلافهای مقطعی سوق یافت و تولید فکر به حاشیه رفت.
دوم، تحول بستر اجتماعی و نسلی است. نسل جدید افغانستان، برخلاف نسل جهاد، بیشتر در معرض دانشگاه، رسانه، شبکههای اجتماعی و جریانهای متنوع فکری قرار دارد. این نسل، پرسشهای متفاوتی درباره آزادی، عدالت، هویت، دولت و دین دارد که پاسخهای سنتی احزاب اسلامی برای آن قانعکننده نیست و متاسفانه متولیان این احزاب پاسخ مناسبی هم برای پرسش های نسل جدید ندارند. در چنین فضایی، طبیعی است که توجه به «عقلانیت دینی» که زیر عناوین روشنفکری دینی ونواندیشی دینی یا حتی جریانهای غیرایدئولوژیک افزایش یابد.
سوم، غلبه سیاستزدگی بر اندیشه است. بسیاری از احزاب اسلامی، از جمله جمعیت، درگیر رقابتهای قدرت، سهمخواهی و بقا در ساختارهای سیاسی شکننده شدند. این وضعیت، فرصت و انگیزه تولید نظریه را کاهش داد. اندیشه، زمانی رشد میکند که فاصلهای از روزمرگی قدرت وجود داشته باشد؛ چیزی که در سالهای اخیر کمتر دیده شده است.. متاسفانه که صاحبان اندیشه و فکر در این جریان از بی توجهی رهبری حزب همگی عزلت گزین شده آند.
اما آیا این وضعیت به معنای «شکست فکری اسلام حرکتی» است؟ پاسخ، به این سادگی نیست. آنچه رخ داده، بیشتر یک وقفه یا بحران در بازتولید فکری است، نه لزوماً پایان یک سنت. اسلام سیاسی در افغانستان، همچنان بهعنوان یک چارچوب هویتی حضور دارد، اما نیازمند بازاندیشی عمیق است؛ بازاندیشیای که بتواند با مفاهیمی چون دولت مدرن، حقوق شهروندی، تکثر مذهبی و نظم جهانی جدید وارد گفتوگو شود.
جریان های ضد دینی هراز گاهی این ایده را مطرح می کنند که جریانهای اسلامی حرکتی «ساخته غرب» بودند، وبا پایان یافتن ماموریت غرب در افغانستان این ها نیز پایان یافتند . اما باید در این زمینه با احتیاط سخن گفت. بیتردید، در دوران جنگ سرد، برخی از این جریانها مورد حمایت قدرتهای خارجی قرار گرفتند و در معادلات ژئوپولیتیک نقش یافتند. اما تقلیل آنها به «ابزار صرف» نیز نادیده گرفتن ریشههای بومی، اجتماعی و اعتقادی این جریانهاست. واقعیت پیچیدهتر از این دوگانه ساده است.
از سوی دیگر، سکوت یا کمتحرکی برخی از این جریانها در برابر تحولات جهانی، میتواند دلایل متعددی داشته باشد:
- محاسبات سیاسی و ملاحظات بقا
- فقدان چارچوب نظری منسجم برای تحلیل نظم جهانی جدید
- ترس از هزینههای تقابل آشکار
- و در مواردی، نزدیکی منافع یا تغییر جهتگیریها
این وضعیت، لزوماً به معنای «همپیمانی ایدئولوژیک» با غرب یا دیگر قدرتها نیست، بلکه بیشتر نشاندهنده نوعی پراگماتیسم سیاسی بدون پشتوانه نظری قوی است.
در نهایت، پرسش اصلی برای آینده این است: آیا احزاب اسلامی، از جمله جمعیت، میتوانند خود را از نو بازسازی کنند؟ به نظر ما پاسخ به این پرسش، وابسته به چند شرط است:
- بازگشت به تولید فکر و نظریه، نه صرفاً فعالیت سیاسی
- گفتوگوی جدی با نسل جدید و پذیرش پرسشهای آن
- فاصله گرفتن از انحصارگرایی و حرکت به سمت تکثر و مدارا
- و بازتعریف نسبت دین با دولت و جامعه در شرایط معاصر
اگر چنین بازاندیشیای صورت نگیرد، این جریانها بهتدریج جای خود را به گفتمانهای تازه خواهند داد. اما اگر بتوانند از تجربه گذشته درس بگیرند، هنوز امکان آن وجود دارد که بهعنوان بخشی از گفتوگوی فکری و سیاسی افغانستان باقی بمانند.
در یک جمله، مسئله امروز، نه مرگ اندیشه است و نه صرفاً توطئه؛ بلکه بحرانِ نوسازی فکری است بحرانی که حل آن، نیازمند شجاعت نظری و صداقت سیاسی است