انسانِ افغانستانی، در افقِ اندیشهٔ تاریخیِ خویش، هنوز به آن ساحتِ تأمل نرسیده است که دریابد «دین» صورتِ نهادیشدهٔ یکی از نظامهای بشریِ است. قاعدهای است در زمرهٔ ساختهای اعتباریِ انسان برای انتظامبخشی به سلطه. این نظامِ برساخته، خود در چنان لایههایی از پیچیدگیِ معنا گره خورده است که عقلِ جزویِ انسان از گشودنِ گرههای آن عاجز مینماید زیرا ژرفای این قاعده، از حیثِ شناختی، در مرزِ فهمِ عقلانیِ نوعِ بشر واقع شده است. در امتدادِ قرون، فلاسفه کوشیدهاند این غفلت را بر انسان آشکار سازند. کوشیدهاند تا انسان را از خطای ادراکِ پدیدار برهانند و آگاهش کنند که