با شهادت او، آسمان لرزید؛ نه از انفجار بمبهای آتشزا، که از سنگینی حقیقتی که دوباره بر زمین عرضه شد. و زمین، بار دیگر، در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که نه از ندانستن، که از غفلتِ آگاهانه زاده شده بود. شهادت سخنگوی جبههالاقصی، شهید ابوعبیده ثانی (رح)، تنها خاموشی یک صدا نبود؛ رسوایی جهانی بود که گوش دارد، اما شنوا نیست.
او از تبار مردانی بود که پیش از آنکه با خون سخن بگویند، با کلمه جهاد کردند. اما تاریخ نشان داده است که هرگاه کلمه، وجدانها را بیدار کند، طاغوت به گلوله پناه میبرد. دشمن، او را نه بهعنوان یک فرد، که بهمثابه یک «معنا» هدف گرفت؛ معنای عزت، ایستادگی و حقگویی. از همین رو، ساختمان را بمباران کرد، خانواده را سوزاند، و از سلاحهایی استفاده نمود که حتی قوانینِ ساختهی دستِ خودشان نیز آن را ممنوع میداند. این، نبرد نظامی نبود؛ اعلان جنگ علیه حقیقت بود.
بردگان، منطق آزادگان را درنمییابند. آنان رهایی را عصیان مینامند، ظلمستیزی را افراط، و عزت را جنایت. در منطق بردگی، کسی که سر خم نمیکند، باید حذف شود. و این همان منطق شاباک و اربابان جهانیاش بود؛ منطقی که از کلمه میترسد، زیرا کلمه، اگر از ایمان برخیزد، ارتشها را فرسوده میکند. چه بسیار شهیدانی که اگر هزار سال میزیستند، نمیتوانستند بهاندازه شهادتشان، عقیده و دعوت خویش را یاری دهند.
او رو به دشمن شهید شد، نه پشتکرده؛ و این، تفاوت انسان مؤمن با انسان تهیشده از معناست. پیش از شهادت، بشارت داشت؛ رؤیایی که در آن، رسول خدا ﷺ او را به شهادت وعده داده بود. صبحش را با غسل و عطر آغاز کرد؛ گویی نه به استقبال مرگ، که به دیدار محبوب میرفت. اینگونه است مرگ در منطق ایمان: نه پایان، که آغاز؛ نه خاموشی، که بیداری.
مولانا، مرگ را شکستن قفس میدانست، و غزالی، آن را آیینهای که حقیقت را بیپرده مینمایاند. شهادت، در این افق، اوج حیات است؛ لحظهای که انسان از حصار فردیت عبور میکند و جان خویش را در معاملهای بیزیان، به خدا میسپارد. خونی که بر زمین میریزد، اما در رگهای تاریخ جاری میشود و ملتها را بیدار میکند. از همین روست که ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد؛ و انسانی که برای خدا بمیرد، هرگز شکست نخورده است.
اما مرگ، برای همه یکسان نیست. برای مؤمنان، هجرتی است از تنگنای خاک به وسعت ملکوت؛ برای منافقان، زندانی تنگ با دیوارهایی از نفاق؛ و برای کافران، پایان مهلت طغیان. مرگ، آینه است؛ هرکس چهره واقعی خویش را در آن میبیند. و این آینه، امروز، در برابر امت اسلامی قرار گرفته است.
با شهادت او، آسمان گریست؛ زیرا بندهای صادق به سوی پروردگارش بازگشت. اما پرسش تلخ اینجاست: چرا اهل زمین در غفلت ماندند؟ چرا هنوز برخی، خون شهید را میبینند، اما پیامش را نه؟ چرا هنوز عدهای گمان میکنند با حذف جسمها، معناها نیز حذف میشوند؟
این مرثیه نیست؛ هشدار است. شهادت ابوعبیده ثانی (رح)، آزمونی دوباره برای امت بود؛ آزمونِ تشخیص حق از باطل، عزت از ذلت، بیداری از غفلت. شهیدان نمیمیرند؛ آنان میروند تا علیه ما یا به نفع ما شهادت دهند. و فردا، در پیشگاه تاریخ و خدا، از ما خواهند پرسید: با خون ما چه کردید؟
سلام بر آنان که زیستن را با ایمان معنا کردند و مردن را با عزت. و وای بر زمینی که آسمانش گریه کند، اما ساکنانش هنوز در خواب باشند.
ابوعبیده عزیز؛
تو نرفتی، ارتقا یافتی.
صدایت خاموش نشد، در وجدان ما نهادینه شد.
رسالتت را ادا کردی و با خونت، مکتب عزت را تثبیت نمودی.
مشتِ بازِ صهیونیسم، چهرهی مزدوران را برملا کرد
و تو ثابت ساختی که جهان اسیر، غزه تنها سرزمین آزاد است.
به معشوقت رسیدی،
و ما ماندیم با مسئولیتی سنگینتر از اندوه.